۱۳۸۷/۲/۲۴

اصلاحات در کوبا

از زمانی که فیدل کاسترو به علت بیماری و به ناچار از قدرت کناره گرفته و برادرش، رائول، جانشینش شده، پاره ای اصلاحات در قوانین کوبا انجام گرفته. از جمله ی این تغییرات آزاد شدن فروش کامپیوتر شخصی بوده و نیز آزادی داشتن تلفن همراه. البته ظاهرا هنوز دستورالعمل های دست وپاگیری وجود دارد. برایم جالب است که می بینم اصلاحات سیاسی با آزادی استفاده از یک سری ابزار تکنولوژیک آغاز می شود. الان برای ما این موضوع کاملا بامعنا و حتا عادی جلوه می کند: کامپیوتر (و اینترنت) و موبایل یعنی ارتباط صوتی، متنی و تصویری مردم با هم. ولی شاید قضیه چندان هم عادی و پیش پا افتاده نباشد. فعلا بحث بر سر این نیست که ارتباط مردم با هم چه ضرری برای حکومت کاسترو داشته. چرا تلفن ثابت و تلویزیون (و لابد ماهواره) همین نقش ارتباط دهنده را نمی توانند ایفا کنند؟ امکانات! اما آیا تفاوت چندان زیاد است که استفاده از تلقن ثابت و تلویزیون (آن هم بغل گوش ایالات متحده) در دوران قبل از اصلاحات هیچ مانعی نداشته باشد (و چه بسا دولت کوبا گسترش آنها را جزو افتخارات خود قلمداد کند) ولی آزاد شدن موبایل و کامپیوتر نشانه های پایان استبداد در کوبا باشد؟

۱۳۸۷/۲/۲۲

تهران

ایستگاه آزادی، شادمان، پپسی سابق، حتا بعضی ها می گویند سرِ خوش! جای وسوسه انگیزی ست. نه؟ بهتر است نباشد!
چند ماه پیش، حدود ساعت هفت عصر، از همان حوالی به مهدی زنگ زدم؛ همین جوری، محض گشایش خاطر. گوشی را که برداشت، بعد از سلام پرسید کجایی الان تو؟ گفتم درست جلوی کارخانه ی زمزم و تاکید کردم پپسی سابق. من مشکلی نداشتم و صحبت کردیم؛ فقط احساس کردم که زودتر از معمول می خواهد مکالمه را تمام کند. دفعه ی بعد که با هم صحبت کردیم گفت تا یک ساعت بعد از تلفنم از صدای بوق ماشین هایی که از گوشی شنیده بوده، سرگیجه داشته.

۱۳۸۷/۲/۱۹

روح پراگ

یکی از شگفت ترین ویژگی های پراگ فقدان جاه و جلال در آن است. فرانتس کافکا (مثل بسیاری از روشنفکران) همیشه گله داشت که همه چیز در پراگ کوچک و در هم فشرده است. منظور او قطعا شرایط زندگی بود اما این در مورد خود شهر و ابعاد فیزیکی آن هم مصداق دارد. پراگ یکی از معدود شهرهای بزرگی است که در آن حتا یک ساختمان بلند یا طاق نصرتی در مرکزش نمی بینی و حتا آن قصرهایش که درونشان باشکوه است، نمای بیرونی ساده ای دارند و هیچ جلب توجه نمی کنند، نمای بیرونی شان تقریبا مثل نمای بیرونی سربازخانه هاست و به نظر می آید که سعی دارند خودشان را کوچکتر از آنی که هستند بنمایانند. در پایان قرن، شهروندان پراگ یک نسخه بدل از برج ایفل ساختند اما این نسخه ی بدل از نظر ابعاد یک پنجم آن نسخه ی اصلی بود. در دوران میان دو جنگ جهانی، پراگی ها ده ها مدرسه، دبیرستان و بیمارستان ساختند اما حتا یک ساختمان بزرگ برای پارلمان، نظیر آنچه در لندن، بوداپست یا وین هست، نساختند. در 1955 کمونیست ها یک بنای یادبود غول آسا برای دیکتاتوری شوروی، ژوزف استالین، برپاکردند؛ هفت سال بعد خود همان کمونیست ها دوباره آن را ویران کردند.
آنچه در آغاز قرن به نظر حقیر یا دهاتی وار می آمد، امروز به ما حس دیگری می دهد، حس اینکه ابعادی انسانی به شکلی معجزه آسا محفوظ مانده اند.

نوشته ای تحت عنوان روح پراگ از ایوان کلیما در شماره ی 45 شهروند امروز به ترجمه ی خشایار دیهیمی

۱۳۸۷/۲/۱۳

شخص باید در دنیا فیلسوف باشد

پاسخ ناصرالدین شاه به یادداشت اعتمادالسلطنه پیرامون نابسامانی های اواخر دوران ناصری:


شخص باید در دنیا فیلسوف باشد و حکیم. این دنیای بی معنا ابدا به این گفتگوها نمی ارزد .... یعنی (دنیا) هیچ نمی ارزد و ابدا هیچ کس به هیچ کس دردسر نباید بدهد.هرچه را می گویند بکن بکند. هرچه را می گویند نکند نکند. ابدا سوال و جواب ندارد...
حیف است آن که پریشان کنی دلی
زنهار بد مکن که نکرده ست عاقلی
...این عالم بی مصرف هرگز به این حرف ها نمی ارزد. آسوده خاطر باشد، خوشحال و خوش مسرت باشد.... زیاده چه بنویسم؟ خودت فیلسوف هستی...

نظریه ی حکومت قانون در ایران، جواد طباطبایی، انتشارات ستوده، چاپ اول، 1386 (نقل قول از روزنامه ی خاطرات، محمد حسن خان اعتماد السلطنه)

۱۳۸۷/۲/۵

کتاب ها و دنیای واقعی

ویلیام سامرست موام طی نود و یک سال زندگیش، نزدیک به صد رمان، داستان کوتاه و نمایشنامه نوشت. من فقط سه رمان و دو داستان کوتاه او را خوانده ام و هیچ یک از نمایشنامه هایش را ندیده ام، غیر از کوارتت که از روی آن فیلمی ساخته شده است. برای من دشوار است که بر تک تک صفحه های یک رمان درنگ کنم؛ به نظر من دنیای واقعی به قدری سرشار و جالب است که حیفم می آید وقتم را برای کنکاش در صحنه ها و شخصیت های خیالی که زاده ی ذهن رمان نویسان است صرف کنم، مگر اینکه به درک یا شناختی از واقعیت کمک کنند؛

تفسیرهای زندگی، ویل و آریل دورانت، ترجمه ی ابراهیم مشعری، ویراست منوچهر یزدانی، انتشارات نیلوفر، چاپ اول 1369

۱۳۸۷/۱/۲۳

پارس می کنند

و از اين ادبيات جديد و گستره ي اعتراف و تحليلِ خود چنين استنباط مي شود که نوشتنِ اثري نبوغ آميز تقريبا هميشه کاري بسيار صعب و دشوار است. همه چيز با امکان بيرون آمدن اثر به صورت کامل و تمام عيار از ذهن نويسنده در تضاد است. به طور کلي، شرايط مادي عليه آن هستند. سگها پارس مي کنند؛ مردم مزاحم مي شوند؛ بايد دنبال کسب درآمد بود؛ سلامتي مختل مي شود. به علاوه، آنچه تمام اين مشکلات را تشديد و تحمل آنها را سخت تر مي کند، بي اعتنايي چشمگير دنياي پيرامون است. دنيا از مردم نمي خواهد شعر و رمان و تاريخ بنويسند؛ دنيا به اينها نياز ندارد. براي دنيا اهميتي ندارد که فلوبر کلمه ي مناسب را پيدا کند يا کارلايل بادقت و وسواس اين يا آن واقعيت را به اثبات برساند. و طبيعتا براي آنچه نمي خواهد بهايي نمي پردازد. پس نويسنده، کيتس، فلوبر، کارلايل، خصوصا در سالهاي خلاق جواني با همه گونه مزاحمت و دلسردي روبه رو مي شود و رنج مي کشد. از آن کتابهاي تحليلِ خود و اعتراف، نفريني، فرياد دردآلودي به گوش مي رسد. "شاعران بزرگ در فلاکت مي ميرند" – اين بار گراني است که شعر بر دوششان گذاشته. اگر چيزي، به رغم همه ي مشکلات نوشته شود، معجزه است و احتمالا هيچ کتابي کامل و بدون نقص، آنگونه که در ذهن نويسنده بوده، به وجود نمي آيد.

اتاقي از آنِ خود، ويرجينيا وولف، ترجمه ي صفورا نوربخش، ويرايش مژده دقيقي، انتشارات نيلوفر، چاپ دوم، بهار 1384

۱۳۸۷/۱/۱۹

On not winning the Nobel Prize

Doris Lessing
Writers are often asked, How do you write? With a wordprocessor? an electric typewriter? a quill? longhand? But the essential question is, "Have you found a space, that empty space, which should surround you when you write?" Into that space, which is like a form of listening, of attention, will come the words, the words your characters will speak, ideas - inspiration.

If a writer cannot find this space, then poems and stories may be stillborn.

When writers talk to each other, what they discuss is always to do with this imaginative space, this other time. "Have you found it? Are you holding it fast?"

۱۳۸۷/۱/۱۱

عشق

شاید بعضی وقت ها در مورد یک زندگی واقعا معمولی و خوشحال خیلی حساسیت به خرج می دهم. برای مدت طولانی بعد از مرگ جو واریونی، سعی می کردم از جاهایی که جاز می زنند، دوری کنم. بعد یک دفعه، "داگلاس اسمیت" را در کالج معلمان دیدم و عاشقش شدم و برای رقص بیرون رفتیم. بعد وقتی که ارکستر، یکی از کارهای برادران واریونی را می زد، خیلی خائنانه، فهمیدم که می توانم از کلمات واریونی و آهنگ آن، برای ثبت کردن و به خاطر آوردن حوادث جدیدم در آینده استفاده کنم.

یادداشت های شخصی یک سرباز، جی دی سلینجر، ترجمه ی علی شیعه علی، نشر سبزان، چاپ اول 1386

۱۳۸۷/۱/۷

مراسم بار نوروزی سال 1303

درحالی که شاه آماده می شد به مجلس سلام برود، ملیجک دوم "شاه جون گویان" وارد شد و "کلاه جقه دار" را که هنوز شاه بر سر نگذاشته بود، "برداشت و به سر خود گذاشت". تصویری از مجلس شاهانه را اعتماد السلطنه چنین ترسیم کرده است:

آغا علی اکبر خواجه ... آمد، شاه فرموده حکما حاضر شوم. رفتم. پناه بر خدا از مجلسی که دیده شد. عمله ی طرب در اطاقی نشسته، ملیجک دوم صدر مجلس جلوس نموده، محمد صادق سنتورچی، که حالا محمد صادق خان و خان رئیس به او می گویند ... تشریف داشت و آنچه رذالت بود، می نمود. اطاق دیگر، بندگان پادشاهی جلوس فرمودند. میز شام در جلو، چالمه ی مشروبات شیرازی و فرنگی در یمین، من هم روزنامه در دست جلو نشسته، طرف یسار هم مجموعه های سنگ نامربوط کوه های النگه و رودبار، که امین السلطان آورده که اینها طلا و جواهر آبدار است، گذاشته. شاه گوش به ساز و آواز مطاربه، هوش و حواس نزد ملاجکه بود، خیال به سنگ ها بود. من هم مثل مگس که دور حلویات باشد، وزوز می کردم، روزنامه می خواندم. حکیم الممالک هم گاهی از آن اطاق به این اطاق آمد و رفت می کرد و دیوثی می نمود. شبی به این تفصیل گذشت.

نظریه ی حکومت قانون در ایران، جواد طباطبایی، انتشارات ستوده، چاپ اول، 1386 (نقل قول از روزنامه ی خاطرات، محمد حسن خان اعتماد السلطنه)

۱۳۸۶/۱۲/۲۷

آخرین نوشته ی سال 86: خاطرات سالِ بلا

تازه متوجه تاريخ امروز شده ام. دقيقا از زماني که مجبور شديم با آنا به ديدار آقاي تاد برويم، يک سال مي گذرد. چه تصادفي! بگذار ببينم در قلمرو افلاطون تصادف معنايي دارد؟ در ميان افراط بي نشان که گم مي شوم "اورفه"اي بي چنگ نيستم؟ دوازده ماه! بايد دفتر خاطرات مي نوشتم. خاطرات سالِ بلا.
دریا، جان بنویل، ترجمه ی اسدالله امرایی، ویرایش پروین امامی، نشر افق، چاپ اول 1386

۱۳۸۶/۱۲/۲۶

نوروزی خواهد آمد

سالی
نوروز
بی چلچله بی بنفشه می آید،
بی جنبشِ سردِ برگِ نارنج بر آب
بی گردشِ مرغانه ی رنگین بر آینه.

سالی
نوروز
بی گندمِ سبز و سفره می آید،
بی پیغام خموشِ ماهی از تنگِ بلور
بی رقصِ عفیفِ شعله در مردنگی.

سالی
نوروز
هم راهِ به در کوبیِ مردانی
سنگینیِ بارِ سال هاشان بر دوش:
تا لاله ی سوخته به یاد آرد باز
نام ممنوعش را
و تاقچه ی گناه
دیگر باز
با احساسِ کتاب های ممنوع
تقدیس شود.

در معبر قتل عام
شمع های خاطره افروخته خواهد شد.
دروازه های بسته
به ناگاه
فراز خواهد شد
دستانِ اشتیاق
از دریچه ها دراز خواهد شد
لبانِ فراموشی
به خنده باز خواهد شد
و بهار
در معبری از غریو
تا شهرِ خسته
پیش باز خواهد شد.


سالی
آری
بی گاهان
نوروز
چنین
آغاز خواهد شد.
احمد شاملو

۱۳۸۶/۱۲/۲۵

کارِ نويسندگي

درهرحال نمي شود اسم کاري را که مي کنم بگذاري کار. کلمه ي "کار" خيلي بزرگ و جدي است. کارگرها کار مي کنند. آدم حسابي ها کار مي کنند. براي طبقه ي متوسط، کلمه اي که مصداق داشته باشد و ضمنا کاري را که انجام مي دهيم و نحوه ي انجام آن را شرح دهد، وجود ندارد. کار عشقي را هم قبول نمي کنم. غيرحرفه اي ها عشقي سرشان را گرم مي کنند، درحالي که ما جزو آن طبقه ايم يا از آن جنسي که مي گويم اگر حرفه اي نباشيم به درد نمي خوريم.

دریا، جان بنویل، ترجمه ی اسدالله امرایی، ویرایش پروین امامی، نشر افق، چاپ اول 1386

۱۳۸۶/۱۲/۲۳

تمامش مي کنيم

پيانو دوشيزه واواسور هم هست که کنار ديوار درش بسته مانده، انگار به اعتراض عليه رقيب خودش تلويزيون بزرگ خاکستري لب فرو بسته، که صاحبش با غرور و بيم و شرمندگي به آن مي بالد. فيلم هاي کمدي بيست سي سال پيش را با همين تلويزيون مي بينيم که مرتب تکرار هم مي شود و به نظر لطيف تر مي آيد و ما هم بيش تر آنها را دوست داريم. در سکوت مي نشينيم و تماشا مي کنيم و تماشاگراني هم توي جعبه ي جادو هستند که به جاي ما مي خندند. نورهاي رنگي لرزان بر صورت ما مي رقصد. مثل بچه هاي بي فکر مجذوب برنامه هاي تلويزيون پاي آن مي نشينيم. امشب برنامه اي مستند درباره ي آفريقا دارد، فکر مي کنم دشتِ "سرنگتي" بود، با گله ي فيل هاي عظيم آن که چشم انداز خوبي داشت. چه جانوران باشکوهي هستند؛ رابط بلافصل با زماني دور که جانوراني عظيم الجثه تر از آنها در جنگل ها و باتلاق ها جولان مي دادند. به ستونِ يک کاهلانه دنبال هم راه مي افتند، نوکِ خرطوم يکي دور دُمِ کوچولوي خنده دارِ مثل خوکِ عموزاده ي جلويي اش حلقه مي زند. جوان ها که از پيرها پرموترند بين پاهاي مادران به اين سو و آن سو مي دوند. اگر يکي دنبال اين باشد که بين ما موجودات بگردد، موجوداتي که روي زمين بند بودند، دست کم نقطه ي مقابل ما فيل ها هستند و نيازي نيست از فيل ها فراتر برود. چه طور گذاشته ايم اين همه زنده بمانند و دوام بياوردند؟ آن چشم هاي اندوهگين کوچک به نظر مي رسد که حريف را مي طلبند تا تفنگ شمخال را بردارد و يک گلوله بکارد وسطِ آنها يا آن گوش هاي بزرگِ بي مصرف. بله، بله، همه ي آن حيوانات وحشي را نابود مي کنيم، مي افتيم به جان درخت زندگي، حالا هرس نکن، کي هرس کن تا آن که فقط کنده بماند، بعد ساتور برمي داريم و حساب آن را هم مي رسيم. تمامش مي کنيم.


دریا، جان بنویل، ترجمه ی اسدالله امرایی، ویرایش پروین امامی، نشر افق، چاپ اول 1386
برنده ی جایزه ی بوکر بهترین رمان سال 2005

۱۳۸۶/۱۲/۱۶

تهران، میدان آزادی، شنبه، هشت و ربع صبح، رادیو جوان

گوینده ی زن: یک بار سه پروانه دور هم جمع شدند و خواستند بدانند که شمع چیست که اینهمه آنها را به خود جذب می کند. اولی گفت بگذارید تا من بروم و ببینم که این شمع چیست؟ و رفت تا نزدیک شمع و دید که اطراف شمع گرم و پرحرارت است. پیش دوستانش برگشت و گفت شمع چیزی ست که گرم و پرحرارت است. دومی گفت بگذارید تا من هم بروم شاید چیز بیشتری فهمیدم و رفت نزدیک شعله ی شمع و گوشه ی بالش سوخت. برگشت و گفت شمع چیزی ست که می سوزاند. پروانه ی سومی گفت بگذارید تا من نیز بروم و ببینم که این شمع چیست؟ و رفت و آنقدر نزدیک شد که کاملا سوخت.
موزیک
گوینده ی مرد: خوب شنوندگان عزیز! اجازه بدید که بعد از شنیدن این قطعه ی ادبی زیبا بپردازیم به اخبار مربوط به انتخاب سرمربی تیم ملی. کفاشیان، رئیس فدراسیون فوتبال کشور، در آخرین اظهار نظرشون ...

۱۳۸۶/۱۲/۱۳

حجت صوفی فوگِ ظهر


(۱)

بر سطحی از ظهر
بادی وزیدن دارد
بادی هنوز از شب
پیچیده در دار

از جای پا که می روبد
تا جای پایی بر کوه

کوهی پشت ظهر
کوهی سایه
کوهی سار

(۲)

بادی داغ
تنیده بر دار
دار ِ تنیده بر ظهر
ظهری داغ
داری بر جای پا
جای پایی بر کوه

کوهی پشت باد
کوهی غبار
کوهی بار

(۳)

و باد
کنده دکمه ای از دار
از پیرهن دار
دکمه ای
از کوه
پایین آمده
آمده پایین
دار از کوه
کوهی دار.

یدالله رویایی

زابل-تابستان 86


۱۳۸۶/۱۲/۱۲

روزگار ناشاد قهرمان

هنگامی که کتاب منتشر شد، میان دوبلینی ها معمول شد که از یکدیگر بپرسند: "تو هم توی این کتاب هستی؟" یا "منم توی آن هستم؟" تقریبا همه ی شخصیت ها میهن پرستان ایرلندی ای بودند درگیر جنگی لفظی با انگلستان؛ به استثنای یک نفر، همه یشان میخواره بودند و توش و توان خود را در میگساری تحلیل می بردند؛ تقریبا همه یشان به ضدیهودی بودن خود می بالیدند. علت روزگار ناشاد قهرمان داستان همین بود.
تفسیرهای زندگی، ویل و آریل دورانت، ترجمه ی ابراهیم مشعری، ویراست منوچهر یزدانی، انتشارات نیلوفر، چاپ اول 1369

۱۳۸۶/۱۲/۱۱

مادر

بعضی روزها که از دانشکده بر می گردم می بینم که در آشپزخانه ی بزرگ و پرنورش روی نیمکت چوبی نشسته، زانوهایش را بغل گرفته و زار می زند. مادر به خاطر چیزهایی گریه می کند که همه از دست رفته اند. مادر زیبا بوده، حالا نیست. پف می کند. صورتش یک روز استخوانی ست یک روز فربه. پدر بوده، حالا نیست. مادر خوش بوده، حالا نیست. امیدهای بزرگ داشته که حالا ندارد. فقط من هستم که آن وقت ها نبودم و حالا هستم. من به اندازه ی همه ی آن چیزهای از دست رفته نمی ارزم. نمی توانم فکر کنم همه چیز یک آدم هستم. می دانم که به اندازه ی خنده های ریز مادر در فیلم سوپر هشت بیست و پنج سال پیش، آن پیک نیک دانشجویی در انبار کاه، که زن و مردهای گنده از بالای کپه کاه ها سر می خورند و دوربین روی صورت های خندان شان می لغزد، نمیارزم.

زندگی مطابق خواسته ی تو پیش می رود و داستان های دیگر، امیرحسین خورشیدفر، نشر مرکز، چاپ اول، 1385

۱۳۸۶/۱۲/۸

دانه

امروز صبح برای سبزه ی سال نو دانه آب ریختم.
عیدتان مبارک.

۱۳۸۶/۱۲/۷

رنگ های گرم - تقدیم به مریم

همه چیز از یک خط کوچک آغاز می شود. یک اتفاق پیش بینی نشده، یک انفجار کهکشانی روز سفیدی مطلق بوم. خط بعدی جای دیگری ست. تیره تر است اما نسبتی نامعلوم با خط اول دارد. خطهای بعدی مثل شتک زدن های رنگ، دیوانه وار سر می رسند. دست مادر روی بوم پرسه می زند. گویی می خواهد حواس آدم را از چیزی که می کشد پرت کند. خطهای نامنظم. مادر چند قدم عقب می آید و بوم را نگاه می کند. می خواهد بداند از آن باکرگی آزار دهنده اش چیزی مانده یا نه. روی همان خطهای نامنظم طرح اصلی را می کشد. مادر با خودش حرف می زند. پچ پچه می کند. انگار صدای همان خطها باشد. فقط وقتی نقاشی می کند، معلوم نیست با خودش چه می گوید. می دانم که در آن جمله های کوچکِ کوتاه خوشبختی های آنی و تجربه ناشده ای حضور دارند که مادر برای خودش نگه می دارد. مثل یادگارهایی از گذشته.
زندگی مطابق خواسته ی تو پیش می رود و داستان های دیگر، امیرحسین خورشیدفر، نشر مرکز، چاپ اول، 1385

۱۳۸۶/۱۲/۴

رقصی از شاهرخ مشکین‌قلم

ربطی که به داستان کوتاه نداره البته ولی حیفم آمد این رقص از شاهرخ مشکین قلم را نبینید (نمی دانم شاید هم قبل این ویدئو را خودتان دیده باشید چون حدود یک سال پیش گذاشته اند توی YouTube).





این هم مطلبی درباره ی این رقص از آقای داریوش برادری در رادیو زمانه
یک مطلب خوب در معرفی شاهرح مشکین قلم و آثارش در وبلاگ سیاه مشق

۱۳۸۶/۱۲/۳

زبان مادری


امروز روز جهانی زبان مادریه. خواستم همینجوری تبریک بگم به کسانی که زبان مادری شان را دوست دارند. به امید روزی که کسی به خاطر این دوست داشتن گرفتار نشود!

ترک زبان بودن من این امکان را به من داده که همیشه معنای در اقلیت بودن رو بدونم و بفهمم که احترام گذاشتن به دیگران توی زندگی اجتماعی چه ارزش حیاتی داره.

۱۳۸۶/۱۲/۱

حال

- آرش اینو دیدی؟ خیلی باحاله!
- ببینم ... آره. اینو؟ اینو دیدم. اسمش چیه؟
- خیلی باحاله!
- صبر کن ... نه، این اون نیست که، وای! چه باحاله!
- می بینیش لامصبو؟
- خیلی باحاله! چطور اینجوری می کنه؟ من اول فکر کردم اون یارو ...
- می بینی؟ عین لوکوموتیوه. من شمردم، بیست و سه تا حلقه می سازه.
- بیست و سه تا! عین لوکوموتیو دود می کنه. اون یارو اسمش چی بود؟ مداحه ...
- من هروقت می بینم هوس قلیون می کنم. هلالی رو می گی؟
- اینو از کجا آوردی حالا؟ آره. قلیونو دیدم، فکر کردم اونه.
- از فریده گرفتم. دیروز با بچه ها رفته بودیم حافظیه. خیلی حال داد.
- خیلی باحاله!
- صبر کن، بده موبایلمو! اون چیزه رو دیدی؟ این لرا بریک می زنن؟
- ها اون که قدیمیه مشنگ، ولی عجب بریکی می زنن!
- من ندیده بودم. دیدی؟ خیلی... با اون تنبون و کلاه نمدی شون...
- آره، خیلی باحاله!
- عین قطار دود می کنه یارو. واقعا هنرمنده!
- واقعا هنرمنده!

۱۳۸۶/۱۱/۲۹

ششمين دوره مسابقه ادبي صادق هدايت

دیروز مراسم اهدای ششمین دوره ی جوایز ادبی صادق هدایت در منزل شخصی آقای جهانگیر هدایت برگزار شد. دست اندرکاران مسابقه ظاهرا امسال نتوانستند مراسم پایانی را بر سیاق سال های گذشته در خانه هنرمندان برگزار کنند.
جایزه ی این دوره به طور مشترک اهدا شد به اميليا نظري برای داستان آقاي سزار غمگين است، شيوا رمضاني برای داستان لعنتي و فائزه فرهومند به خاطر داستان فنجان‌هاي خالي.
این تندیسی هم که این بالا می بینید به کسی داده نشد. جایزه ی برندگان عبارت بود از لوح افتخار و سري كتاب‌ هاي صادق هدايت. داوران این دوره عبارتند بودند از ميترا الياتي، مديا كاشيگر و حسين قديمي. در این دوره حدود 750 نويسنده از كشورهاي ايران، افغانستان، تاجيكستان و ايرانيان خارج از كشوردر مسابقه شركت كردند كه 115 داستان به مرحله دوم راه يافت و از اين ميان به ترتيب 20 داستان و سرانجام 10 داستان به مراحل بعد راه يافتند. متاسفانه من لینکی از داستان های برگزیده پیدا نکردم؛ تنها چیزی که متوجه شدم این بود که خزر مهرانفر رمانی به نام در خيابان‌هاي همين شهر در کارنامه یشان دارند که یکی از 15 رمان متفاوت برگزیده شده توسط انجمن مطالعاتي آثار داستاني متفاوت "واو" در سال 84 بوده است.

به نقل از سایت رسمی دفتر هدایت

۱۳۸۶/۱۱/۲۸

داستان به مثابه ی تار عنکبوت

داستان و اصولا هر کار خلاق و ذهنی مثل سنگریزه از آسمان نمی افتد - هرچند امکان دارد این امر در مورد علم صادق باشد. داستان مانند تار عنکبوت است که شاید اتصالی بسیار ظریف و نامرئی داشته باشد ولی با وجود این به چهار گوشه ی زندگی متصل است. این اتصال غالبا قابل رویت نیست؛ برای مثل نمایشنامه های شکسپیر به خودیِ خود کامل اند و بدون هیچ اتصالی در هوا معلق اند. اما وقتی تار عنکبوت کج و کوله می شود، به گوشه ای گیر می کند یا از وسط پاره می شود، به یاد می آوریم که این تارها را موجودات غیرمادی در هوا نتنیده اند بلکه حاصل کار انسان های رنج کشیده اند و به عواملی به غایت مادی وابسته اند مثلا به سلامتی و پول و خانه هایی که در آنها زندگی می کنیم.
اتاقی از آن خود، ویرجنیا ولف، ترجمه ی صفورا نوربخش،انتشارات نیلوفر، چاپ دوم، 1384

۱۳۸۶/۱۱/۲۵

روز جهانی داستان کوتاه

دیروز، 24 بهمن، سالمرگ فروغ فرخزاد بود؛
امروز هم غیر از روز ولنتاین، روز جهانی داستان کوتاه هم هست؛
قضیه ی روز جهانی داستان کوتاه از این قرار است که اوزکان کارابولوت، نویسنده ی داستان کوتاه و موسس روزهای داستان کوتاهِ آنکارا، اولین بار ایده ی معرفی روزی به عنوان روز جهانی داستان کوتاه را مطرح کرد؛ مرکز سازمان جهانی P.E.N در ترکیه پروژه ی معرفی روز 14 فوریه به عنوان روز جهانی داستان کوتاه را در شصت و هشتمین کنگره ی جهانی P.E.N مطرح کرد و این سازمان در نشست سال بعد آن را تصویب نمود (مکزیکوسیتی 2003). انتظار می رود این مناسبت به زودی توسط یونسکو پذیرفته شده و همچون روز 21 مارس، روز جهانی شعر، در تقویم یونسکو وارد گردد.

امروز برندگان جایزه ی داستان کوتاه شهر کتاب هم مشخص شدند و خوابگرد عزیز از ما می خواهد که در روز داستان کوتاه این اسامی را به خاطر بسپاریم:

مقام نخست: مهرک زیادلو (داستان بعد از نیمه‌شب) و لیلا قاسمی(داستان موج)
مقام دوم: ندا کاووسی‌فر (داستان شستِ دالی) و حسین نیازی (داستان هدیه)
مقام سوم: ناهید انواری (داستان پژواک)، سارا قربانی (داستان پرستو، به‌غلط بادخورک) و نسیم نوروزی (داستان ماهی‌های رنگی)

گزارش تصویری از مراسم اهدای جوایز داستان کوتاه (خبرگزاری مهر)
امروز روز جهانی روایت های کوتاه منثور جهان است و روز تولد مریمی.

۱۳۸۶/۱۱/۲۲

آیدای من کجاست


نقل قول کامل از وبلاگ یدالله رویایی:

تو چرا عباس هستی ؟
عباس عزیز ،

تو کی هستی؟ تو چرا عباس هستی؟ دیری ست علامت سؤال شده ای ، رازشده ای، اعتراض شده ای .
نظرنویس های من، بیشترشان، نمی دانند که این عباس، در ابتدای تاسیس این وبلاگ، معروفی بود، و کم کم " همسایه " ای برای حرف های من شد. و یا اصلا سایه ای برای حرف : سنگی که می شنود، و صبوری می کند . این عباس حالا دیگر برای خودش حضرتی شده است . حضرت ؟
راستی تو چه عباسی هستی؟

یادم افتاد که زمانی با شاملو، برای شرکت در کنگره نظامی، به رم رفته بودیم . بهار ۱۳۵۴ بود. بعد ازاتمام کار کنگره، به پیشنهاد او هفته ای به گشت و گذار ماندیم. روزها و شب های ما به پرسه در کوچه های رم و بارهای ونیز، در کافه ها ویا در هتل، به مستی و بی خبری می گذشت ، با ویسکی، و آذوقه ای از تریاک و هروئین که با خود برده بودیم، و یک "ذخیرۀ احتیاطی" از شیرۀ ناب . ویا مخدرات دیگر، گاهی هم از نوع علیایش: با دلبرکانی نه چندان غمگین .
در بازگشت به تهران ، چند روزبعد مصاحبه مفصلی از احمد دیدم با علیرضا میبدی در روزنامه "رستاخیز" ، حکایت از سفری پرملال، پراز تحمل و تلخی :
"...روزها در کوچه های رم، فریاد می زدم : آیدا ی من کجاست ... و هرروز در مه صبحگاهی لوئیجی با گاری اش از گورستان پشتِ رودخانه می آمد، از جلوی ما می گذشت و بهم صبح بخیر می گفتیم ...
آن روز که لوئیجی با گاری خالی به گورستان می رفت (ویا بر می گشت؟)، از جلوی ما گذشت، چیزی بهم نگفتیم... من تمام روز را سراسیمه در کوچه ها دویدم و فریاد زدم: آیدا ی من کجاست؟ و می گریستم ..." (به نقل از حافظه)

فرداش که به هم رسیدیم پرسیدم : احمد، ما که هرروز باهم بودیم، حالا آیدا جای خود، ولی این لوئیجی که نوشتی هرروز باگاری خالی به گورستان می رفت کی بود؟ که هیچوقت من ندیدم !
گفت : آره ، لابد لوئیجی پیراندلو بوده !

تا وقت دیگر قربانت

۱۳۸۶/۱۱/۲۱

پرستوها

وقتی کف دستم عرق می کند، می فهمم که گرمش شده. دستم را که باز می کنم، خودش را به خواب می زند. یعنی که باید نازش را بکشم. نازکشیدن شان با آدم ها فرق می کند. بین پرستوها ، فوت کردن یعنی ناز کشیدن. ولی دوست ندارند که زیاد نازشان را بکشی. اگر دوبار پشت ِ سر ِ هم نازکشی کنی، یعنی یک شوخی خیلی بد. آن قدر بد که وقتی پرسیدم، حتی خجالت می کشید بگوید.
فقط گفت:"یه بار در میون نازمو بکش."
با انگشت آرام می زنم کف دستم. چشمش را باز نمی کند. خیلی ملایم فوتش می کنم. یواشکی نگاه می کند و بعد یک دفعه غش غش می خندد. به خیال خودش به من کلک زده. این کار بین پرستوها یک شوخی خیلی خیلی بامزه است.

ها کردن، پیمان هوشمندزاده، نشر چشمه، چاپ سوم، 1386

۱۳۸۶/۱۱/۲۰

من آمده ام وای وای

سلام دوباره! خیلی جوک شد این پست آخر من؛ آدم مطلبی بنویسد درباره ی اینکه چطور می توان همیشه مطلبی آماده برای وبلاگ داشت و بعدش یک ماه غیبش بزند! راستش را بخواهید مشکل فقط از این کامپیوتر پدرسگ من بود که یک هو همه چیزش به هم ریخت؛ بیشتر از ده بار ویندوزش را عوض کردم و ... ولی با ما راه نیامد که نیامد. سرِ کار هم دوست نداشتم که چیزی پست کنم. این شد که وبلاگ بازی برای یک ماه و اندی کلا تعطیل شد. ولی راستش را بخواهید کلی وقت اضافه پیدا کردم. کلی زبان خواندم، چند رمان و مجموعه داستان کوتاه بلعیدم و حالا برگشتم. در این مدت بلاگر هم زبان فارسی را به مجموعه زبان هایی که پشتیبانی می کند، اضافه کرده است. این اولین پستی هست که در این مود جدید می نویسم. به هر ترتیب معذرت می خواهم از کسانی که مدام سر زدند و ایضا ممنونم از مهدی که نگذاشت در این مدت چراغ اینجا خاموش شود.

۱۳۸۶/۱۱/۱۳

پنجره

یک روی پنجره
به سمت من است،
روی دیگر
به سمت عابری که می گذرد.

گرگی در کمین، عباس کیارستمی، انتشارات سخن، چاپ اول، 1384

۱۳۸۶/۱۱/۸

در خانه ام ایستاده بودم و منتظر بودم...

هنگامی که همه چیز به پایان خواهد رسید،
باز دیرتر
- در سنی که دارم -
سال های سال دیرتر،
اگر قرار باشد شهوت مرا دوباره دربرگیرد،
اگر میل به عشق، میل به عاشق و معشوق بودن از من عبور کند، میل اینکه کسی بیاید، سرانجام، و مرا ببرد
- شایسته ی آن خواهم بود، نه، چنین فکر نمی کنی؟ -
من این را مانند چنان دردی تصور خواهم کرد، چنان فاجعه ی بی رحمانه ای، چنان مصیبتی
و پیش از هر چیز، پیش از هر چیز، ریشخندی چنان شرور، یک شوخی زندگی، نه؟ که من خواهم گریخت، که می جویم، امیدوارم، نیروی گریختن را، کشیدن فریادی خشمناک و گریختن،
که از او دور خواهم شد،
که آنی را که می آید خواهم راند، آنی که خواهد گفت مرا دوست دارد و می خواهد من نیز او را دوست داشته باشم و چنین جنایت بزرگی را مرتکب می شود که این همه دیر آمده.

در خانه ام ایستاده بودم و منتظر بودم باران بیاید، ژان لوک لارگاس، ترجمه ی تینوش نظم جو، انتشارات نی، چاپ اول، 1384

۱۳۸۶/۱۱/۳

وقتی او بر می گردد...

هنگامی که از آستانه ی در عبور می کند، وارد سایه های خانه می شود، به سختی دیده می شود، من او را به سختی می بینم، او را حدس می زنم، در سایه روشن، به سختی دیده می شود، نور پشت او، یقین داشتم که او را به سختی خواهیم دید، چشمانش را نمی توانم حدس بزنم، فقط سایه اش که ورودی خانه را پر کرده، و چشمانش در تاریکی،
وقتی از آستانه ی در عبور می کند و کوله پشتی اش را سر می دهد، یک کوله پشتی ملوانی، یک کوله پشتی مانند کوله پشتی ای که ملوان ها دارند
-من چنین فکر کردم:"آیا من تا به حال در عمرم یک کوله پشتی ملوانی دیده ام؟" به خود چنین گفتم -
یک کوله پشتی ملوانی، یا شاید یک کوله پشتی ارتشی، از این کوله های گرد و دراز که در آن هرگز، لباس ها مرتب جا نمی گیرند،
چنین فکر کردم، و باز خندیدم، گمان کنم باز از اینکه به چنین چیزی فکر می کنم خندیدم، به این جزییات،
(و همچنان، مرز اشک ریختن که می خواست مرا با خود ببرد.)

وقتی او بر می گردد،
وقتی، سرانجام، او بر می گردد، من به خودم خندیدم، که چنان به جزییات اهمیت می دهم، اهمیتی ابلهانه و هم زمان هولناک که به جزییات می دهم.

در خانه ام ایستاده بودم و منتظر بودم باران بیاید، ژان لوک لارگاس، ترجمه ی تینوش نظم جو، انتشارات نی، چاپ اول، 1384

۱۳۸۶/۱۰/۱۵

آسمان اينجا


اينجا رو دوست دارم. اين شهر رو كه تو هر خيابونش و لابلاي هر چند تا آپارتمانش يه ساختمون قديمي هست. ساختمون هاي سنگي اي كه مسجده يا يه مقبره فرقي نداره. ديوار قلعه هست يا يه بناي يادبود مهم نيست. مهم حسيه كه با اينكه نمي دونم چيه بهم آرامش ميده.

۱۳۸۶/۱۰/۷

سه ره پیداست


از روزی که از ایران بیرون اومدم این شعر اخوان ثالث گاه به گاه تو ذهنم می یاد. می خواستم همون موقع بذارمش اینجا ولی نشد، شاید یه کم دیر شد و غیبت من طولانی شد ولی به هر حال از الان باز دوباره هستم. مرسی از ناصر (و بقیه ی دوستان) که تو این مدت به من لطف داشتن که نذاشتن من از اینجا برم.

بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند
گرفته کولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
گهی پر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند
ما هم راه خود را می کنیم آغاز
سه ره پیداست
نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر
حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر
نخستین : راه نوش و راحت و شادی
به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی
دودیگر : راه نیمش ننگ ، نیمش نام
اگر سر بر کنی غوغا ، و گر دم در کشی آرام
سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟

۱۳۸۶/۱۰/۵

چگونه برای وبلاگمان همیشه مطلب آماده داشته باشیم؟

این مطلب را تقدیم می کنم به همه ی دوستانی که هر ماه یک مطلب بیشتر در وبلاگشان نمی گذارند. از شوخی گذشته، به نظرم مطلب خوبی ست:
شما از وبلاگ نویسانی هستید که پست هایتان را در یک نشست می نویسید؟ خیلی ها این کار را می کنند.
متاسفانه این الگوی وبلاگ نویسی چند مشکل دارد. مثلا اینکه به این ترتیب نمی توانید یک ریتم ثابت به روزرسانی داشته باشید. فاصله ی مابین زمان های به روز شدن وبلاگتان بسته به اینکه الهام و ایده ای برای نوشتن داشته باشید یا نه، دچار وقفه ی موسوم به بن بست نویسنده ها (Writers' Block) شده باشید یا نه و اینکه اصلا وقتی برای نوشتن داشته باشید یا فرصتی برای این کار نداشته باشید، تغییر خواهد کرد. اکثرا وقتی که لازم است پستی را سریع آماده کنید، آرامش خاطری را که لازمه ی نوشتن است، ندارید. فرض کنید آماده کردن یک مطلب بیش از آنچه انتظار داشته اید طول کشیده باشد و شما هم مجبور باشید در اسرع وقت جایی بروید، کسی را ملاقات کنید یا کار واجبی در پیش داشته باشید؛ به احتمال زیاد در چنین وضعیتی مجبور می شوید برای آنکه به روزرسانی وبلاگتان را بیش از آنچه که طول کشیده به تاخیر نیندازید، مطلبی را که هنوز چرکنویس است روی وبلاگتان بگذارید. این سبک نوشتن فی البداهه و شتابزده به احتمال زیاد آمار بینندگان وبلاگتان را کاهش پیدا می کند. اگر قرار باشد که هروقت توانستید مطلبی را بنویسید آن را پست کنید، خواننده هایتان هرگز نمی توانند مطمئن شوند که کی و چند وقت یکبار برای دیدن یک مطلب تازه به وبلاگتان مراجعه کنند. برایشان سخت خواهد بود که عادت مراجعه ی مرتبی به وبلاگتان پیدا کنند و آنهایی که فید وبلاگتان را مشترک نشده اند، ممکن است دیگر فراموشتان کنند. قرار است در این نوشته درباره ی چند متد ساده صحبت کنیم که به شما کمک می کند تا عادت نوشتن بهتری پیدا کنید. چنین عادتی استرس شما را تا حد زیادی کم می کند.

مطالب این هفته را در یک نشست بنویسید

به جای اینکه مطلبتان را درست قبل از فرستادنش روی وبلاگ بنویسید، بهتر است مطالبی را که می خواهید طی هفته بعد پست کنید، در یک روز بنویسید. می توانید زمانی را باشد که بقیه ی افراد خانواده مشغول هستند و شما نیستید و یا زمانی که به دلیل احساس خلاقیت بیشتری دارید، به این کار اختصاص دهید.

به محضی که نوشتن یک مطلب تمام شد، خواهید دید که از عهده ی نوشتن مطلب بعدی هم به راحتی برمی آیید. همینطور که دارید مطالب را یکی پس از دیگری می نویسید، اعتماد به نفس بیشتری برای نوشتن مطالب بهتر می یابید و هر مطلبی را راحت تر از مطلب قبلی به اتمام می رسانید. وقتی استرس این را ندارید که آنچه را می نویسید باید بلافاصله پست کنید، موقع نوشتن هم احساس آرامش بیشتری می کنید.

وقتی نوشتن مطالب هفته ی بعدتان را تمام کردید، دیگر نگران تولید متن برای هفت روز بعدی نیستید (مگر اینکه چند وبلاگ مختلف داشته باشید). به این ترتیب هر مطلب را در همان موعد مقرر (روز/ساعت) از هفته پست می کنید و خواننده هایتان را به خواندن مرتب و منظم وبلاگتان عادت می دهید. شک نکنید که این کار تعداد خواننده هایتان را افزایش می دهد.

در هر هفته یک مطلب اضافی بنویسید

اگر تصور نوشتن یک دسته از مطالب برای یک هفته و طی یک نشست برایتان سخت است، سعی کنید طی هر هفته فقط یک نوشته ی اضافی بنویسید. به این ترتیب بعد از یک ماه، یک سری نوشته برای ماه بعدی ذخیره کرده اید. یعنی یک ماه جلو افتاده اید و می توانید مطالب هفته ی بعدتان را هر زمانی که دوست داشتید بنویسید: در یک نشست و یا چند روز قبل از اینکه پستش کنید. پس ایجاد و نگه داشتن یک ریتم ثابت برای زمان های به روزسانی ویبلاگ بریتان مقدور خواهد بود.

چرک نویس ها (Drafts) و نوشته های نیمه کاره یتان را کامل کنید

یک راه خوب دیگر برای جلو انداختن مطلبتان این است که همه ی نوشته های چرک نویس یا نصفه و نیمه ای را که در وبلاگتان ذخیره کرده اید، کامل کنید. اگر ایده ای درباره ی این مطالب داشته اید که منجر به شروع نوشتن شان شده، درواقع سخت ترین قسمت کار را انجام داده اید. به احتمال زیاد تکمیل مطالبی که هفته ها و ماه ها چرک نویس مانده اند، چند ساعت بیشتر طول نمی کشد.


زمابندی انتشار خودکار مطالب با WorkPress

ببینید که آیا نرم افزاتان این امکان را فراهم می کند که مطالبتان را برای انتشار در زمانی در آینده زمانبندی کنید یا نه؟ اگر از WorkPress استفاده می کنید، انتشار خودکار مطالب امکان پذیر است. روی عنوان Post Timestamp گزینه ی Edit timestamp را انتخاب کنید و (فراموش نکنید) ساعت و روزی را که می خواهید مطلبتان روی وبلاگ قابل مشاهده باشد، تنظیم کنید. بعد روی Publish کلیک کنید.

نگران نباشید! تا ساعت و روز مقرری که تنظیم کرده اید، مطلبتان منتشر نخواهد شد.

یک نکته: مطمئن شوید که ساعت WorkPress با ساعت شما یکی ست. برای تنظیم ساعت WorkPress در بخش Option داشبوردتان قسمت تنظیمات General را چک کنید. در این صفحه تنظیمات زمانی تحت عنوان Time & Date قابل اصلاح است.

Blogger چنین امکانی ندارد ولی می توانید موقع نوشتن یا پست کردن یک مطلب (ولو Draft شده) تعیین کنید که در زمان انتشار آن مطلب چه ساعت و روزی کنار مطلبتان نمایش داده شود. برای این کار در زیر ادیتور نوشته، روی لینک Post Option کلیک کنید و تاریخِ ذیل عنوان گزینه ی Post date and time را تغییر دهید.

عادت کنید ذخیره ای از مطالب برای وبلاگ تان دست و پا کنید

وقتی به این عادت عادت کنید که همیشه تعدادی مطلب آمده برای پست داشته باشید، پس اندازی برای روز مبادا خواهید داشت (برای مدتی که به هر دلیلی نتوانید وقتی برای وبلاگ تان اختصاص دهید.) مثلا وقتی که تعطیلات عید فرا رسیده و شما طی دو هفته سرتان به دید و بازدید گرم است و اصلا دسترسی کافی به اینترنت ندارید؛ یا فصل امتحانات دانشگاه است و وجدانتان اجازه نمی دهد که حتا نیم ساعت به وبلاگتان اختصاص دهید.

وبلاگ های خیلی کمی هستند که تیمی از نویسندگان مهمانی داشته باشند تا به محض اعلان نیاز شما نوشته ای برای وبلاگ آماده کنند. اگر قرار است برای مدتی وبلاگ نویسی را کنار بگذاریم (یا مجبور به این کار شویم)، باید چنین دوستانی داشته باشیم.

توصیه ی اکید من این است که حتما برای یک هفته مطلب ذخیره داشته باشید. با این کار طی هفته ای که سرتان شلوغ است، وبلاگ تان مثل ساعت کار خواهد کرد.


۱۳۸۶/۱۰/۴

چند خبر بعد از چند روز

چند روز شیراز بودم و چند روز هم اینترنت نداشتم. چند تا از جشنواره ها (مثل جایزه ی ادبی گلشیری در تهران، جشنواره ی داستان های ایرانی در مشهد، جشنواره ی سرزمین مادری ما در اصفهان و جشنواره ی قصه گویی در شیراز) حول و حوش شب یلدا نتیجه شون رو اعلام کرده اند. به همین خاطر چند خبر سوخته دارم و یکی دو مطلب دیگه:
1- داستان رضا در مسابقه ی داستان های ایرانی سوم شد (درواقع این خبر به علت تنبلی رضا در خبر دادن به بقیه احتمالا خیلی هم سوخته نیست). اگه کم حرفی رو هنوز نخوندید، همین حالا این کار رو بکنید. رضاجان خیلی خیلی تبریک می گم و امیدوارم این جایزه باعث بشه که نوشتن رو جدی تر بگیری و به زودی کارهای خوب دیگه ای از تو بخونیم. درضمن بد نیست یه مطلبی با چند تا عکس بذاری ببینم اونجا چه خبر بوده. اسم سایر برنده ها را در خبرگزاری مهر و مطلب یوسف علیخانی را درباره ی مراسم اختتامیه در جام جم آنلاین می توانید بخوانید.
2- برندگان هفتیمن دوره ی جایزه ی گلشیری اعلام شدند:
رمان
در بخش رمان سالمرگی نوشته ی دکتر اصغر الهی (نشر چشمه) به عنوان بهترین رمان سال 85 برگزیده شد. در بخش رمان اول نیز عقرب روی پله‌های اندیمشک یا از این قطار خون می چکه قربان! نوشته ی حسین مرتضائیان‌آبکنار (نشر نی) به عنوان بهترین رمان اول انتخاب شد.
مجموعه داستان
مجموعه داستان عسگرگریز نوشته ی محمدآصف سلطان‌زاده (انتشارات آگه) به عنوان بهترین مجموعه داستان کوتاه اعلام گردید و زندگی مطابق خواستـه ی‏ تو پیش می‌رود به قلم امیرحسین خورشیدفر (نشر مرکز) عنوان بهترین مجموعه داستان اول را به خود اختصاص داد.
امیدوارم همانطور که مطلبی درباره ی زندگی مطابق خواستـه ی‏ تو پیش می‌رود نوشتم، بتونم به زودی درباره ی دیگر آثار برگزیده ی این جایزه ی ادبی معتبر نیز مطالبی بنویسم. انتخاب کتاب امیرحسین خورشیدفر، علی رغم انتقاداتش از سبک داستان نویسی مکتب گلشیری، نکته ی قابل تاملی ست و نشان می دهد که به برخی ایراداتی که به سبک و سیاق داوری این جشنواره می گیرند، نباید چندان بها داد.
3- آقای علی شیعه علی، مترجم یادداشت های شخصی یک سرباز، لطف کرده اند و برای مطلبی که درباره ی این کتاب و ترجمه اش نوشته بودم، کامنت گذاشته اند:
"سلام
فکر می کنم وقت زیادی رو برای گشتن اینترنت گذاشتید و تمام زندگی منو درآوردید. خیلی جالبه. اما می خوام چندتا توضیح کوچیک بدم.
درسته. متاسفانه چندین و چند غلط املایی توی کتاب وجود داره که بدجوری توی ذوق می زنه. علت اینه که کار بدجوری عجله ای شد (شما که از نحوه چاپ و انتشار و البته گرفتن مجوز تو کشورمون اطلاع دارید.) اما بهتون قول می دم این غلط های تایپی رو توی چاپ دوم نبینید (و البته امیدوارم. تمام تلاشم رو کردم.) ان شاءالله تا چند هفته دیگه چاپ دوم این کتاب رو بت ویرایش جدید می بینید. اما جلد دوم رو هم قراره ویرایش و نمونه خوانی و غلط گیری حسابی بشه. راستی میشه به من بگید چند درصد نویسنده ها و مترجم های ایران رشته شون با کارشون مرتبطه؟
مترجم این کتاب یک دانشجوی الهیات عاشق ادبیات و مخصوصا سلینجره. همین.
برای نقد منصفانه و خوبتون ممنونم"
من هم از ایشان ممنونم و خوشحالم که نقدم را منصفانه می دانند. بی صبرانه منتظر انتشار جلد دوم مجموعه داستان های کوتاه سالینجر با ترجمه ی ایشان هستم.
4- یکی دو نفر از دوستان (مثل محمدرضا بهرامی عزیز و محمد رودگلیِ گل) از پیشنهاد من (مبنی بر شرکت در مسابقه ی داستانک های فارسی و انتشار آنها در یک جایی مثل همین وبلاگ) خوششان آمده. خوب من هم یک آدم بی جنبه! قضیه را جدی می گیرم و از همه ی دوستان خواهش می کنم که داستانک هایشان را برای انتشار در این وبلاگ برای من بفرستند (naser.farzinfar at gmail dot com). و در ضمن سعی می کنم چند نمونه از این تیپ داستان های کوتاه را به همراه نوشته هایی درباره اصول و قواعد این سبک نوشتار توی وبلاگ بگذارم.

۱۳۸۶/۱۰/۳

کشفِ لحظه و یک ایده ی کوچک

مركز همايش‌هاي مجموعه فرهنگي هنري تهران مسابقه‌ اي تحت عنوان کشفِ لحظه در زمینه ی داستانک‌هاي فارسي برگزار می کند. موضوع داستانك‌ها آزاد است و از همه جای دنیا می توانید در این مسابقه شرکت کنید. شرايط شرکت در مسابقه عبارتند از:
1- داستانک‌ ها باید به زبان فارسی نوشته شده باشد.
2- هر شرکت کننده مي‌تواند حداکثر سه داستانك به مسابقه ارسال کند.
3- متوني از نظر مسابقه‌ي كشف لحظه داستانک تلقي مي‌شوند كه از اصلي‌ترين عناصر داستاني، يعني روايت و گفتگو برخوردار باشند.
4- طول هر داستانک نباید بیش از صد و پنجاه كلمه باشد.
5- آخرين مهلت ارسال داستانک‌ها براي شرکت در مسابقه پانزدهم اسفند ماه 1386 است.
برای شرکت در مسابقه داستانك‌‌هاي خود را به پست الكترونيك مخصوص مسابقه داستانك ارسال کنید: award@iran-tcac.com
این مسابقه طی سه مرحله برگزار خواهد شد:
مرحله ی اول: در این مرحله پنجاه داستانک از ميان تمامي آثار رسيده انتخاب مي‌شود و طي مراسمي از برندگان تجليل شده و منتخبي از آثار رسيده در مركز همايش‌هاي مجموعه فرهنگي هنري تهران نقد و بررسي خواهند شد.
در فاصله‌ي مراحل اول و دوم فرصت بازنويسي آثار در اختيار تمامي شركت كنندگان در مسابقه قرار خواهد گرفت. در اين فاصله تمامي شركت كنندگان و ديگر علاقه‌مندان دو ماه فرصت دارند تا با شركت در نشست‌هاي ويژه‌ي ادبيات داستاني مركز همايش‌ها، داستان‌هاي خود را بازنويسي و اصلاح كرده و در مرحله‌ي دوم مسابقه شركت كنند. در دو ماه فاصله‌ي ميان مراحل اول و دوم پنجاه داستانك ديگر از ميان داستانك‌هاي بازنويسي شده و ديگر آثار ارسال شده به مسابقه انتخاب شده و در مجموع يك صد داستانك براي داوري به مرحله‌ي دوم راه پيدا خواهند كرد.
مرحله‌ي دوم: در این مرحله از ميان صد اثر راه یافته به این مرحله، ده داستانك برگزيده مي‌شوند و طي مراسم از آنان تقدير خواهد شد و هداياي نفيسي تقديم شان مي‌شود.
مرحله‌ي سوم: در بخش نهایی مسابقه، سه داستانک از ميان ده اثر برتر مرحله‌ي دوم برگزيده مي شوند که طي مراسمی از تمامي برندگان سه مرحله تقدير خواهد شد و جوايز شان را دريافت خواهند كرد (به ترتیب رتبه پنج، سه و دو سکه ی بهار آزادی).
* در پايان مسابقه نيز تمامي يک صد داستانک برگزيده‌ ي نهایی در کتابي منتشر خواهد شد.
* تمامي آثار شايسته‌‌ي ارسال شده به اين مسابقه در صورت تمايل نويسندگان دربرنامه‌هاي ادبي مركز نقد و بررسي خواهند شد.
* تمامي داستان‌هايي كه از قابليت‌هاي اوليه‌ي ادبي برخوردار باشند، در صورت تمايل نويسندگان بر روي وب سايت مركز همايش‌های مجموعه فرهنگي هنري تهران قرار خواهند گرفت.
یه نق بزنم؟ چرا باید داستانک حتما به زبان فارسی نوشته شده باشد؟ مگر ترجمه ی یک داستانک به زبان فارسی چقدر زحمت دارد برای این سازمان فرهنگی؟ اصلا می توان از خود نویسندگان خواست که خودشان نسخه ای از ترجمه ی فارسی نوشته یشان را به اصل اثر ضمیمه کنند ولی آثار به زبان اصلی شان داوری شوند. مگر توی ایران چند زبان مختلف وجود دارد؟ یعنی به جای اینکه بگوییم هر نویسنده ی فارسی زبانی می تواند از هر نقطه ی دنیا در مسابقه شرکت کند، بگوییم هر نویسنده ی فارسی زبان یا ایرانی می تواند اثر بفرستد به مسابقه. نمی دانم شاید این اصلا خودش یک مسابقه ی دیگری شود. به هر حال!
اما بعد از نق؛ تا جایی که من می دانم، همه ی کسانی که این وبلاگ را می خوانند دستی نیز به قلم دارند؛ چطور است همه یمان در این مسابقه شرکت کنیم؟ فکر کنم نوشتن یک چیز داستانی به این کوتاهی کار سختی نباشد (بخصوص که چند ماه فرصت داریم)؛ نوشته یمان را همزمان با ارسال به مسابقه در وبلاگ خودمان هم می گذاریم؛ حتا می شود غیر از وبلاگ شخصی خودمان، آنها را یک جای دیگر (مثلا همینجا) بگذاریم تا آثار کنار همدیگر دیده و خوانده شوند!
به نظر خودم فکر بدی نیست. این قضیه را یک گوشه ی ذهنتان داشته باشید، تا اگر ایده ای برای نوشته ای کوتاه نابهنگام به ذهنتان خطور کرد، قلمی اش کنید. می دانم که انتظار زیادی ست ولی اگر موافقید، نظرتان را بگویید؛ ایضا اگر پیشنهاد دیگری دارید.

۱۳۸۶/۱۰/۲

ورز آمدن با مهربانی

توی لباس هام داشتم می پختم. فن کویل واگن کفاف نمی داد. نفسم بالا نمی اومد. از حالا عزا گرفته بودم که چند ایستگاه بعد چطور باید خودم رو بکشم جلوی در و پیاده شم. قطار رسید به ایستگاه. گردن کشیدم تا بیرون رو ببینم. ایستگاه پر بود. در به سختی باز شد و چند نفر خودشون رو به زور انداختند بیرون. بیرونی ها مثل یه گله بوفالو فشار می آوردند تا بیایند تو. یکی شون با خنده گفت: یه کم مهربون تر وایستید خُب!
مهربان تر! یعنی اینکه مثل یه گله گوسفند بچسبیم به هم، جوری که هرکی در آنِ واحد آلت سه چهار نفر رو روی تن خودش تشخیص بده. هرکی خواست دستش بره توی جیب اون یکی. سرمون بیفته روی دوش همدیگه و چرت بزنیم. سرمون بره زیر بغل کنار دستی که داره از سر کار برمی گرده تا از بوی عرق همدیگه خفه بشیم.

۱۳۸۶/۹/۲۷

یادداشت های شخصی یک سرباز

امیر مهدی حقیقت، مترجم آثار معتبری چون همنام و مترجم دردها از جومپا لاهیری، روز اول فرودین سال 85 در مطلبی با عنوان "1385 و دموکراسی ترجمه" از خوانندگان وبلاگش پرسید:

" ترجیح می‌دهید ترجمه‌ی بعدی‌ای که از صاحب این بلاگ می‌خوانید چه باشد؟ مجموعه داستانی از نویسندگان کلاسیک روس، مجموعه داستانی از یک نویسنده‌ی معاصر امریکایی یا رمانی از یک نویسنده معاصر امریکایی؟ چرا؟"

نویسنده ی وبلاگ سیب گاززده گفت "من رماني از نويسنده معاصر آمريكايي را ترجيح مي دهم. چون درست است كه از ادبيات معاصر روس زياد آثاري نيست اما از روس ها زياد خوانده ايم در ايران. مجموعه داستان هم از نوع كتاب هايي ست كه اكنون زياد چاپ مي شود پس رمان را ترجيح مي دهم." نویسنده ی وبلاگ قصه های عامه پسند هم گفت: " رمان یا مجموعه داستان از نویسنده‌ی معاصر امریکایی…!" یکی دیگر: "داستان کوتاه معاصر آمریکایی یا حالا خیلی خواستی حال بدهی فرانسوی. روسی هم عمرا"

به نظر شما چه اتفاقی طی این دو دهه در کشور افتاده است که نوشته های امریکایی چنین محبوب شده اند (مثلا در مقایسه با نوشته های روس)؟ به نظرم سعی در پاسخ به چنین سوالی منجر به تولید مقالات بسیار جالب و مفیدی خواهد شد.

جی دی سالینجر یکی از این نویسندگان است. او به همراه ریموند کارور از محبوب ترین نویسندگان امریکایی در ایران به شمار می رود. سه کتاب از معدود کتاب های این نویسنده را چند مترجم مختلف به فارسی برگردانده اند*. سالینجر از سال 1965 هیچ کتابی منتشر نکرده و از سال 1980 نیز تن به هیچ مصاحبه ای نداده و یک بار هم سعی کرده تمام نسخه های کتابهایش را از بازار جمع کند. درواقع او بعد از انتشار رمان ناتوردشت (1951) سه مجموعه داستان با عنوان های نه داستان (1953)، که در ایران با نام دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم منتشر شده، فرنی و زویی (1961) و تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران و سیمور: پیشگفتار (1963) منتشر کرد. آخرین کاری که از سالینجر چاپ شد، یک داستان بلند (Novella) با نام شانزدهم هَپ وُرث، 1924 بود که در سال 1965 در نیویورکر منتشر شد.

سالینجر بین سالهای 1940 و 1953 در نشریات مختلف ادبی (مثل Story ،Kansas Review و Esquire) سی و دو داستان کوتاه چاپ کرد. ظاهرا از این سی و دو داستان کوتاه، بیست و یک داستان به فارسی ترجمه نشده اند و علی شیعه علی قصد دارد آنها را طی دو مجموعه به چاپ برساند. درواقع اولین مجموعه در سال 86 با عنوان یادداشت های شخصی یک سرباز توسط انتشارات سبزان منتشر شد. این مجموعه شامل ده داستان اول سالینجر (1940 تا 1944) می باشد. مجموعه ی دوم شامل یازده داستان بعدی (1944 تا 1948) طی چند ماه بعد منتشر خواهد شد. هولدن کالفیلد (Holden Caulfield)، قهرمان رمان ناتوردشت که از او به عنوان یکی از محبوب ترین شخصیت های تاریخ ادبیات جهان نام برده می شود، در یکی از داستان های مجموعه ی یادداشت های شخصی یک سرباز وارد عرصه ی ادبیات می شود.

مترجم این مجموعه، علی شیعه علی، دانشجوی کارشناسی ارشد فقه و حقوق جزای اسلامی در دانشگاه مذاهب اسلامی ست. در خبری که در سایت روابط عمومی این دانشگاه پیرامون انتشار این کتاب آمده، درباره ی شیعه علی که دست به ترجمه ی این مجموعه از "یک نویسنده ی خاص امریکایی" زده است، می خوانیم:

"پیش از این برخی داستانهای پراکنده که موضوع جنایی و تا حدی حقوقی نیز داشته اند توسط شیعه نگارش شده و در برخی مجلات دانشگاه از جمله هفته نامه تخصصی عدالت نیز منتشر گردیده است."

داستان خانه ی قجری یکی از داستان های نوشته ی شیعه علی است که می توانید آن را در سایت ادبی، هنری خزه بخوانید. درواقع برای من خیلی جالب و البته ستودنی ست که نوشته های کسی که رمانش مدتها در مناطقی از خود ایالات متحده به‌عنوان کتاب نامناسب و غیراخلاقی شمرده شده و در فهرست کتاب های ممنوعهٔ دهه ی ۱۹۹۰ (منتشر شده از سوی انجمن کتابخانه‌های آمریکا) قرارگرفته، در ایران توسط یک دانشجوی الاهیات ترجمه شود.

بالطبع برای افرادی مثل من که عاشق دنیای سالینجر هستند، خواندن هر نوشته ای غنیمتی باارزش ست. اما به نظرم برخی از داستان های این مجموعه واقعا در حد و اندازه ی دیگر نوشته هایی که از سالینجر خوانده ایم، نیستند (به زعم من البته)؛ مثل داستان می خواهم قلقش بیاید دستم! که می توانید در سایت خزه آن را بخوانید. البته بعضی از داستان ها هم واقعا درخشانند (مثل گروه جوان و ورود طولانی لویس تاجت به جامعه).

اما ترجمه ی آثار به نظرم کمی شتابزده از کار درآمده. علی رغم اینکه خیلی جاها چنان ترجمه روان است که اصلا متوجه اش نمی شوید و خودتان را در دنیای آشنای سالینجر گم می کنید، بعضی جاها هم یک عبارت مبهم، یک کلمه ی مشکوک یا ساختار خاص جمله بندی حسابی حالتان را می گیرد. البته ناگفته نماند که ویراست کتاب هم بی اشکال نیست. انصافا در مجموعه ای اینچنین به هیچ وجه نباید غلط املایی وجود داشته باشد؛ به همین ترتیب در گذاشتن علائم نگارشی هیچ گونه سهل انگاری روا نیست (که متاسفانه هر دو نوع اشتباه در متن قابل مشاهده است). امیدوارم در مجموعه ی دوم خبری از این خطاها نباشد.

به هرحال من یکی که خیلی خوشحالم که بعد از چندباره خواندن داستان های سابقا ترجمه شده ی سالینجر، می توانم اوقات خوشی با داستان های جدیدش داشته باشم.


* ناتوردشت توسط احمد کریمی حکاک (انتشارات ققنوس) و محمد نجفی (انتشارات نیلا)، فرنی و زویی توسط میلاد زکریا (انتشارات ققنوس) و امید نیک فرجام (انتشارات نیلا) و تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران و سیمور: پیشگفتار توسط امید نیک فرجام (انتشارات ققنوس) و شیرین تعاونی (با عنوان بالابلندتر از هر بلندبالایی توسط انتشارات نیلوفر) به فارسی برگردانده شده اند.

قربان، کتاب هایم را آورده ام

صحنه ای از ابتدای داستان آخرین روز از آخرین مرخصی از مجموعه داستان یادداشت های شخصی یک سرباز نوشته ی سالینجر؛ قهرمان داستان، یک روز قبل از اعزام به میدان نبردی در جنگ جهانی دوم، توی اتاقش نشسته و دارد کتاب هایش را ورق می زند:

کتاب ها تمامشان روی زمین بود – کتاب های باز، کتاب های بسته، پرفروش ترین ها، کم فروش ترین ها، کتاب های کلاسیک، کتاب های قدیمی، کتاب های هدیه شده ی کریسمس، کتاب های کتابخانه، کتاب های قرضی ...

در آن لحظه، گروهبان توی استوديوی "میهایلف" نقاش با "آناکارنینا" و "کنت ورونسکی" بود. چند لحظه قبل او با "پدر زوتسیما" و "آلیوشا کارامازوف" روی ایوان زیرین صومعه بود. یک ساعت قبل، از زمین چمن کاری شده ی بزرگ متعلق به "جی گتسبی" یا "جیمز گتز" رد شده بود. الان گروهبان سعی می کند سریع به استودیوی میهایلف برود تا فرصت داشه باشد تا در تقاطع خیابان چهل و ششم و پنجم بایستد. او و یک پلیس بزرگ به نام "بن کالینز" منتظر دختری به به نام "ادیث دال" هستند تا با ماشین سربرسد. آدم ها و مکان های زیادی بودند که گروهبان می خواست دوباره آنها را ببیند.

مادرش که با کیک و شیر می آمد، گفت:

- بفرمایید!

او فکر کرد: "چقدر دیر، وقت تمام شد. ممکن است بتوانم آنها را با خودم ببرم. قربان، کتاب هایم را آورده ام. تا حالا به کسی شلیک نکرده ام. شما رفقا ادامه بدهید. من اینجا با کتاب ها منتظرتان می مانم."

یادداشت های شخصی یک سرباز، جی دی سالینجر، علی شیعه علی، انتشارات سبزان، چاپ اول، 1386

۱۳۸۶/۹/۲۶

دلتنگی


همین جا هستیم،
هنوز که جایی نرفته ایم؛
ولی من
برای آن کوچه باغ،
کوچه ی میان دو دیوار کاهگل باغ های درختان خوشبوی گردو،
طرز نگاه آن سگ ولگرد حنایی
که دورتر ایستاد و با بهت و حیرت نگاهمان کرد
و برای خودمان که همدیگر را در آغوش کشیدیم و بوسیدیم،
دلم تنگ شده است.

۱۳۸۶/۹/۲۵

پروژه ی جدید گوگل: تشویق مردم به انتشار دانش

خبر مربوط به پروژه ی knol طی هفته ی گذشته جنجال زیادی به پا کرد. بسیاری آن را نشانه ی آغاز رقابت گوگل با ویکی پدیا قلمداد کردند. مطلبی که می خوانید از وبلاگ رسمی Google ترجمه شده است و در آن به مشخصات و ایده های اصلی این پروژه اشاره شده است:

وب حاوی اطلاعات زیادی ست و گوگل، با فراهم کردن امکانات مفید جهت جستجو، سعی می کند این اطلاعات راحت تر در دسترس همگان قرار گیرد. ولی همه ی چیزها نوشته نشده و همه نوشته ها هم برای اینکه به راحتی در دسترس قرار گیرد، به خوبی سازماندهی نشده است. میلیون ها انسان وجود دارند که دانش مفیدی در زمینه ای خاص داشته و خواهان به اشتراک گذاشتن آنها هستند و درمقابل میلیاردها انسان وجود دارند که می توانند از آن دانش بهره ببرند. ما معتقدیم که خیلی ها امروزه فقط به این خاطر دانش خود را با بقیه به اشتراک نمی گذارند که به راحتی قادر به این کار نیستند. این چالشی ست برای Larry، Sergey و Eric تا راهی جهت کمک به مردم در این زمینه بیابند. این است هدف اصلی ما.

اوایل هفته ی گذشته، ما از گروهی از افراد خاص انتخاب شده دعوت کردیم تا ابزار جدید و رایگانی را امتحان کنند که ما آن را “knol” می نامیم (به معنی واحدی از دانش). هدف ما این است که افرادی را که در زمینه ی خاصی از دانش مهارت دارند تشویق کنیم تا مقاله ی معتبری درباره ی آن موضوع بنویسند. این ابزار هنوز در حال توسعه است و این اولین مرحله ی تست آن است. هنوز استفاده از آن تنها از طریق دریافت دعوت نامه امکان پذیر است. ولی ما قصد داریم ایده ی اصلی و اهدافی را که پشت این پروژه خوابیده با همگان در میان بگذاریم.

ایده اصلی پروژه ی knol عبارت است از تاکید بر نویسندگان. نام نویسندگان روی جلد کتابها درج می شود و به همین ترتیب کنار مطالب خبری نام نویسنده نوشته می شود و مقالات علمی هم همیشه یک نویسنده ی مشخص دارند ولی فضای وب به گونه ای بدون استانداردهای مشخصی که بر عنوان نویسندگان مطالب تاکید کند، رشد کرده است. ما فکر می کنیم که دانستن اینکه نوشته ها ازآن چه کسانی ست، بطور قابل ملاحظه ای به استفاده ی بهتر و مفیدتر از محتوای وب کمک می کند. در اصل یک knol تنها یک صفحه ی وب است؛ ما از واژه ی knol به عنوان اسم پروژه و همچنین یک مقاله استفاده می کنیم. Knol بسیار خوب سازماندهی شده، نمای خوب و گیرایی دارد ولی هنوز فقط یک صفحه ی وب است. گوگل ابزارهای ساده و کارایی برای نوشتن و ویرایش در این محیط فراهم خواهد کرد و همچنین میزبانی رایگان محتوای آن را برعهده خواهد گرفت. نویسنده ها کافی ست بنویسند و بقیه اش را به ما بسپارند.

فرض ما بر این است که یک knol در زمینه ای خاص، اولین چیزی ست که کسی که درباره ی آن زمینه جستجو می کند، می خواهد آن را بخواند. هدف این است که knol ها تمام موضوعات را پوشش دهند؛ از مفاهیم علمی گرفته تا اطلاعات پزشکی؛ از موضوعات تاریخی و جغرافیایی گرفته تا سرگرمی و از اطلاعات محصولات و کالاها گرفته تا دستورالعمل های تعمیر اشیا و اسباب مختلف. گوگل به هیچ وجه دست به ویرایش مطالب نخواهد برد و از هیچ متنی جانبداری نخواهد کرد. تمام مسئولیت های تالیف برعهده ی نویسندگان مقالات خواهد بود. درواقع ما امیدواریم که knol ها دربردارنده ی عقاید و دیدگاه های نویسندگانی باشد که از اعتبار و خوشنامی شان مایه گذاشته اند. هرکسی آزاد خواهد بود که بنویسد. احتمالا زمینه های متعددی وجود خواهد داشت که knol هایی با موضوعات یکسان با هم به رقابت خواهند پرداخت. ایده ی رقابت چیز خوبی ست.

Knol ها دربردانده ی ابزار همنشینی (community) قوی خواهند بود. افراد قادر خواهند بود نظرات (comment)، پرسش ها، ویرایش ها و نوشته های کمکی به مقالات بیفزایند. هرکسی خواهد توانست به یک knol رتبه دهد و یا نقدی بر آن بنویسد. به همین ترتیب knol ها دارای مراجع و لینک هایی به اطلاعات اضافی مرتبط با موضوع ماله خواهند بود. کنار یک knol، درصورت صلاحدید نویسنده اش، تبلیغاتی هم خواهد آمد و اگر یک نویسنده موافق اضافه شدن این تبلیغات به صفحه ی مقاله اش باشد، گوگل سهم قابل توجهی از عایدی حاصل از فروش آن تبلیغ را به نویسنده خواهد پرداخت.

به محض اینکه مرحله ی تست کامل شود، مشارکت همگان در knol ها امکان پذیر خواهد بود و نمی توان انتظار داشت که همه ی آن مقالات کیفیت عالی داشته باشند. کار ما در بخش Search Quality این خواهد بود که knol هایی را که در نتایج جستجوی گوگل ظاهر خواهند شد، به دقت رتبه بندی (ranking) کنیم.

قرار نیست که باغ محصوری از نوشته ها و متون بسازیم؛ ما می خواهیم این نوشته ها را تا حد امکان منتشر کنیم. گوگل بر این نوشته ها حق انحصاری نخواهد داشت و ما آنها را در دسترس سایر موتورهای جستجو نیز قرار خواهیم داد.

همچون همیشه یک تصویر گویاتر از هزاران کلمه است؛ به همین خاطر نمونه ای از یک knol در ذیل این نوشته قابل مشاهده است (روی عکس کلیک کنید تا صفحه ی مربوطه را کامل ببینید). آن را بخوانید (شاید بعدش بهتر بخوابید!). محتوای اصلی مقاله واقعی ست؛ ولی اکثر فراداده ها (meta-data) مثل نقدها، رتبه های داده شده و نظرات واقعی نیستند چون این مقاله درواقع هنوز در معرض دید عموم قرار داده نشده است. دوباره یادآور می شویم که این یک نسخه ی مقدماتی ست.

۱۳۸۶/۹/۲۳

همه ی آن چیزهای از دست رفته

امیرحسین خورشیدفر زندگی مطابق خواسته ی تو پیش می رود، اولین مجموعه داستان امیرحسین خورشیدفر، امسال نامزد جوایز ادبی متعددی شد و توانست دو جایزه ی مهم مهرگان و نیز جایزه ی نویسندگان و منتقدان مطبوعات ایران را ازآن خود کند که برای اولین مجموعه ی نویسنده آمار بسیار خوبی محسوب می شود. کتاب را نشر مرکز منتشر کرده است؛ انتشاراتی که طی سال های اخیر ناشر بسیاری از آثار ادبی موفق و معتبر بوده است.
داستان های این مجموعه بی اختیار خواننده را به یاد فضای داستان های مدرن امریکایی می اندازد. خورشیدفر خود می گوید با اینکه "کارور" داستان نویس محبوب او نیست ولی داستان های "همسایه" (که در سال 82 برنده ی مسابقه ی داستان کوتاه هدایت شد) و نیز خود داستان "زندگی مطابق خوسته ی تو پیش می رود" را به تاثیر از فضای داستانی ریموند کارور نوشته است:
"فکر می‌کنم با نمونه‌هایی که از ادبیات کشورهای دیگر داریم و می‌خوانیم، گرایش عمده‌ی داستان‌نویسان تمام دنیا دارد سنت داستان‌نویسی آمریکا را تقلید و پیروی می‌کند. یعنی خیلی شیوه‌های مختلف وجود ندارد. خصوصاً وقتی داستان‌نویس‌هایی که به سمت سبک خاصی می‌روند، به عنوان داستان‌نویسان غیرمتعارف طبقه‌بندی می‌شوند. در ایران اما این‌طور نیست. ما جریان‌های داستان‌نویسی داریم که خیلی ایرانی‌اند و از تجربیات خودمان نوشته می‌شوند. من خیلی با آن‌‌ها پیوند ندارم و از نظر فکری و سلیقه نمی‌توانم مثلاً در سنت داستان‌نویسی گلشیری داستان بنویسم. به همین خاطر صراحتاً مشخص است که آبشخور سبک و سیاق داستان من، داستان‌نویسی آمریکاست. حداقل در این مجموعه این‌طور است. من مستقیماً از خیلی از داستان‌نویسان آمریکایی تاثیر گرفته‌ام، مثل سلینجر."
امسال برای شاگردان گلشیری سال خوبی نبوده است؛ مرتضی کربلایی لو، دیگر برنده ی جایزه ی مهرگان، نیز در مصاحبه ای پس از گرفتن جایزه اش گفت: "پيش از اين شاگردان گلشيري با دغدغه‌هاي فرمي‌شان داستان ايران را به سمت ديگري سوق داده بودند، خوشحالم که اين فضا شكسته شده و داستان‌نويسان امروز به سمت معنا و مفهوم در داستان گرايش پيدا كرده‌اند."
خورشیدفر درباره ی نثر این داستان ها می گوید: "احتمالاً به زبان من و خیلی از نویسنده‌های دیگر این اتهام وارد می‌شود که زبان، زبان ترجمه ‌است. من هم ابایی ندارم و چون فکر می‌کنم یک خاصیت جدیدی‌ست در داستان‌نویسی فارسی که از آن استفاده می‌کنیم."
همین زبان ساده و به دور از تکنیک های زبانی و کارهای فرمی ست که باعث شده منتقدانی مثل مهدی یزدانی خرم این مجموعه را محافظه کار بنامد.
اسدالله امرایی، مترجمی که بسیاری از خوانندگان ایرانی آثار کارور را تنها با ترجمه های او می شناسند، درباره ی کتاب می گوید: "یکی از داستان های خوب مجموعه داستان "یک تکه ابر واقعی" است؛ روایت شخصیتی که صدای خودش را هم نمی تواند تحمل کند. مرتب حرف می زند بدون اینکه هدف خاصی را در بین گفته های بی پایانش دنبال کند. از این آدم ها تا دلتان بخواهد دور و برمان ریخته و همین داستان را جذاب می کند؛"
البته همانگونه که خود نویسنده نیز یادآور می شود، بین داستان های او و کارور تفاوتی مهم قابل مشاهده است و آن اینکه خورشیدفر سراغ "رابطه‌های دونفره ‌ی آپارتمانی" نمی رود. در اغلب این داستان ها با فضایی ایرانی و بومی (البته از نوع تهرانی اش) سروکار داریم؛ درواقع داستان ها بیشتر به یک خانواده ی ساکن پایتخت می پردازند. یکی دیگر از موتیف های اکثر داستان های این مجموعه از دست دادن یک نفر از نزدیکان قهرمان داستان است و تاثیری که این فقدان بر زندگی او و اطرافیانش می گذارد: پدری که دیگر نیست، برادر کوچکی که توی تصادف کشته شده، مادری که فراموشی گرفته و دیگر همان مادر نیست: "نمی شود به من زورچپان کرد که مادر مادر است و تو پسرشی و این خواهرت است که آمده و این ها همه اش عادی است." (فراموشی)
خورشیدفر در دو داستان "رنگ های گرم" و "عشق آقای جنود" دست به تجربه هایی جدید می زند. این دو از بقیه ی داستان های مجموعه بلندترند و خود نویسنده می گوید مشغول نوشتن رمانی ست که فضایی مشابه همین دو داستان دارد.
مجموعه ی دستان زندگی مطابق خواسته ی تو پیش می رود در چاپ اول سه بار با اصلاحیه ی وزارت ارشاد مواجه شد و یک سال و نیم در انتظار مجوز بود. اما برای چاپ دوم پیشاپیش یک اصلاحیه‌ي جدید شامل بیست و شش مورد اصلاح و حذف یک ‌داستان (شاید علفزارهای آسمانی) برای ناشر ارسال شده است.
به نظر من این مجموعه داستان یکی از اتفاقات خوب ادبی طی چند سال اخیر است و بواقع گامی نو به جلو در فضای ادبیات مدرن ایران محسوب می شود.
پدر بوده، حالا نیست. مادر خوش بوده، حالا نیست. امیدهای بزرگ داشته که حالا ندارد. فقط من هستم که آن وقت ها نبودم و حالا هستم. من به اندازه ی همه ی آن چیزهای از دست رفته نمی ارزم. (رنگ های گرم)
منابع:

برندگان هشتمين دوره ی جايزه ی نويسندگان و منتقدان مطبوعات

برندگان هشتمین دوره ی جایزه ی نویسندگان و منتقدان مطبوعات روز پنجشنبه، 22 آذرماه، مشخص شدند:
مجموعه داستان کوتاه:
نامزدهای جایزه در این بخش عبارتند بودند از:
ناشرنویسندهنام اثر
مركزامیرحسین خورشیدفرزندگی مطابق خواسته تو پیش می رود
چشمهآذردخت بهرامیشبهای چهارشنبه
آگهمحمد آصف سلطان زادهعسکرگریز
مجموعه داستان "شبهای چهارشنبه" از این میان به عنوان برنده نهایی برگزیده شد و جایزه ی این بخش به نویسنده ی آن آذردخت بهرامی اهدا شد.
رمان:
نامزدهای نهایی این بخش به این ترتیب بودند:
ناشرنویسندهنام اثر
چشمهوحید پاک طینتحلقه کنفی
چشمهاصغر الهیسالمرگی
نیحسین مرتضائیان آبکنار عقرب روی پله های راه آهن اندیمشک
نیلوفرحسن بنی عامری فرشته ها بوی پرتقال می دهند
ثالثعلی مراد فدایی نیامیم
در نهایت رمان "فرشته ها بوی پرتقال می دهند" که پس از اعلام نامزدهاي بخش رمان و در آخرين لحظات به ليست نامزدهاي نهايي افزوده شد، به عنوان برنده نهایی برگزیده شد و جایزه این بخش را به حسن بنی عامری اهدا گردید. او هنگام دریافت جایزه اش گفت: "خوشحالم از اینکه در مملکت فردوسی، نظامی، سهروردی، مولوی، حافظ، هدایت، چوبک، دولت آبادی، گلشیری و بسیاری دیگر از بزرگان ادبیات زندگی می کنم که پوست نویسندگانش خیلی کلفت است اما خوشحال نیستم که داستانهایم و نیز داستانهای دوستان دیگر پشت درهای بسته می ماند. در واقع برنده شدن من به خاطر این بود که بسیاری دیگر از آثار مجوز نشر نگرفته اند."
این جایزه با حمایت مالی نشر چشمه، نشر ققنوس، مجله "شهروند"، فصلنامه ی "سینما و ادبیات" و روزنامه ی اعتماد و در محل سابق روزنامه ی شرق برگزار شد. در این مراسم که به بزرگداشت علي‌اشرف درويشيان اختصاص داشت، محمدحسن شهسواري با اشاره به كم بودن كار جدي ادبيات در سال 85، گفت: در سال 82، مجموعا 300 مجموعه‌ي داستان و رمان را بررسي كرديم؛ اما امسال كمتر از 50 مجموعه‌ي داستان و كمي بيشتر از 30 رمان در مسابقه شركت داشتند.

۱۳۸۶/۹/۲۲

سایتی برای نویسه گردانی جهت جستجوی صفحات عربی

سایت Yamli.com یک پایانه جستجوست که شما می توانید در آن صفحات عربی را با استفاده از حروف لاتین جستجو کنید. کلمات عربی نوشته شده با حروف لاتین به عربی نویسه گردانی (Transliteration) شده و جهت جستجو به Google پاس داده می شوند. Ramibotros در این باره چنین توضیح می دهد:

"وقتی ما، مردم عربی زبان، از طریق mail/sms/chat با هم ارتباط برقرار می کنیم، اغلب ترجیح می دهیم کلمات عربی را با حروف لاتین و به شکلی که در عربی تلفظ می شوند، بنویسیم (اغلب از قواعد تلفظ زبان انگلیسی برای این کار پیروی می شود). فکر کنم به این کار نویسه گردانی یا Transliteration می گویند (در فارسی چنین نوشتاری را فینگیلیش می گوییم). در این فرایند اغلب تلفظ ها هم نشان داده می شوند مگر درباره ی اعداد که آنها را به همان شکل 2، 7 و ... می نویسیم."

در ویکی پدیا توضیح بیشتری می یابید. Ramibotros می گوید:

من همیشه فکر می کردم که Google به چنین ابزاری نیاز داشته چون:

1- برای بعضی ها جستجوی کلمات عربی با استفاده از حروف لاتین راحت تر است (نسبت به تایپ مستقیم همان کلمات به زبان عربی). گاهی اوقات هم افراد به کیبوردی با حروف عربی دسترسی ندارند.

2- خیلی از صفحات وب از قبل در قالب نویسه گردانی نوشته شده اند و به همین خاطر به خوبی شاخص زده نمی شوند (Indexing) و بالطبع راحت هم پیدا نمی شوند.

3- برای یک جستجوی عربی مفیدتر آن است که بتوان از هر دو شکل نوشتن استفاده کرد.


به نقل از Google Blogoscoped


قضیه اینه: شما می رید توی سایت Yamli.com و کلمه ی مورد جستجوتون رو با حروف انگلیسی تایپ می کنید. اونوقت سایت معادل (های) عربی نویسی شده ی اون کلمه رو بهتون نشون می دهد و شما می تونید هر کدوم از دو شکل نوشتاری رو انتخاب کنید. هر کدوم رو که انتخاب کردید (با حروف عربی یا لاتین)، این سایت جستجوش رو به Google می سپره. یه صفحه جنبی هم هست که توش یه ادیتور خاص این کار (یا نویسه گردانی) کار گذاشته شده. یعنی اگه جایی بودین و دسترسی به صفحه کلید عربی نداشتید، می تونید برید و توی این ادیتور متن مورد نظرتون رو با حروف انگلیسی بنویسید و همون متن رو با حروف عربی تحویل بگیرید.

خبر خوب اینه که همه ی اینها (سایت جستجو و ادیتور) برای زبان ما هم کار می کنند و خبر بد اینکه حروف گچپژ که خاص زبان فارسی ست، در این ادیتور پشتیبانی نمی شوند. به نظرم ما فارسی زبان ها و ترکها هم واقعا به چنین ابزاری نیاز داریم. اگر کسی خواست کاری در این رابطه انجام دهد، من شخصا حاضر به همکاری هستم.

۱۳۸۶/۹/۲۰

چند دلیل برای آبونه شده فید وبلاگ خودتان

آبونه یا مشترک شدن (subscribe) فید وبلاگ خود آدم فایده ای هم دارد؟

1- اگر به هر دلیلی به روزرسانی فیدتان مشکلی داشت، سریع متوجه می شوید.
2- با این کار یک راه سریع برای دسترسی به مطالب خود فراهم کرده اید. مشاهده ی مطالب پست شده در یک فیدخوان اکثرا راحت تر از جستجوی آن در خود وبلاگ، محیط داشبود و یا Inbox ایمیل است (درصورتی که در داشبوردتان تنظیم کرده باشید که پست ها را به Inbox تان ارسال کند.)
3- اگر شکل نمایش مطلبتان در فیدخوان همانی نباشد که دلخواه تان است، متوجه شده و اصلاحات لازم را انجام می دهید.
4- بصورت ضمنی متوجه وضعیت به روزرسانی وبلاگتان در مقایسه با وبلاگ های همسطح و نیز وبلاگ های حرفه ای می شوید.


برگرفته از وبلاگ ProBlogger

۱۳۸۶/۹/۱۸

چگونه یک داستان کوتاه بنویسیم

بگذارید قبل از همه چیز تکلیفم را با این نوشته روشن کنم. اینکه فرایند پیچیده و رازآلودی (حداقل برای ما رازآلود) مثل نویسندگی را بتوان طی یک نوشته ی کوتاه آموزش داد یا حتا اصول اولیه اش را منتقل کرد، از فکری غربی نشات می گیرد. یعنی طرز فکری که در آن جایی برای الهامات ادبی آنچنانی و اسرار و رموزی مافوق طبیعی و وهم آلود نیست. راستش من خیلی هم با چنین طرز تفکری مشکل ندارم و حتا آن را می پسندم. ولی اینکه این نوشته تا چه حد در آنچه ادعایش را دارد، یعنی آموزش ساده ی نوشتن یک داستان کوتاه، موفق است، اصلا مطمئن نیستم بخصوص که علی رغم ساده و روان بودن خود متن اصلی، ترجمه اش آن گونه که باید روان و سره از آب درنیامد.

به هر حال فکر کنم خواندنش خالی از فایده نیست؛ ممکن است دو سه نکته ی خیلی ساده داشته باشد که موقع نوشتن یک داستان کوتاه یادتان بیفتد و به بهتر شدن کارتان کمکی ولو اندک کند. اصل انگلیسی این نوشته را که JMaynard نوشته است و خوانندگان قبلی اش نمره ی خوبی به آن داده اند، در سایت Roconter (به معنی داستانسرا) می توانید بخوانید:

چگونه یک داستان کوتاه بنویسیم

همه می دانند که نوشتن یک داستان کاری راحت و ساده نیست. داستان کوتاه همانند نمایشنامه و شعر نوعی از ادبیات تخیلی ست که باید بر احساسات خوانندگان تاثیر بگذارد. ازآنجا که داستان کوتاه حاکی از تفسیر نویسنده از واقعیت است، باید به گونه ای هنری از زبان استفاده کند که بر تجربیات بشری دلالت کند. چگونه یک داستان کوتاه عالی بنویسم؟ چه نکاتی را باید در خاطر داشته باشیم تا داستان کوتاه خوبی بنویسیم؟ اینجا یک راهنمای سریع برای پاسخ گفتن به پرسش ها ارائه می شود:

1- بخوانید

خواندن برای هر کسی که می خواهد بنویسد، ضروری ست. برای نوشتن یک داستان کوتاه خوب، باید در ابتدا داستان های کوتاه دیگران را بخوانید. خواندن نه تنها انگیزه و الهام لازم برای نوشتن داستانتان را به شما می دهد، بلکه به شما می آموزد چگونه دیگر نویسندگان بر خواننده تاثیر می گذارند و همچنین یاد می گیرید که از سبک های آن نویسنده ها به عنوان پایه ای برای خلق سبک و تاثیر متعلق به خودتان استفاده کنید.

2- الهام بگیرید

یک نویسنده ی باتجربه و حرفه ای نیازی به الهام ندارد چون افکار او بطور طبیعی روان می شود و کافی ست که آنها را در کلمات تعبیه کرده و روی کاغذ پیاده کند. اما نویسنده های تازه کار باید الهامی داشته باشند چون نه تنها داشتن الهام به شما کمک می کند که اولین پاراگراف تان را بنویسید بلکه شما را یاری می دهد تا انتها پیش روید. الهامتان ممکن است به شکل یک شیئ باشد؛ یک شخص خاص یا رویدادی که نمی توانید فراموشش کنید.

3- داستانتان را در ذهن مجسم کنید

به چیزی فکر کنید که می خواهید درباره اش با خوانندگانتان حرف بزنید. فرض کنید می خواهید داستانی درباره ی دو نفر که عاشق هم می شوند، تعریف کنید. آن دو چگونه افرادی هستند؟ چه چیزِ آنها برایتان جالب است که می خواهید به خونندگانتان منتقل کنید؟ روی این موضوع تمرکز کنید و به موضوعات دیگری که می خواهید به این زوج پیوند دهید، فکر کنید. فرض کنید والدین دختر موافقِ رابطه ی آنها نیستند. خود این والدین چگونه آدم هایی هستند؟ برای اینکه آن دو را از عشق شان منصرف کنند، چه کار می کنند؟ پاسخ به این سوالات ممکن است علامت خوبی برای آغاز داستانتان باشد. شما از اینجاست که باید اندیشه ای درباره ی آنچه خواهید نوشت، فراهم کنید.

4- صحنه ها را بچینید

برای آنکه نوشته یتان با رویدادهای از پیش اندیشیده شده ی داستانتان هماهنگ باشد، ترسیم صحنه های داستانتان در یک کاغذ دیگر بسیار مفید است. شخصیت های احتمالی و رویدادهای اصلی داستانتان را ردیف کنید. لازم نیست این لیست شامل جزئیات زیادی از شخصیت ها و اتفاقات باشد چراکه قرار است این فهرست فقط طرحی باشد از آنچه داستانتان به نظر خواهد رسید.

5- زاویه ی دیدتان را انتخاب کنید

اینکه داستان از زبان چه کسی و چگونه تعریف می شود، برای یک داستان کوتاه بسیار مهم است. این نظرگاه به شدت حس و حال داستان را تغییر می دهد. به همین خاطر قبل از اینکه زاویه ی دیدی را که در داستان به کار خواهید گرفت انتخاب کنید، به دقت فکر کنید. ولی هر زاویه ی دیدی را که در این مرحله انتخاب می کنید، تا پایان داستان باید به آن پایبند باشید و تغییرش ندهید.

6- شخصیت ها را بسازید

برای یک داستان کوتاه حداکثر سه شخصیت اصلی خلق کنید. کاراکترهای اصلی زیاد داستان را پریشان، درهم و برهم و گیج کننده می کنند چون هر شخصیت جدید با خود بُعد تازه ای به داستان می دهد. شخصیت ها نباید آدمک هایی مقوایی باشند. هر شخصیت باید متناسب با ویژگی های خاص آن شخصیت سخن گوید. آنها باید باورپذیر و درعین حال اسرارآمیز باشند.

7- یک مقدمه ی خوب فراهم کنید

وقتی همه چیز طراحی و برنامه ریزی شد، پاراگراف اول را به سرعت بنویسید. صحنه را بچینید و شخصیت های اصلی تان را معرفی کنید. این صحنه باید جایی باشد که شما خوب می شناسیدش تا قادر باشید جهت توصیف واضح آنجا از تصاویری که در خاطر دارید، بهره بگیرید. باید پاراگرف اول چنان جالب باشد که خواننده توجه اش جلب شده و تشویق شود تا داستان را تا انتها بخواند. نکته ی مهم این است که در این پاراگراف، جزئیات مهم و نیز قسمت اصلی کنش را پشت پرده نگهدارید تا معمای داستان فاش نشود.

8- یک نقشه ی خوب طرح کنید

ابتدا اتفاقاتی را که قرار است نهایتا مشکل یا چالش اصلی را برای شخصیت (یا شخصیت های) اصلی خلق کنند، طراحی کنید. سپس گره های داستانی را پی ریزی کنید تا خواننده مشتاق و کنجکاو باقی بماند. همانگونه که داستان پیش می رود، چالش و مشکل اصلی نیز باید پیچیده تر شود و سختگیرانه تر پیگیری شود. به این ترتیب نه تنها احساسات خواننده برای خواندن ادامه ی داستان برانگیخته خواهد شد بلکه بر داستان متمرکزتر خواهد شد.

9- نگویید بلکه نشان دهید

شخصیت ها مسئول تعریف داستان طی کنش ها و دیالگوهایشان هستند؛ نویسنده نباید آنچه بیان شدنی ست را خودش تعریف کند. به جای اینکه بگویید "آنت از دست بهترین دوستش کریستینا به خاطر دزدیدن دوست پسرش خیلی عصبانی بود" بگویید " وقتی کریستینا به طرف آنت آمد و با لبخندی شیرین بر لب به او چشمک زد، آنت در درونش درد شدیدی از خیانتی که به او شده بود، احساس کرد. با خشمی فروخورده و درحالیکه به سختی نفس می کشید، گفت: ’امیدوارم از اینکه دوستی خودت را ثابت کردی، خوشحال باشی.‘ "

10- از فعل های معلوم استفاده کنید

داستانتان هرچه بیشتر مملو از زندگی باشد، بهتر است. برای این کار از فعل های معلوم به جای افعال مجهول استفاده کنید. به جای گفتن "گل بوسیله ی جوانا برداشته شد" بگویید "جوانا گل را برداشت"

11- گفتگو را فراموش نکنید

بکارگیری گفتگو و دیالوگ به داستان زندگی می بخشد. از گفتگو فقط برای شاخ و برگ دادن ظاهری به شخصیت استفاده نکنید بلکه با آن هویت شخصیت هایتان را به خواننده منتقل کنید. از دیالوگ به شکل نقل قول مستقیم استفاده کنید مثل "برو آنجا!" به جای نقل قول غیرمستقیم مثل "زن به مرد گفت که به آنجا برود."

12- فرهنگ لغت دم دست داشته باشید

یک مرجع خوب (مثل یک فرهنگ لغت یا واژه نامه) برای خلق یک داستان خوب حیاتی ست. می توانید از آنها برای چک کردن املای کلمات و یافتن بهترین کلماتی که برای توصیف بکار می آید ، استفاده کنید. به جای یک جمله ی طولانی یا یک پاراگراف طویل سعی کنید از حداقل کلمات برای انتقال آنچه می خواهید بگویید، استفاده کنید. اغلب اوقات یک کلمه ی مناسب و محکم بهتر از پاراگرافی پر از کلمات تجملی و پوچ است.

13- پایان داستان را مختصر برگزار کنید

توصیه می شود که پایان داستان با تدبیر و اندکی پیچش همراه باشد. پایان تان یگانه باشد ولی به پایانی شل و ول اکتفا نکنید. باید رضایت بخش باشد ولی نه قابل پیش بینی. باید به خاطر داشته باشید که پایان بهتر است کوتاه باشد ولی نه آنچنان موجز و ابتر که خواننده احساس کند پا درهوا مانده است. پایان شما باید همه چیز داستان را از آغاز تا انتها به هم پیوند دهد و دربرگیرد.

14- باخوانی و ویرایش کنید

بعد از اینکه آخرین کلمات داستان را کنار هم گذاشتید، زمان آن فرا می رسد که چرخه ی ویرایش را آغاز کنید. با دقت سراغ نوشته بروید و تمام اشتباهاتی را که در ساخت جملات، لغات مورد استفاده و نیز قالب بندی مرتکب شده اید، اصلاح کنید. علامت های نگارشی، انتخاب صحیح کلمات و واژه بندی، املا، دستور و توصیف را از قلم نیاندازید. لغات ، عبارات و حتا پاراگراف هایی را که با عناصر اصلی داستان هماهنگ و همسو نیستند، خط بزنید. بعد از اینکه این کار را کردید، نوشته را تا چند روز و حتا چند هفته کنار بگذارید و بعد دوباره سراغش بروید؛ بخوانید و ویرایش کنید. در موقعیت ها و فرصت های مختلف داستان را بارها و بارها بازخوانی کنید. با این کار متوجه چیزهای مختلفی در داستانتان خواهید شد که ممکن است بخواهید آنها را تغییر دهید تا به بهترین شکل ممکن اش درآید.

15- بگذارید دوستان خطاهایتان را گوشزد کنند

دوستانتان را وادارید که نگاهی به کارتان بیاندازند. احتمالا آنها تنها قادر خواهند بود که اشتباهات و خطاهایی را ببینند که از چشم شما دور مانده اند. مثلا ممکن است آنها به بعضی کلمات یا جملات گیر دهند که اتفاقا شما عاشقانه دوستشان دارید. در چنین وضعیتی باید بین تغییر یا حذف کامل آن موارد یکی را انتخاب کنید.

نوشتن یک داستان کوتاه شاید آسان نباشد ولی غیرممکن هم نیست. با دانستن اصولی درباره ی عناصر اصلی و اندکی شور و انگیزه و البته شکیبایی می توان تنها با داشتن ایده هایی محدود داستانی نوشت. فقط به خاطر داشته باشید که شما مجبور به نوشتن نیستید؛ اگر می نویسید به خاطر این است که می خواهید بنویسید. همین حالا این کار را بکنید!

۱۳۸۶/۹/۱۷

اصول یک داستان: ناگهان همه چیز روشن می شود

قسمت دوم مقاله ی اصول یک داستان از ریموند کارور که قسمت اول آن را قبلا خوانده اید:
من اون بالا، روی دیوار، یک کارت سه در پنج دارم که روش یه قسمت از جمله ای از یکی از داستان های چخوف نوشته شده: "... و ناگهان همه چیز برای او روشن شد." حیرت انگیزه و پرمعنا. روشنی و وضوح ساده ی این عبارت رو دوست دارم و همینطور اشاره ی الهام آمیزی که در خودش داره. رازآلود هم هست؛ قبلا چه چیز واضح نبوده؟ چرا همین حالا روشن شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ همه ی اینها که چی؟ چنین بیداری ناگهانی ای پی آمدهایی به عنوان نتیجه درپی داره. چنین چیزی حس از آرامش آسودگی و توام با اون تعلیق و انتظار به من می ده.

۱۳۸۶/۹/۱۶

اما جانان نیامد

سایت رسمی نویسنده

این روزها دارم رمان زندگی نو نوشته ی اورهان پاموک و ترجمه ی ارسلان فصیحی را می خوانم. قبل از این درباره ی قلعه ی سفید از همین نویسنده و همین مترجم نوشته ام. به نظرم ترجمه ی آقای فصیحی در این رمان اندکی شتابزده شده و کلا قلعه ی سفید بیشتر به من چسبید. زندگی نو چهارمین رمان پاموک است و در زمان انتشار در ترکیه باعث حساسیت های زیادی گشت. این کتاب در تاریخ ترکیه به لحاظ سرعت فروشش رکورددار است. آنچه در پایین می خوانید یکی از تک گویی ها زیبای قهرمان داستان است؛ جوان دانشجوی استانبولی که به دنبال معشوقش، جانان، می گردد:

خیلی شنیدم، خیلی خواندم که عشق دردی ست سودمند. آن روزها مدام به این حرفِ مفت برمی خوردم؛ حرفی که جایش توی اغلبِ کتاب های فال بینی، توی روزنامه ها کنارِ ستون "طالع شما" یا در صفحه های "خانه – خانواده – خوشبختی" بین عکس های سالاد و دستورالعمل های ساخت کِرِم است. حس درماندگی، تنهایی و حسادت که زاییده ی شمشِ آهنیِ توی شکمم بود، مرا از آدم ها چنان دور و چنان نومید کرده بود که نه تنها از ستونِ طالع بینی روزنامه ها و مجله ها، حتا از بعضی اشاره های دیگر نیز کوکورانه یاری می طلبیدم: اگر تعداد پله هایی که به طبقه ی بالا می رود فرد باشد، جانان طبقه ی بالاست ... اگر اولین کسی که از در بیرون می آید زن باشد، امروز جانان را می بینم... اگر تا هفت بشمرم و قطار حرکت کند، پیدایم می کند و با من حرف می زند... اگر اولین کسی باشم که از کشتی بیرون می پرد، امروز می آید.

اولین نفری شدم که از کشتی می پرید. پایم را اصلا روی خط های سنگفرش پیاده رو نگذاشتم. توی قهوه خانه تشتک نوشابه هایی را که به زمین انداخته بودند، دقیق شمردم و دیدم که فرد است. با شاگرد جوشکاری چای خوردم که بلوزی بنفش، عین رنگ پالتوی او، به تن داشت. اقبالم آنقدر بلند بود که توانستم با حروف پلاکِ پنج تاکسیِ اولی که از جلوم گذشتند، اسم او را بنویسم. توانستم بی آن که نفس بکشم از یکی از ورودی های زیرگذرِ کاراکوی* وارد و از دیگری خارج شوم. به نیشان تاشی* رفتم و به پنجره ی خانه یشان نگاه کردم و بدون اشتباه تا نه هزار شمردم. با کسانی که نمی دانستند اسمش هم به معنای محبوب و هم به معنای خداست، دوستی ام را بریدم. از همقافیه بودنِ اسم هایمان استفاده کردم و کارت های دعوت عروسی را که در خیالم سفارش می دادم یا دوبیتی ای زیبا، مثل آن هایی که از کاراملِ "زندگی نو" درمی آمد، زینت بخشیدم. یک هفته ی تمام، توانستم تعداد پنجره های روشن را که از پنجره ام پیدا بود بی آن که از حدِ پنج درصد اشتباه که برای خود در نظر گرفته بودم فراتر بروم، حدس بزنم. این یک مصراع فضولی** را:

"جان را چه کار آیدت گرت جانان نباشد"

از آخر به اول، برای نه نفر خواندم. درست با بیست و هشت صدا و شخصیت متفاوت به خانه یشان زنگ زدم و سراغ او را گرفتم و روزها به خانه برنگشتم مگر آن که با حروفی که توی اعلان های دیواری، آفیش ها، چراغ های چشمک زنِ نئون، ویترین کبابی، بلیت فروشی و داروخانه ها می دیدم و در خیالم از جا می کندم، سی و نه بار بگویم جانان. اما جانان نیامد.

* کاراکوی و نیشان تاشی دو محله از محلات استانبول هستند.

** مولانا محمد فضولی شاعر قرن دهم هجری

زندگی نو، اورهان پاموک، ترجمه ی ارسلان فصیحی، انتشارات ققنوس، چاپ سوم، 1386

۱۳۸۶/۹/۱۵

ده عبارت با بیشترین رشدِ جستجو در گوگل طی سال 2007

http://www.google.com/گوگل معمولا لیست پرجستجوترین مواردش را اواخر دسامبر اعلام می کند (لیست سال قبل). امسال آنها قبل از ارائه ی لیست اصلی، فهرستی از عبارات جستجو شده در ایالات متحده که طی سال بیشترین رشد را داشته اند، اعلام کردند. درواقع بطور واضح مشخص نشده است که این لیست، با لیست اصلی که آخر این ماه اعلام می شود، چه تفاوتی خواهد داشت (غیر از اینکه شامل سایر کشورها نیز خواهد بود). سال گذشته آنها اعلام کردند که برای تهیه ی این لیست دنبال جستجوهایی بودند که در سال 2005 رایج نبوده اند ولی در سال 2006 رونق گرفته اند. به این تتیب که از میان هزاران جستجوی رایج در سال 2006 به هر عبارتی بسته به میزان رشد و جهشی که در مقایسه با سال 2005 داشته اند، وزنی داده و به این ترتیب فهرست نهایی را به دست آوردند.

همانگونه که گفته شد، لیستی که گوگل ارائه کره درواقع لیست مواردی نیست که بیش از همه جستجو شده اند چون این فهرست بسیار کسل کننده است و سال به سال تغییر چندانی نمی کند (مواردی مثل آب و هوا)؛ درعوض فهرست به گونه ای تهیه شده که جستجوهای موثر و رو به رشد را نشان داده و درواقع روحیه و طرز فکر این دوره (روح زمانه) را نشان می دهد.

برای مشاهده ی نسخه ی بزرگتر روی عکس کلیک کنید

رو به رشدترین جستجو در سال 2007 متعلق به iPhone بود (روند)؛ سرویس موبایل شرکت Apple که طی سال خواهان زیادی داشته است. شبکه های اجتماعی و سایت های آن لاین ویدئو هم امسال بسیار محبوب بودند: قابل ذکرترین مورد Badoo است (روند): "وب سایت یک شبکه های اجتماعی چندزبانه ی لندنی که به کاربرانش امکان می دهد که در سطحی محلی و سراسری، عکس و ویدئو با دوستانشان به اشتراک گذاشته و شرح زندگی روزمره یشان را بنویسند و کار و بارشان را رونق دهند". برنده ی بعدی Facebook است (روند) که توانست پلتفرم موفقی برای برنامه ها فراهم کرده و راهی برای پول درآوردن از خدماتش بیابد. Webkinz toys هم امسال محبوب بود (روند) همانند دنیاهای مجازی: Second Life برای بزرگسالان و Club Penguin برای کودکان (روندها).

آنچه واضح است اینکه همه ی این موارد با مفاهیم ارتباط و به اشتراک گذاری مربوطند (بوسیله ی تلفن، پیغام گذاری، به اشتراک گذاری ویدئو، تعامل با دوستان یا ایجاد یک دنیای مجازی).