جمعه، دی ۱۱، ۱۳۸۳

من اینجا چیکار می کنم؟

بچه که بودیم، تلوزیون تبریز جمعه ها بعد از برنامه ی کودک یه فیلم سینمایی پخش می کرد. فیلم هایی که اکثرا تلوزیون مرکز نمی تونست پخش کنه؛ فکر کنم به خاطر حقوق پخش و اینجور چیزها. فیلم های کارتونی مثل گربه های اشرافی و سیندرلا. یا فیلم هایی مثل آقای هالو. یه بار یه فیلمی گذاشت که ماجراش قصه ی یه عده ملوان امریکایی بود که با کشتی نظامی شون می رفتن چین. چینی ها هم خیلی معترض بودن و می خواستن اونا رو از بندر بیرون بندازن. توی ملوانا یکی هم بود که با اینکه خیلی رشادت نشون می داد توی جنگ با چینی ها ولی خودش راضی نبود از اینکه اونجا اعزام شده. آخر فیلم این یارو کشته می شد. اینجوری بود که یارو که زخمی شده بود و روی زمین افتاده بود، سرش رو بلند می کرد که می گفت که "ما اینجا چیکار می کنیم؟"، بعدش سرش می فاتاد و می مرد. بعد که یارو کشته می شد، دیدم دوباره سرش رو بلند می کنه و می گه "ما اینجا چیکار می کنیم؟" و دوباره می افته و می میره؛ چند بار که این صحنه تکرار شد، من شروع کردم به شمردن. فکر کنم هشت یا نه بار همین جوری تلوزیون تبریز این صحنه رو تکرار کرد. لابد به نظرش مسئول مربوطه اش توی تلوزیون این صحنه رو نباید هیچ کدوم از بیننده هاش فراموش می کردند.
این چند روز اخیر که خبر ابراهیم رو شنیدم، همه اش به خودم می گم که من اینجا چیکار می کنم. یادم به ترمذی افتاد، استاد مولوی. می گن نیمچه عارفی بود خودش و بی توجه به دنیا. یه بار که مدتها از حموم رفتنش می گذشت و بوی بدی می داد تنش، یکی از شاگرداش بهش می گه که "استاد نمی خواهید یه استحمامی بکنید؟" ترمذی برمی گرده بهش می گه که "احمق! مگه ما واسه ی حموم کردن اومدیم اینجا". همش فکر می کنم که نکنه وقت نداشته باشم قبل از این که گهی بخورم، مجبور بشم فلنگ رو ببندم. نه اینکه معنی خاصی بده خوردن یه گه به این سوال که "من اینجا چیکار می کنم؟" نه اینجوری نیست ولی چیزی که توی این هفت هشت ساله رسیدم اینه که زندگی بدون خوردن یه گه حسابی، مسخره تر از اونه که به ادامه اش بیرزه. باور کن حتا به هیتلر هم به خاطر کارهاش حق می دم؛ یارو می خواسته حتما یه گهی بخوره و بره.

هیچ نظری موجود نیست: