سه‌شنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۴

خیاطی و کوزه ی یازده توی

و گفتم اینک من در شرح آواز پر جبرئیل به عزمی درست و رایی صائب شروع کردم. تو اگر مردی و هنر مردان داری، فهم کن! و این جزو را آواز پر جبرئیل نام نهادم.
قضیه این است که راوی در آغاز بلوغش (که از حجره ی زنان پرواز کرده)، شبی از بی خوابی شمعی در دست گرفته و هوس دخول خانقاه پدر به سرش می زند. خانقاه پدر دو در دارد، یکی در شهر و دیگری در صحرا. در شهر را می بندد و قصد ورود از در صحرا می کند که ده پیر را می بیند که در سکویی نشسته اند. پسر باب گفتگو را با کم مرتبه ترین پیرمردان که به نوعی سخنگوی آنان نیز می باشد، باز می کند. پیرمرد می گوید که کار ما خیاطی ست و ما جمله حافظ کلام خداوندیم و سیاحت می کنیم. پسرک کوزه ای یازده تو را می بیند که در صحرا افتاده است. کوزه شفاف است. نه توی بالای آن را سوراخ نمی شایست کردن ولیکن دو طبقه ی زیرین به سهولت می شایست دریدن. پیرمرد می گوید که آن نه توی را سایر پیرمردان ساخته اند و این دو طبقه ی زیرین را من حاصل کرده ام.
پیرمرد در پاسخ به پرسش پسرک درباره ی فرزند و ملک پیرمردان می گوید که ما زن نداشته ایم ولیکن هر یکی فرزندی داریم و هر یکی آسیایی. فرزندمان را بر آسیای خود گماشته ایم تا تیمار آن می دارد. از وقتی که این آسیاها را ساخته ایم هرگز در ان ننگریسته ایم ولی فرزندان ما همواره به یک چشم به آسیا می نگرند و به یک چشم پیوشته به جانب پدر خویش نگاه می کنند. آسیای من چهار طبقه است و فرزندان من بس بسیارند و هر وقتی مرا فرزندی چند حاصل شود. آنها را به آسیای خویش می فرستم تا مدتی در تولیت عمارت باشند و پس از آن مدت پیش من آمده و از من جدا نمی شوند. آسیای من تنگنایی سخت است و هر یک از فرزندانم بعد از مراجعت پیش من میل برگشتن به آنجا را نمی کنند.
و من را جفت نیست الا کنیزکی حبشی که هرگز در وی نگاه نکنم. او میانه ی آسیاها جای دارد و به آسیا و افلاک و گردش آنها نگاه می کند و هرگاه که این نگاه دوارش به من افتد، از من بچه ای در رحم او حاصل شود.
پیرمرد سپس در پاسخ به پرسش های بعدی پسرک مطالبی در باب تسبیح خداوند و مشکل بودن علم خیاطی گفته و سپس هجایی عجیب به پسرک می آموزد که پسرک با آن هجا هر سری را که می خواست می توانست دانست. سپس پسرک علم ابجد آموخته و هرگاه که مشکلی برایش پیش می آید، حل آن را از پیرمرد می خواهد. در ادامه است که پیرمرد موضوع نور، کلمه و روح را که در نوشته ی پایین آورده ام و بعدش سر دو پرجبرئیل را به وی می آموزد.
در انتها، وقتی که در خانقاه پدر خورشید طلوع می کند و در بیرونی را می بندند و در شهر را باز می کنند و بازاریان وارد می شوند، پیران از چشم پسرک ناپدید شده و او را در حسرت صحبت خود باقی می گذارند.
تمام شد قصه ی "آواز پر جبرئیل".

ای کاش می شد که تعبیرهای فرویدی این داستان را (که من امروز فهمیدم) می توانستم واضح برایتان بگویم. موضوع مکاشفه ی دوران بلوغ است؛ موضوع بال های جبرئیل است و اینکه جبرئیل دو بال دارد و تاکید بر عدد دو در مقابل عدد یک بسیار بامعناست. بقیه اش را دیگر نمی توان اینجا نوشت.

۲ نظر:

g گفت...

سلام
نمیخوام بگم تو همیشه طبق معمول از هرچیزی یه تعبیر فرویدی بیرون میکشی که البته تا اندازه ای اون هم درسته اما فکر میکنم ازش تعبیر عرفانی که میشه کرد هیچ ،چیزی که مد نظر من هست یه چیز دیگه است نمیشه اسمش رو نگاه کفرآمیز گذاشت همون طوری که نمایش ترومن رو نمیشه یه فیلم کفر امیز شناخت. چون بالاخره هستی خدا رو به چالش نمیگیره بحث اصلی بر سر چیستی هست. همون
چیزی که من در مورد خانم ها بهش معتقدم کارا ترین حربه در موردشون کم محلیه نه اینکه حرصشون رو در بیاری نمایش ترومن هم یه نگاه انتقادی داره به عالم خلقت اما اصل موجودیتش رو زیر سوال نمی بره،یعنی به ریشه نمیزنه .در مورد این نوشته شیخ اشراق هم میتونم بگم که بچه ها شاید استعاره ای از آدمیان باشه و خیلی تعبیرات دیگه آسیاب تعبیرات خاصی داره شاید کارخانه گیتی باشه اما فکر میکنم شیخ بایزید هست که از دیدن آسیاب دچار وجد میشه و به اصحابش میگه که از آسیاب بیاموزید که در خود گردش میکند-سیر انفس- و درشت میگیرد و نرم بیرون میدهد.
طولانی شد. ببخشید علی دهقانیان

Naser گفت...

سلام
اجازه بده قضیه رو با هم مرور کنیم
من اصلا منظورم این نبود که این یه متن کفرآمیزه؛ این داستان یک داستان کاملا عرفانی خداپرستانه غلیظی ست؛ در این شکی نیست.
من که نمی گم نمیشه (یا نباید) ازش تعبیر عرفانی کرد؛ البته که میشه و باید. موضوع اینه که این متن که به روش سوررئال نوشته شده، مثل یک اثر هنری دارای لایه های ناخودآگاهه (هر چند که کارکرد اولش کارکردی هنری نباشه).
کار فروید به نظرم تنها این است که همه جه به رگه هایی از غرایض اصیل انسانی اشاره می کند.