شنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۴

من از شعر بیزارم

مرا خویی ست که نخواهم که هیچ دلی از من آزرده شود. این که جماعتی خود را در سماع بر من می زنند و بعضی یاران ایشان را منع می کنند، مرا آن خوش نمی آید و صد بار گفته ام برای من کسی را چیزی مگویید - من به آن راضی ام. آخر من تا این حد دلدارم که این یاران که به نزد من می آیند، از بیم آن که ملول نشوند، شعری می گویم تا به آن مشغول شوند. واگرنه من از کجا، شعر از کجا؟ والله که من از شعر بیزارم و پیش من از این بتر چیزی نیست. همچنان که یکی دست در شکمبه ای کرده است و آن را می شوراند، برای اشتهای مهمان. چون اشتهای مهمان به شکمبه است، مرا لازم شد. آخر، آدمی بنگرد که خلق را در فلان شهر چه کالا می باید و چه کالا را خریدارند، آن خرد و آن فروشد - اگرچه دونتر متاع ها باشد... . در ولایت ما و در قوم ما، از شاعری ننگتر کاری نبود. ما اگر در آن ولایت می ماندیم، موافق طبع ایشان می زیستیم و آن می ورزیدیم که ایشان خواستندی - مثل درس گفتن و تصنیف کتب و تذکیر و وعظ گفتن و زهد و عمل ظاهر ورزیدن... .
حالی، تو طالب گفتی - گوش نهاده ای تا چیزی بشنوی و اگر نگوییم، ملول شوی. طالب عمل شو، تا بنماییم.

مقالات مولانا (فیه ما فیه)، مولانا جلال الدین محمد، ویرایش جعفر مدرس صادقی، چاپ پنجم 1383، نشر مرکز

۶ نظر:

علی فتح‌اللهی گفت...

سلام

نیچه هم یه همچین تعبیری از شاعران کرده. برای من جالبه که چی باعث همچین اظهار نظری می شده. احتمالاً اینکه در گذشته ها شاعران عموماً مداح بودن بی تأثیر نبوده اگرچه این میزان از بیزاری رو توجیه نمی کنه.

هنرهای دیگه هم کمابیش در خدمت دربار بودن اما خوب شعر رونق بیشتری داشته. در دوره مولانا سایر هنرها به اسم اسلام طرد می شدن و دستگاه خلافت (شاید به خاطر عرب بودنشون) خیلی عشق شعر داشته.

کاش نظر خودتم در این زمینه می نوشتی

آیا مولانا مخالف شعر مناسبتی و شعر فروشی بوده؟ یا واقعاً می خواسته بگه همه اون اشعاری که گفته حتی مثنوی همش به همین دلیلی که گفته سروده شدن؟

خدانگهدار

Naser گفت...

سلام علی جان
والله من فکر می کنم که قضیه خیلی ارتباطی با شعر مناسبتی یا شعرفروشی نداشته.
کلا فکر کنم مولانا مثل اکثر آدم های بزرگ تناقض زیاد داشته. مثلا یکجایی مثالی می آورد و بر اساس آن استدلالی می کند و می تواند جای دیگری از همان مثال استفاده ی عکس آن را بکند. در کل چون نثرش (فیه ما فیه) احتمالا شفاهی بوده، بیشتر ناظر به قانع کردن مخاطب بوده. یا همین شعر و بیزاری از آن؛ از شعر بدش می آمده ولی این همه شعر گفته و خیلی غزل دارد که جزو بهترین غزل های زبان فارسی است. اگر دقت کنی در همین استدلالش می گوید من از شعر بیزام و خاندان من هم از شعر بیزار بودند و اگر میان قوم و خویشم (در بلخ) مانده بودم، حالا به وعظ و امور ظاهر می پرداختم به جای شعر؛ و می دانیم که امر ظاهر برای مولانا چه واژه ی کلیدی بوده. منظورم را که می فهمی؟
ببخشید که جسته و گریخته گفتم.

علی فتح‌اللهی گفت...

سلام

خیلی عالی بود. به نظرم برداشت درستی کردی به نظر من آدم حرافی هم بوده و خوب برای آدمای حراف هم احتمال این اشتباهات زیادتره مخصوصا که بخواد هرچی رو هم که میگه بنویسه

ممنونم

خدانگهدار

saman گفت...

سلام.درسته کاملآ.به قول استاد ما شعر دیگه مرده.
موفق باشید.
خدا نگهدار.

Naser گفت...

سلام
فکر کنم سوتفاهمی پیش آمده. من اصلا نگفتم که مولانا حراف بوده و صحبتم این بود که در بافت گفتاری که می خواهید یکی را قانع کنید، بخصوص اگر حوزه ای باشد که منطق نقشی در آن نداشته باشد مثل عرفان، کافی ست که مخاطب را قانع کنید. صحبت از تناقض منطقی بود و نه اشتباه.
سامان جان من باهات موافق نیستم. من اعتقادی به مردن شعر ندارم. من فکر می کنم شعر امروز (بویژه در ایران) دچار بحران است
ولی اغتشاش با احتضار فرق زیادی دارد
.

علی فتح‌اللهی گفت...

سلام

البته که تو نگفتی بلکه من خودم معتقدم آدم حرافی بوده اما اینکه شعر مرده و این حرفا هم البته زیاد پایه نداره اگرچه اینکه دچار بحران شده شکی درش نیست. بطور کلی از بین تمام هنرها شعر در حال حاضر کمترین مخاطب رو در دنیا داره و در ایران هم به دلیل مقاومت متعصابنه ای که بزرگان با شعر نو کرده و میکنند این نوع شعر هنوز نتونسته جای خودشو باز کنه. از طرفی رشد و نمو شعر نو نیاز به هوا هم داره که ... بگذریم.

می خواستم بگم که دوران شعر نمرده متأسفانه شعر نو بخصوص در ایران فرصت خودنمایی پیدا نمی کنه

بحث جالبی شد نه؟