جمعه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۴

هر یکی از ما روی به طرفی نهیم

عشق گفت ما سه برادر بودیم؛ به ناز پرورده و روی نیاز ندیده. برادرِ مِهین را حُسن خوانند و ما را او پرورده است، برادرِ کِهین را حُزن خوانند و او بیشتر در خدمتِ من بودی. و ما هر سه خوش بودیم. ناگاه، آوازه ای در ولایتِ ما افتاد که در عالمِ خاکی یکی را پدید آورده اند بس بوالعجب، هم آسمانی است و هم زمینی، هم جسمانی است و هم روحانی، و آن طرف را به او داده اند و از ولایتِ ما نیز گوشه ای نامزدِ او کرده اند.
ساکنانِ ولایتِ ما را آرزوی دیدن او خاست. حُسن - که پادشاه بود – گفت که اول من یکسواره پیش روم. اگر مرا خوش آید، روزی چند آنجا مقام کنم. شما نیز در پی من بیایید!
ما همه گفتیم که فرمان تو راست.
حُسن به یک منزل به شهرستانِ آدم رسید. فرود آمد. همگیِ آدم را بگرفت، چنان که هیچ چیز در آدم نگذاشت. چون نوبتِ یوسف درآمد، حُسن خود را با یوسف برآمیخت، چنان که میان حُسن و یوسف هیچ فرقی نبود.
من و حُزن نیز در پی حُسن براندیم. حُسن ما را به خود راه نداد. چون بر این قرار افتاد، حُزن روی به شهر کنعان نهاد.
راه حُزن نزدیک بود. به یک منزل، به کنعان رسید. از درِ شهر در شد. طلبِ پیری می کرد که روزی چند در صحبتِ او به سر بَرَد. خبرِ یعقوبِ کنعانی بشنید. چون روزی چند برآمد، یعقوب را با حُزن انسی بادید آمد، چنان که یک لحظه بی او نمی توانست بودن. هرچه داشت به حُزن بخشید. اول، سوادِ دیده را پیشکش کرد. پس، صومعه را "بیت الاحزان" نام کرد و تولیت به او داد.
و من راهِ مصر برگرفتم.
آوازه و ولوله در شهر مصر درافتاد. عشق، قلندروار، به هر منظری گذری و در هر خوش پسری نظری می کرد. هیچ کس بر کارِ او راست نمی آمد. نشان سرایِ عزیزِ مصر بازپرسید و از در حجره ی زلیخا سردرکرد.
زلیخا چون این حادثه دید، برپای خاست و روی به عشق آورد و گفت ای صد هزار جانِ گرامی فدای تو! از کجا آمدی و به کجا خواهی رفتن و تو را چه خوانند؟
عشق جواب داد که ما سه برادر بودیم؛ به ناز پرورده و روی نیاز ندیده. برادرِ مِهین را ...


متن فی حقیقت عشق از قصه های شیخ اشراق، شهاب الدین یحیای سهروردی، ویرایش جعفر مدرس صادقی، نشر مرکز، چاپ چهارم 1382

۵ نظر:

Mehdi گفت...

بسیار زیبا و لذتبخش. ممنون از انتخابت.
فکر کنم این سه تا برادر یه جا سراغ من اومدن ها!!!

Naser گفت...

فدایت

علی فتح‌اللهی گفت...

سلام مهدی جان

با این حساب خدا صبرت بده! به این ترتیب تو کلام شیخ اشراق هم باید یه کمی شک کرد نه ناصر ؟

شوخی کردم

محمد گفت...

سلام / کجایی حاجی ؟ نیستی بالام !

Naser گفت...

سلام محمد جان
من در خدمت ات هستم. سر می زنم به وبلاگ باحالت و کیف می کنم از انرژی ات. کار فیلم ات رو به کجا رسوندی؟ اگه واسه ی فیلم ات نیروی تدارکاتی (آبدارچی ای چیزی) خواستی، ما در خدمتیم ها!
جدای از شوخی خوشحال می شم اگه کاری از دست من بر می یاد (کوچیک و بزرگ، فرقی نمی کنه) بهم بگی.