سه‌شنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۴

هر که را روح است، کلمه است

گفت بدان که حق را چند کلمه است کبرا که آن کلمات نورانی ست و از سبحات وجه کریم او و بعضی بالای بعضی. نور اول کلمه ی علیاست که از آن عظیم تر کلمه ای نیست. نسبت او در نور و تجلی چون نسبت آفتاب است با دیگر کواکب و از شعاع این کلمه، کلمه ای دیگر حاصل شد و همچنین از یکی تا یکی، تا عدد کامل حاصل شد. و این کلمات طامات است. و آخر این کلمات جبرئیل است و ارواح آدمیان از این کلمه ی آخر است. و عیسا را "روح الله" خواند و با این همه او را "کلمه" خوانده است و "روح" نیز. و آدمیان یک نوع اند. پس هر که را روح است، کلمه است، بل که هر دو اسم یک حقیقت است. و از کلمه ی کبرا – که آخر کبریات است – کلمات صغرا بی حد ظاهرند که در حصر و بیان نگنجد. و حق را هم کلمات وسطا اند. ملائکه محرکات افلاک اند که کلمات وسطا اند.

۷ نظر:

ناشناس گفت...

سلام
بعید می دونم سهروردی به دقت فلاسفه ی امروز کلماتش را انتخاب می کرده اما جمله ی اول که حق را چند کلمه است برخلاف آنچه بار گذشته فرض کردیم می رساند که حق بر کلمه ارجح است و بعد این که نور کلمه است.اما آنها می گویند ابتدا کلمه بود و کلمه خدا بود و خدا کلمه بود.و این خیلی نزدیک است به آن چه آلان مورد قبول است

علی فتح‌اللهی گفت...

سلام

به نظر من اونچیزی که سهروردی گفته نسبت به زمان خودش شکلی از همون چیزیه که فلاسفه امروز با این همه پشتوانه تاریخی میگن. البته به نظر من ناصر میتونست بخش بهتری رو انتخاب کنه اما اون چیزی هم که شما میگید در معنا تفاوت چندانی یا گفته سهروردی نداره. من همین تجربه رو در مورد ملاصدرا داشتم. تا مدتها مثل همه فکر میکردم ریشه های شئ گرایی در تفکرات هگل بوده اما بعدها فهمیدم که ملاصدرا خیلی کاملتر و خیلی قبلتر به این مباحث پرداخته.
ضمنا آنچه الآن مورد قبول است یعنی چی؟ من نمی فهمم مگه علمای جهان سر یه چیزی به توافق رسیدن حتی در حوزه علومی مثل فیزیک که بر سر این رسیده باشن؟
ما زیاد فلاسفه خودمون رو نمیشناسیم

g گفت...

سلام
فردید اومده همین رو با فلسفه تاریخ هایدگر قاطی کرده یه ملغمه ای ساخته که یعنی هر دوره ای از تاریخ ،زمان بروز یکی از کلمات الهی است.و الی النهایه.
اصلا جالب نیست.
علی دهقانیان

Naser گفت...

سلام علی جان
می خواستم بدونم منظورت از فلاسفه ی ما دقیقا چه کسایی هستند؟

Naser گفت...

سلام علی دهقانیان
فکر کنم بد نیست یه چیزی بگم درباره ی این نوشته و اون اینکه مهدی روی نوشته ی پر جبرئیل یه کامنت گذاشته بود و یه بحثی کرده بود درباره ی تقدم کلمه بر حق در فرهنگ مسیحی و ... . من بصورت اتفاقی این نوشته رو پیدا کردم که دقیقا در ارتباط بود با بحث مهدی. واسه ی همین گفتم بهتره بنویسمش اینجا.

علی فتح‌اللهی گفت...

سلام ناصر جان

اگه درست فهمیده باشم منظورت اینه که مگه ما فیلسوف هم داریم؟ البته من قبول داریم که ما بیشتر فلسفه خوان و نهایتا فلسفه دان داریم و داشتیم تا فیلسوف اما راستش همونایی رو هم که داریم درست نمیشناسیم و فاعل این جمله هم ما هستش که شامل خود من هم میشه حتی بیشتر از سایرین.

من با اینکه فلسفه دوست دارم ولی کمتر فرصت مطالعشو داشتم با این حال خط فکری رو که از حکمت خسروانی شروع میشه و به ملاصدرا میرسه خیلی دوست دارم

البته اینم میدونم که مثلا ملاصدرا نسبت به فلاسفه غربی پیشفرضهای ذهنی بیشتری داره که از مذهب ناشی میشن و بهتره که یه فیلسوف خالصتر از این فکر بکنه اما همون مقدار تلاشی رو هم که کرده ما روش کار نکردیم یعنی حلاجی نشده. خیلی ها اونا رو خوندن اما کسی نیومده چارتا کلمه روش بذاره
اینه که به مرور زمان غریبه تر و شدن و به ظاهر کهنه تر
حرف من بیشتر اینه تا اینکه مثلا منظورم این باشه که بشینیم بخونیم

Naser گفت...

سلام
علی جان صد در صد باهات موافقم. هم در باب اینکه به نظر من هم ما بیشتر مترجم فلسفه، مفسر آن، متکلم دین و فلسفه دان داشته ایم تا فیلسوف. شاید تعداد کسانی که به معنای واقعی فلسفیده اند به تعداد انگشتان یک دست هم نرسد؛ امثال ابن رشد و ملاصدرا.
و باز هم باهات موافقم که همون رشته ی فکری که بوده (حالا بگیر در فلسفه، عرفان یا حتا در شکل کلامی اش؛ مثلا بحث معتزله و اخباری گری) اصلا منقطع شده و درواقع به نظر می رسه الان یا چیزی از خودمون نداریم و اگه هم داریم هیچ ارتباطی به اون سلسله فکر تاریخی نداره؛