۱۳۸۵/۶/۶

من پراگ را دوست دارم

یادداشت های کافکا از 1910 تا 1923 در قالب یک وبلاگ دوزبانه ی زیبا. البته تابحال فقط یادداشت های سال 1910 و دو ماه اول 1911 وارد وبلاگ شده. دیدن وبلاگی که آرشیوش مال 94 سال پیش است، کافکا آنها را نوشته و شما می توانید برای هرکدام کامنت بگذارید، خیلی بامزه است. کوندرا توی یکی از رمان هایش چیزی نوشته هجوگونه درباره ی تیشرت هایی که توی پراگ به توریست ها می فروشند و رویشان نوشته "کافکا در پراک متولد شده است". احتمالا نظرش درباره ی چنین وبلاگی هم نباید خوب باشد ولی به هرحال برای من بامزه بود. حتما ببینید.


خوب، چراکه نه! این هم چند سایت که تیشرتهای کافکایی می فروشند:

تیشرت زنانه ی آستین کوتاه کافکا

تیشرت و لیوان محاکمه ی کافکا (ایضا تیشرت و لیوان قصر و مسخ نیز موجود است)

تیشرت هایی با نقل قولهایی از کافکا (مثلا نقل قولی خطاب به حیوانات خانگی با این مزمون صلح طلبانه که من دیگر شماها را نخواهم خورد)

۱۳۸۵/۶/۳

حراج كريستي

خبري ديدم از برگزاري حراجي كريستي( كه ظاهرا يك حراج بسيار معروف در سراسر دنيا هست) توي دوبي. اين حراج كه عنوانش "هنر مدرن و معاصر بين المللي" بوده در هفته ي اول خرداد ماه(24 مي 2006)129 اثر هنري كه غالبا از هنرمندان كشورهاي مسلمان بودند رو عرضه كرده. چندين اثر هم از هنرمندان ايراني در حراج شركت داشته كه قيمت فروش اونها شايد جالب توجه باشن. اعدادي بين 7-8 تا 40 هزار دلار. كه شايد به نظر زياد بيان ولي در مقايسه با باقي آثار و قيمت ها ظاهرا چندان هم زياد نبودن كه دليلش(به اعتقاد كارشناسان ايراني) عدم وجود بازار بين المللي براي محصولات ايراني هست كه باعث پايين زدن قيمت پايه براي آثار ميشه.
فكر كنم اين گونه برنامه ها هم راهي باشه براي عرضه محصولات هنري در عرصه بين المللي و هم راهي براي اينكه هنرمند ايراني بتونه حد و اندازه واقعي خودش رو(لااقل در مسايل مالي)پيدا كنه و راه براي فعاليتهاي بهتر، بيشتر و بين المللي تر هموار بشه.

براي خوندن خبر در همشهري مي تونيد لينك زير رو دنبال كنيد:
http://hamshahri.org/hamnews/1385/850301/world/artw.htm
خبر رو من البته در ماهنامه هفت ديدم.

Gael García Bernal

من از این پسرهGael García Bernal تابحال چند فیلم دیدم که همگی خیلی خوب بودن: فیلم And your mother, too، فیلم The Motorcycle Diaries و فیلم Love's a Bitch.


سایت خودش اینجاست. همه ی این لینک ها غیر از لینک سایت خود این پسره (که تلفظ اسمش خیلی آسونه) می رن به ویکی پدیا.

تازه داشتم بلد می‌شدم

هدایت، پاریس 1307، عکس متعلق به سایت دفتر هدایت

دیروز به اتفاق مریم و دوستانم، آقای اکبری و جعفرپور، رفتیم به خانه ی هنرمندان ایران برای دیدن فیلم گفتگو با سایه ساخته ی خسرو سینایی (این هم اعلانش)؛ فیلمی درباره ی صادق هدایت. فیلم چندان خوبی نشده بود ولی از لحاظ پرداختن به تاثیری که هدایت از سینمای اکسپرسیونیستی آن روزگار اروپا گرفته بود و همینطور اشاره به عشق هدایت به دختری فرانسوی به نام ترز و تاثیری که این عشق بر زندگی و حتا مرگ او گذاشته بود، برای من جالب بود. خیلی ها رو دیدیم؛ از بازیگران فیلم – مهدی احمدی و داریوش فائزی – گرفته تا جهانگیر هدایت – برادرزاده ی هدایت و گرداننده ی دفتر هدایت – و از احمد بهارلو گرفته تا محمود دولت آبادی و کلی هنرپیشه ی ریز و درشت. این نقل قول پایین را همینجوری برداشتم از وبلاگ صادق هدایت:

"بینداز سر جای‌اش! دست به این آشغال‌ها نزن! می‌خواهم هفتاد سال سیاه چیز ننویسم. مرده‌شور ببرد. عُق‌ام می‌نشیند که دست به قلم ببرم. به زبان این رجاله‌ها چیز بنویسم. یک مشت بی‌شرف! یک خط هم نباید بماند. تمامی ندارد. بچه‌ با گه‌اش بازی می‌کند. تازه داشتم بلد می‌شدم. اول کارم بود. اما این اراذل لیاقت ندارند که کسی برای‌شان کاری بکند. یک مشت دزد قالتاق. اصلا سرشان توی این حرف‌ها نیست. نمی‌خوانند، اگر هم بخوانند نمی‌فهمند! پس برای کی بنویسم؟"

۱۳۸۵/۵/۲۷

در ونک کسی نیست. من تنها هستم.

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدالله رب العالمین و الصلوات و السلام علی محمد ص و اله الطاهرین ... و احفظنی من تسویلات النفس و الشیطان بمحمد و آله... .

امشب شب 14 رمضان المبارک 1329 (هق) است. در ونک هستم. واقعا تنها هستم. عبدالمهدی و عبدالهادی حفظهما الله و طول عمرهما و اعطاهما خیرالدنیا و آخره در ونک هستند ولی معلوم است با من انس نمی گیرند. آنها جوانند و و با مثل خود مانوسند. با من پیر مریض انس نمی گیرند و کمتر اتفاق می افتد که اولاد با پدر انس بگیرند علی ای حال دو نفر با من هستند، والده بچه ها و ملاباجی عیال مرحوم والد، معلوم است اهل صحبت نیستند، حال منهم خوب نیست.

خدا را شاکرم و شکوه ندارم ... .

من سه دختر دارم، یکی در مشهد است، یکی در کربلا و یکی در طهران، چهار پسر دارم – میرزا ابوالقاسم بزرگتر از همه است – تا در شهر بودم روزی یکبار سری به من می زد – میرزا محمد صادق مبتلا به مجلس است زیاد، کم ملاقاتش می کردم – عبدالمهدی و عبدالهادی تا در طهران بودیم روزی یکی دوبار احوالی از من می پرسیدند. عبدالهادی بنا بود به ونک بیاید تاکنون نیامده است من در ونک تنها هستم. آقا مجتبی نوه ی من، پسر میرزاابوالقاسم نزد من است.

(حاشیه – عمودی: آنها هم مبتلا به اولاد خواهند شد و حال مرا خواهند فهمید. انشاءاله.)

از صدماتی که در توپ بستن مجلس به من زدند1 حالت وحشت و خیال دست داده است و از این رو به من سخت می گذرد. اگر کسی باشد که مرا مشغول کند حالم بهتر می شود. در ونک کسی نیست. من تنها هستم. دستم از چاره ها کوتاه و راه دراز پیش، جز به خداوند و رسول اکرم (ص) و ائمه ی هدی امیدی ندارم. امیدوارم خداوند به برکت این انوار مقدسه در دنیا و آخرت به من رحم فرماید و به فضلش با من رفتار فرماید، چنانکه رفتار فرموده است. از قارئین التماس دعا دارم و طلب مغفرت خواهند فرمود.

اگر درست ننوشته ام معذورم.


یادداشت های سیدمحمد طباطبایی از انقلاب مشروطیت ایران، به کوشش حسن طباطبایی، نشر آبی، چاپ دوم بهار 1384

1 "در واقعه ی یوم التوپ بمباردمان (1327 هق)، جنابش را باخفت و خواری به باغ شاه بردند و چند دقیق زنجیر به گردن شریفش انداختند." (به نقل از تاریخ بیداری ایرانیان نوشته ی ناظم الاسلام کرمانی)

من رسم الخط نوشته را زیاد عوض نکردم فقط کمی مختصرش کردم. فقط همین را بگویم که آیت الله طباطبایی ده سال بعد از این شب (شاید هم روز) در 1339 هق در تهران در گذشت.

۱۳۸۵/۵/۲۶

مردم سردسیر

این از همان صحبت هایی ست که به قول نیچه نباید سرسری خواند. بایزید بسطامی به مرید خود شیخ ابواسحاق ابراهیم جوینانی که به تبریز می رفت، چنین نصیحت می کند:

تبریز سردسیر است. مردم سردسیر را اگرچه عقل معاش می باشد اما در عقل معاد قصور تمام می دارند.

روضات الجنان، جلد اول

تبریزیان

آن از خري خود گفته است که تبريزيان را خر گرفته است. او چه ديده است؟ چيزي که نديده است و خبر ندارد، چگونه اين سخن مي گويد؟ آنجا کساني بوده اند که من کمترين ايشانم، که بحر مرا برون انداخته است، همچنان که خاشاک از دريا به گوشه اي افتد. چنينم تا آنها چون باشند!

گزيده ي مقالات شمس تبريزي، انتخاب و توضيح محمد علي موحد، شرکت تعاوني ناشران و کتابفروشان تهران، 1375

آخوندزاده

من در باب مشروطه ی ایران و مقدمات ورود مدرنیته به ایران، به هرطرف که رو می کنم، به میرزا فتح علی آخوندزاده می رسم. درواقع آخوندزاده را نمونه ی واقعی یک روشنفکر به معنای کلاسیک و درست آن می دانم.

مقاله ی دایره المعارف بزرگ اسلامی را دوست داشتید، بخوانید؛ جالب است هرچند که با ملاحظات دینی – حکومتی نوشته شده است و ایضا توضیح ویکی پدیای فارسی را. معرفی آخوندزاده (و به قولی آخوندف) در سایت آذربایجان به همراه نمونه ای از اصلاحات الفبایی او آمده (اینجا).

۱۳۸۵/۵/۲۴

نه پس با ما؟

1- حاج میرزا آقاسی مردی عارف مشرب بود و آن گاه که معلمیِ برخی از فرزندان عباس میرزا در دارالسلطنه ی تبریز به او سپرده شد، توانست به تدریج در مقام مرشد روحانی محمدمیرزا ظاهر شود و با به سلطنت رسیدن مرید خود، محمد شاه، و به دنبال قتل میرزا ابوالقاسم قائم مقام – که او نقشی در آن داشت – به وزارت شاه رسید و نزدیک به چهارده سال در آن مقام باقی ماند.

2- محمدشاه اعتقاد راسخی به مقامات مرشد خود داشت. محمدشاه مردی رنجور بود و پیوسته از نقرس – که سرانجام او را از پادرآورد – رنج می برد؛ "همیشه می فرمودند: این درد پای مرا حاجی نمی خواهد خوب بشود، از برای اینکه زحمت را در دنیا بکشم و در آخرت بهشت بروم. اگر حاجی بخواهد خود خواهد شد."

3- حاج میرزا آقاسی – که از اهالی بیات ماکو بود – جماعتی از اوباش و الواط ایل بیات را که حافظ جان او بودند، "از برای روز بد ... پیراهن خود می دانست" و آنان را چنان بر جان و مال کردم مسلط کرده بود که "این ترکان ماکویی مست می شدند، زن بیچاره ای و بچه ی بی صاحبی را که می دیدند، می بردند و با او خلاف شرع به عمل می آوردند."

4- حاجی در پاسخ به کسانی که از این اوضاع به او شکایت برده بودند، گفته بود: "این ترکان با این اطفال شما وَطی نکنند، پس با من وطی کنند؟"

مکتب تبریز و مبانی تجددخواهی (تاملی درباره ی ایران، جلد دوم: نظریه ی حکومت قانون در ایران، بخش نخست)، جواد طباطبایی، انتشارات ستوده، چاپ اول، 1385

الف) عبارات داخل گیومه از کتاب صدرالتواریخ محمدحسن خان اعتمادالسلطنه نقل شده اند.

ب) این کوشش در تصویری دیگر از حاجی میرزا آقاسی را هم بخوانید (بخصوص صحبت شاملو درباره ی حاجی میرزا).

۱۳۸۵/۵/۲۲

نمونه ی مردم؟

آلبر کامو

من همه اش فکر می کردم که کتاب افسانه ی سیزیف یک رمان است؛ ولی نیست. کتابی ست درباره ی پوچی و خودکشی. ترجمه ای که من دارم خیلی بد است. ولی کتاب شروع خوبی دارد:

تنها یک مساله ی واقعا جدی وجود دارد و آن هم خودکشی ست. تشخیص اینکه زندگی ارزش دارد یا به زحمت زیستنش نمی ارزد، درواقع پاسخ صحیح است به مساله ی اساسی فلسفه. باقی چیزها: مثلا اینکه جهان دارای سه بُعد و عقل دارای نه یا دوازده مقوله است مسایل بعدی و دست دوم را تشکیل می دهند.

اینها بازی است؛ نخست باید پاسخ قبلی را داد. اگر چیزی که نیچه ادعا می کند، درست باشد: "یک فیلسوف برای اینکه قدر و منزلت داشته باشد، باید خود را نمونه ی مردم قرار دهد"، آنوقت اهمیت پاسخ آشکار می شود.

افسانه ی سیزیف (مقاله درباره ی پوچی)، آلبرکامو، ترجمه ی علی صدوقی و م – ع – سپانلو، نشر دنیای نو، چاپ اول، 1382

در ایرانِ به این هرزگی

1- امیرکبیر در پاسخ یادداشتِ شاه مبنی بر این که نمی تواند برای دیدن سانِ سواره به میدان برود، بر او عتاب می کند و می نویسد:

"با این طفره رفتن ها و امروز و فردا کردن ها و از کار گریختن در ایرانِ به این هرزگی حکما نمی توان سلطنت کرد. گیرم من ناخوش (شدم) یا مُردم؛ فدای خاک پای همایون! شما باید سلطنت بکنید یا نه؟ اگر شما باید سلطنت بکنید، بسم الله! چرا طفره می زنید؟"

2- روزی که قرار بوده است شاه برای دیدن سان از قشون به میدان برود، میرزا آقاخان در یادداشتی به او نوشت:

"هوا سرد است؛ ممکن است به وجود مبارک صدمه ای برسد. دو تا خانم بردارید ببرید ارغوانیه عیش کنید!"

مکتب تبریز و مبانی تجددخواهی (تاملی درباره ی ایران، جلد دوم: نظریه ی حکومت قانون در ایران، بخش نخست)، جواد طباطبایی، انتشارات ستوده، چاپ اول، 1385

۱۳۸۵/۵/۲۱

تعريف جامعي از هنر رمان

باز هم از پرده، از بخش چهارم با عنوان رمان نويس كيست؟
اين جملات از قول مارسل پروست نقل ميشن:"...هر خواننده، موقع خواندن، خواننده وجود خودش است. كتاب نويسنده صرفا ابزاري است كه در اختيار خواننده قرار مي گيرد تا او بتواند در آن چيزي را تشخيص دهد كه اگر اين كتاب نبود شايد هيچوقت آن را در وجود خودش نمي ديد. اينكه خواننده آنچه را در كتاب مي خواند در وجود خودش هم باز بيابد دليل حقيقي بودن آن كتاب است...". كوندرا ميگه كه اين جملات تعريف جامعي است از هنر رمان.
من دقيقا با اين تعريف موافقم و قبلا هم مشابه اين تعريف رو براي خودم داشتم.
از نظر من با خوندن رمان يا داستان به صورت كلي انسان تجربه هايي(البته ذهني) مي كنه كه اگه اون كتاب نيود شايد هيچوقت نمي كرد و به وسيله اين تجربه ها است كه انسان خودش رو در شرايط مختلف و موقعيتهاي متفاوت ميبينه و مي شناسه و البته لذت مي بره.

۱۳۸۵/۵/۱۶

بومي گرايي بزرگ و كوچك


در كتاب پرده نوشته ميلان كوندرا كه مجموعه هفت مقاله در زمينه ادبيات هست، در بخش دوم با عنوانDie weltliteratur(ادبيات جهاني) كوندرا نظرش رو در مورد بومي گرايي اينطور بيان مي كنه:
چگونه می شود بومی گرایی را تعریف کرد؟ از طریق ناتوانی(یا عدم تمایل) به اینکه بخواهیم فرهنگ خودمان را جزیی از زمینه بزرگ فرض کنیم. دو نوع بومي گرايي وجود دارد: بومی گرایی ملت های بزرگ و بومی گرایی ملت های کوچک. ملت هاي بزرگ در برابر نظريه گوته اي ادبيات جهاني مقاومت مي كنند، به اين دليل كه ادبياتشان به نظرشان آنقدر غني هست كه نيازي نباشد تا به آنچه در جاهاي ديگر نوشته مي شود توجه كنند.

اما كشورهاي كوچك به دلايلي دقيقا برعكس، در برابر نفوذ زمينه بزرگ مقاومت مي كنند: آنان ارزشي بسيار زياد براي فرهنگ جهاني قائلند، اما اين فرهنگ برايشان چيزي «خارجي» با خود دارد، مثل آسمان بالاي سرشان است، برايشان دوردست است و دست نيافتني، واقعيتي آرماني و رويايي كه ارتباط چنداني با ادبيات ملي شان ندارد.
و يه نكته جالب توجه كه از قول كافكا ميگه:
او مي گويد كه يك ملت كوچك براي نويسندگانش احترام فراواني قائل است، چون برايش «در برابر دنياي متخاصم پيرامون» غرورآفريني مي كنند. ادبيات براي ملت كوچك بيشتر جنبه «مسئله اي مردمي» را دارد تا «مسئله اي ادبي»را.

۱۳۸۵/۵/۱۰

هميشه همان...


هميشه همان...
اندوه
همان:
تيری به جگر درنشسته تا سوفار.

تسلای خاطر
همان:
مرثيه‌يي ساز کردن. ــ
غم همان و غم‌واژه همان
نام ِ صاحب‌ْمرثيه
ديگر.

احمد شاملو

۱۳۸۵/۵/۴

داستان خرسهاي پاندا...

داستان خرسهاي پاندا به روايت يك ساكسيفونيست كه دوست دختري در فرانكفورت دارد، عنوان طولاني و بسيار زيباي يك نمايشنامه خوب از ماتئي ويسني يك هست.
نويسنده اي متولد 1956روماني كه از سال 1987 در فرانسه زندگي مي كند. بين سال هاي 1977 تا 1987 چهل نمايشنامه، يك رمان و سه كتاب شعر به زبان رومانيايي نوشت. اكثر اين نوشته ها، به جز شعر هايش در روماني ممنوع شدند. او از سال 1988 نمايشنامه هايش را به زبان فرانسوي مي نويسد و به عنوان يكي از بهترين نويسنده هاي فرانسوي زبان امروزي در دنيا شناخته شده است.
داستان خرس هاي پاندا به روايت يك ساكسيفونيست كه دوست دختري در فرانكفورت دارد اولين نمايشنامه ي او است كه به زبان فارسي ترجمه شده. تينوش نظم جو كه امتياز انحصاري ترجمه و اجراي آثار اين نويسنده معاصر مقيم فرانسه را دارا مي باشد به خاطر اين ترجمه خوب و روان دو جايزه بزرگ “ بومارشه“ و “ S.A.C.D“ را در كشور فرانسه برنده شده است.
او كه كارگردان و بازيگر فارغ التحصيل رشته سينما و فوق ليسانس زبان و تمدن شرق از دانشگاه سوربن مي باشد اين نمايشنامه را به شيوه نوين استفاده از پخش فيلم در صحنه كارگرداني كرده و در جشنواره 21ام فجر(سال1381) اجرا نموده است.اين تئاتر با بازي شهرام حقيقت دوست در اجراي عمومي به دو زبان فارسي و فرانسه اجرا مي شده است.
(عكس: شهرام حقيقت دوست- بازيگر مرد نمايش)
چند وقتي بود كه دنبال اين كتاب بودم و پيداش نمي كردم. چند وقت پيش كه تهران بودم به صورت تصادفي توي نشر چشمه ديدمش. از خوندنش لذت بردم. الان به رسم امانت دادمش به يكي از دوستان. اميدوارم خوشش بياد.

۱۳۸۵/۵/۳

زیبایی به اضافه ی دریغ

نقاشی شده توسط ولادیمیر ناباکوف
پالتوی مرد بیچاره ای را دزدیده اند (داستان "پالتو" ی گوگول)؛ جوان بیچاره ی دیگری به سوسک تبدیل شده است (داستان "مسخ" کافکا) – خوب که چه؟ به این سوال "که چه؟" هیچ جواب منطقی نمی توان داد. می توانیم اجزای داستان را تک تک بررسی کنیم، می توانیم بفهمیم که این اجزا چطور با هم چفت و جور می شوند، بخش های مختلف این الگو با هم چه کنش متقابلی دارند؛ اما در آدم باید سلولی، ژنی، جرثومه ای باشد تا در برابر حسهایی که نه می تواند تعریفشان کند و نه از دستشان خلاص شود، حساسیت نشان دهد. رساترین تعریفی که می توانیم از هنر به دست دهیم، این است: زیبایی به اضافه ی دریغ. هرجا زیبایی هست، دریغ هم هست، به این دلیل ساده که زیبایی محکوم به فناست: زیبایی همیشه می میرد، وقتی ماده بمیرد، رفتار هم می میرد؛ وقتی فرد بمیرد، جهان هم می میرد.

مسخ نوشته ی فراتس کافکا (و درباره ی مسخ نوشته ی ولادیمیر ناباکوف)، ترجمه ی فرزانه طاهری، انتشارات نیلوفر، چاپ پنجم، 1383

۱۳۸۵/۴/۲۸

کمتر یا بیشتر

تازگي كتاب مونته ديديو، كوه خدا نوشته اري د لوكا با ترجمه مهدي سحابي رو خوندم. يه داستان بسيار روان و ساده و گاهي هم دلنشين!

"چقدر مهم است كه آدم [اينجا] دونفري باشد، يعني دختر و پسر يا زن و مرد. [اينجا] آدم تك از يك نفر هم كمترست."


اين جمله ايه از زبان قهرمان داستان كه يك پسر تازه بالغ و تازه عاشق هست. برام جالب بود. آيا اين حس و نظري يه كه ارتباطی با عاشقيت(!) داره ( يا نتیجه عاشقیت هست یا مثلا اول اين حس پيدا مي شه كه احتمالا نتيجه اش عاشقيت میشه)؟ يا حتي جدا از عاشقيت هم ممکنه همچين نظري یا حسی به وجود بیاد؟
من كه دقيقا حس برعكسي دارم. يعني وقتي تنهام و تكم احساس مي كنم از يك نفر بيشترم و وقتي...

۱۳۸۵/۴/۲۵

سینما پاته

در سالون گراندهتل

لیله جمعه - شنبه - یکشنبه
اتفاقات و جنایات خیلی مهم که از کشیدن شیره تریاک
برای عیال دکتر (رنودر) واقع می شود.
درام تاریخی و قابل توجه در 5 پرده
مضحک 2 پرده


تبلیغ سینما پاته در روزنامه ی قانون، شماره ی 114، سال 2، 24 حوت 1301، ص 4
به نقل از "سینما در عصر مشروطه، پژوهشی در هنر عصر مشروطیت (کتاب اول)"، گردآوری، تدوین و مقدمه از مسعود کوهستانی نژاد، نشر مهر نامگ، 1383

اعلان شماره 3

دو دوست

س: امشب کجا می روید؟
ج: به گراند سینما لاله زار
س: دیشب هم با هم در گراند سینما بودیم.
ج: چون امشب پرده ها عوض می شود.
پس من هم خواهم آمد. ملاقات در گراند سینما

تبلیغ گراند سینما در روزنامه ی شفق سرخ، شماره ی 435، 24 دی 1304، ص 4
به نقل از "سینما در عصر مشروطه، پژوهشی در هنر عصر مشروطیت (کتاب اول)"، گردآوری، تدوین و مقدمه از مسعود کوهستانی نژاد، نشر مهر نامگ، 1383
اعلان
تیاتر الکتریک ایلزیون ایران

یه عموم آقایان عظام شهر اعلان می دارد به مناسبت عید سعد (نوروز) اداره ایلیزیون ایران پرده های خیلی مرغوب و قشنگ به تازگی وارد نموده و از روز چهارشنبه که 20 ماه است تا دوازده روز بعد اعلان افتتاح تیاتر را می دهد.
به علاوه به مناسبت ایام عید از قیمت بلیط ها به مناسب جاها خیلی تخفیف داده شده است. اوقات شروع از دو ساعت مانده به غروب مانده تا دو ساعت از شب گذشته است و پرده هایی که نشان داده می شود از این قرار است:
1. منافع خواندن نماز در اخلاق انسانی.
2. (مانور) یا هفت لشکر قشون روس در شهر پطرزبورغ.
3. شعبده بازی (لانور) در فرنگستان.
4. قصر پادشاهی عالی و خود پادشاه در قصر در حالتی که در دریاچه عمارت دختران و زنان شستشو کرده و بازی می کنند.
5. عشق بازی پیرمرد با دختران و زنان.

رئیس ایلزیون (سورن)

تبلیغ تیاتر الکتریک ایلزیون ایران در روزنامه ی تبریز، شماره ی 32، سال 1، 18 ربیع الاول 1329 قمری، ص 4
به نقل از "سینما در عصر مشروطه، پژوهشی در هنر عصر مشروطیت (کتاب اول)"، گردآوری، تدوین و مقدمه از مسعود کوهستانی نژاد، نشر مهر نامگ، 1383

اعلان

لیله جمعه 28 و شنبه 29 جدی و یک شنبه اول برج دلو عملیات حیرت انگیز سامسون پهلوان

برقابت ماسیست پهلوان درام در هفت پرده. مضحک در ( 3 پرده)

بشتابید که در سر ساعت (5 بعد از ظهر) شروع

خواهد شد و در سالن نیز ارکستر مترنم خواهد

بود و بخاری هم گرم است.


تبلیغ سینما پاته در شماره ی 75، سال 2، 24 جدی 1301، ص 4

به نقل از "سینما در عصر مشروطه، پژوهشی در هنر عصر مشروطیت (کتاب اول)"، گردآوری، تدوین و مقدمه از مسعود کوهستانی نژاد، نشر مهر نامگ، 1383

كمتريد يا بيشتر؟

تازگي كتاب مونته ديديو، كوه خدا نوشته اري د لوكا با ترجمه مهدي سحابي رو خوندم. يه داستان بسيار روان و ساده و گاهي هم دلنشين!
"چقدر مهم است كه آدم [اينجا] دونفري باشد، يعني دختر و پسر يا زن و مرد. [اينجا] آدم تك از يك نفر هم كمترست."
اين جمله ايه از زبان قهرمان داستان كه يك پسر تازه بالغ و تازه عاشق هست. برام جالب بود. آيا اين حس و نظري يه كه همه در اثر عاشقيت(!) پيدا ميكنند( يا مثلا اول اين حس رو پيدا مي كند كه احتمالا نتيجه اش عاشقيت ميشه) يا حتي جدا عاشقيت هم نسبت به خودشون همچين نظري دارند يا نه؟
من كه دقيقا حس برعكسي دارم. يعني وقتي تنهام و تكم احساس مي كنم از يك نفر بيشترم و وقتي...

۱۳۸۵/۴/۲۴

فراموشی

نمی دانم اسم این نوع خاص از تنبلی را که من دارم می توانم ابلوموف ایسم بگذارم یا نه؟ بگذارید بگویم شاید شما اسم بهتری برایش بشناسید. من هارد دوستم را می گیرم تا با هم فیلم هایی را که داریم رد و بدل کنیم. به دلایلی احمقانه چند روز اول نمی توانم این کار را بکنم و منتظر فرصتی می گردم که بتوانم بروم بازار و هارد بزرگتری بگیرم و طی این مدت مدام اعصابم خرد می شود از اینکه لابد دوستم به هاردش نیاز داشته است؛ نه به او زنگ می زنم تا قضیه را به او بگویم و نه حتا کامپیوترم را روشن می کنم (چون چیزی ست که من را یاد این قضیه می اندازد).
شاید باور نکنید ولی این نوع از تنبلی شاید بزرگترین نکته ی ضعف من باشد؛ تنبلی در شرایطی بد که مدام تو را تشویق می کند به فراموشی و تنبلی بیشتر.


For a few moments Oblomov remained too plunged in thought to notice Zakhar's presence; but at length the valet coughed.

"What do you want?" Oblomov inquired.

"You called me just now, barin?"

"I called you, you say? Well, I cannot remember why I did so. Return to your room until I have remembered."

۱۳۸۵/۴/۱۱

پرنده ی من

فریبا وفی

نمي شود در حال رقص دونفره پرسيد که چطور عوض مي شويم و اصلا به چه چيزي قرار است عوض شويم. امير مرا آرام مي چرخاند. چقدر مهربان شده است. چقدر صدايش نرم است. چشمانش را مي بندد. من نمي توانم اين کار را بکنم. چشمان يکي بايد باز باشد تا به مبل و کاردستي شاهين که زير پاست و فرصت نکرده ام بردارم، نخوريم. به او حسودي ام مي شود که مي تواند با بستن چشمهايش سرنوشت اش را عوض کند و خودش را در جاي بهتري فرض کند.
مي گويم "واي، ببخش".
پايش را لگد کرده ام.

پرنده ي من، فريبا وفي (بیوگرافی به ترکی)، نشر مرکز، چاپ چهارم 1384

(اگر حوصله ی خواندن نقدهای این رمان را دارید، اینجا و اینجا را ببینید.)

۱۳۸۵/۴/۱۰

خورشید من به زیر گل آنجا

باران شب تابستانی مانند یاد عزیزی ست؛ یادی که دست از سرت برنمی دارد. به این امید هستی که اینبار دیگر آرام می گیرد ولی رعد و برقی از نو و بارانی شدیدتر از قبل تا اینکه بی خوابت می کند. مجبور می شوی از رخت خوابت بلند شوی و بیستی پشت پنجره به تماشای کوچه ی روشن و خیس.
باران شب تابستانی مانند شعری از خاقانی محزون یار از دست داده است که مدتها پیش روی کاغذی نوشته ای؛ نوشته ای و گذاشته ای کنار، جایی دم دست برای شبی چنین و عزیزی چنان:

درد فراق را به دکان طبیب عشق
بیرون ز صبر چیست مداوا، من آن کنم
یاران به درد من زمن آسیمه سرترند
ایشان چه کرده اند بگو تا من آن کنم
آن ناله ای که فاخته می کرد بامداد
امروز یاددار که فردا من آن کنم
گفتی که یار نو طلبی و دگر کنی
حاشا که جانم آن طلبد یا من آن کنم
خورشید من به زیر گل آنجا چه می کند
غرقه میان خون دل اینجا من آن کنم
فریاد چون کند دل خاقانی از فراق
از من همان طلب کن زیرا من آن کنم

گنجی شایگان

عکس از سایت کسوف
سخنان جدید اکبر گنجی را در سایت روزآنلاین بخوانید (اگر فیلتر نشده باشد برایتان). اینجا مطلبی نوشته بودم که دیدم تند است و مجبور شدم عوضش کنم. معذرت می خواهم.

۱۳۸۵/۴/۷

من و کاریکاتور مانا نیستانی

برادرم چند روز پيش خانه ي ما بود و مي گفت که اوضاع تبريز آرام شده است. من در اين چند هفته اي که از چاپ کاريکاتور مانا نيستاني و شلوغي هاي بعد از آن مي گذرد، درباره ي اين موضوع چيزي ننوشتم و به نظرم حالا که اوضاع آرامتر شده است، مي توانم هر از چند گاهي مطلبي پيرامون اين مسائل بنويسم؛ چون فکر مي کنم نه خود کاريکاتور و نه شلوغي هاي بعدش رويدادهايي اتفاقي نبوده و همه مسبوق به سوابقي ريشه دارند و ارزشش را دارد که ما درباره اش بنويسيم، بخوانيم و فکر کنيم. همه ي دوستانم مي دانند که من با خانواده ام در تهران زندگي مي کنم، به فارسي مي نويسم و ادبيات فارسي را خيلي دوست دارم. مي خواهم به شما اطمينان بدهم که از فارس ها و زبان فارسي به هيچ وجه متنفر نيستم و تمام سعي ام اين است که به خوانندگان فارسم بگويم که زندگي در کشوري که دوستش داري و برايش دل مي سوزاني و زحمت مي کشي ولي مسخره مي شوي، حقوقت ضايع مي شود و از تو، زبانت و فرهنگت حمايتي نمي شود، يعني چه؟ چون واقعا مي بينم که فارس زبانها اغلب شناخت درستي از وضعيت ما ترک ها ندارند.

رضا براهنیمي خواهيد با خواندن مطلبي که رضا براهني در وبلاگ آزادي براي مانا نيستاني نوشته شروع کنيم؟ اينجا بخوانيدش.

۱۳۸۵/۴/۳

چند درصد؟

ذهن انسان در راه وصول به واقعیات حالت گوناگونی دارد، از قبیل ظن و شک و یقین.
یقین عبارتست از انکشاف واقعیات در ذهن انسانی به طور 100 درصد، در این حالت ذهن انسانی مانند چشم آن واقعیت را می بیند،...ظن عبارتست از انکشاف واقعیات در ذهن انسانی در درجه ای کمتر از 100 درصد ولی هیچ گاه از 51 درصد تنزل نمی کند، بنابراین از 51 گرفته تا 99 درصد، همه از مراحل ظن می باشد، و طرف مقابل ظن را در عالم ذهن احتمال می نامند.
شک که آن عبارتست از تساوی دو احتمال در باره واقعیت یعنی اگر ذهن انسانی در واقعیت یک موضوع 50 درصد احتمال وجود واقعیت و 50 درصد احتمال عدم آن را بدهد...

محمد تقی جعفری، تفسيرونقدوتجليل مثنوی، جلد 1

۱۳۸۵/۴/۱

صد کلیشه با هم

دو کلیشه ما را به خنده می اندازد ولی صد کلیشه ما را تحت تاثیر قرار می دهد. به شکلی مبهم حس می کنیم که کلیشه ها با هم حرف می زنند و یک "تجدید دیدار" را جشن می گیرند. در اوج "درد و رنج" با "لذت" روبه رو می شویم و در اوج "پیش پا افتادگی" نشانه هایی از "اعجاب" را می بینیم.

نقد امبرتو اکو بر فیلم کازابلانکا، ترجمه ی علی افتخاری، مجله ی فیلم نگار شماره ی 46، تیرماه 1385
منبع اصلی: کتاب نشانه های زندگی در امریکا، مطالعاتی در زمینه ی فرهنگ عامه برای نویسندگان، نوشته ی سونیا ماسیک و جک سولومون (بوستن؛ بدفورد بوکز؛ 1994)

۱۳۸۵/۳/۲۸

نانچیکو و برج میلاد

داستانِ موهام را برای هزارمین بار با شماره 4 ماشین کردم را در وبلاگ محمد جعفرپور رودگلی بخوانید و بعد برگردید همین جا.

خواندید؟ نخواندید؟ خیلی کوتاه و خیلی قشنگ است. بخوانید.

داستان مینیمال است و علی رغم تکنیک سینمایی ای که نویسنده در ابتدای داستان خیلی به جا بکار برده، روایت کاملا ادبی ست و نه سینمایی. من از دیدی روانشناختی این داستان را خواندم. به نظرم درون مایه ی اصلی داستان اختگی بود؛ یعنی از دست دادن مردانگی. درواقع سفر خشایار از ایران به اروپا سفری روانشناختی از ساحت زندگی شرقی به حیات غربی ست؛ سفری از حوزه ای کاملا مردانه به محیطی نه زنانه بلکه تعدیل شده (به لحاظ قواعد مردسالارانه)، خنثا و اخته شده. ببینید خشایار در این سفر چه چیزهایی را جا گذاشته است: زنش را (مایملک شرقی اش را)، برج میلاد را و نانچیکویش را که علاوه بر جلوه ای از خشونت مردانه، همانند برج میلاد نماد آلت مردانه نیز هست؛ به این جمله دقت کنید: " آلت جنگی ام را به آرامی بیرون می کشم". خشایار اینک درعوض به بطری آبجویش (نماد آلتی جعلی، مصنوعی و از کارافتاده) دلخوش است و چون مردی که به لحاظ جنسی (و ارتباط با جنس مخالف) دچار ناتوانی ست، تنها از دیدن فیلم دختربازی رفقایش لذت می برد. رضا هم در این میانه مانند یک جانور نرینه قلمرو او را تصاحب کرده است و با زنش روی هم ریخته است.به نظرتان راوی راه خشایار را در پیش نخواهد گرفت؟

۱۳۸۵/۳/۲۱

مكتب كينه توزى

سیاست نامه

اخیرا روزنامه ی شرق ویژه نامه ای با نام منتشر کرد. سرمقاله اش نوشته ی خود قوچانی بود (فقر فردیت) و در آن – طبق المعمول نوشته های قوچانی – خبر از آغاز دوره ای جدید در حوزه ی سیاست و اجتماع ایران می داد؛ خبر از پایان پروژه ی دموکراسی و آغاز دوره ی فردیت (بخوانید لیبرالیسم). اخیرا گنجی هم طی مقاله ای به گریز اصلاح طلبان ایران از عنوان لیبرالیسم پرداخته بود که می توانید اینجا بخوانیدش. در این ویژه نامه ی شرق حامد یوسفی مصاحبه ای کرده با داریوش شایگان؛ به خواندنش می ارزد (اینجا)؛ در جایی از مصاحبه شایگان می گوید:

"بگذاريد چند كلمه اى درباره نسبيت فرهنگى بگويم. اين فكر جذاب از بسيارى جنبه ها در حكم شمشيرى دودم است: از سويى بخشنده و سيراب كننده است زيرا افق هاى جديدى براى پذيرش انديشه ی ديگرى در تمام ويژگى ها مى گشايد؛ اما از سوى ديگر خود مانعى به شمار مى رود زيرا به هرگونه لغزشى، به انقباض، به خودمحورى انزواجويانه امكان مى دهد و اينها در درازمدت به چيزى مى انجامد كه «هارولد بلوم» آمريكايى آن را «مكتب كينه توزى» مى خواند."

۱۳۸۵/۳/۱۹

کودتا

روز بیست و پنجم ماه تلگرافی از شاه به میرهاشم (دوچی) در تبریز رسید به مضمون ذیل:

"جناب مستطاب شریعتمدار آقامیرهاشم سلمه الله تعالی. با کمال قدرت فتح کردم. مفسدین را تمام گرفتار کرده سید عبدالله (بهبهانی) را کربلا فرستادم سید محمد (طباطبایی) را به خراسان. ملک المتکلمین و میرزاجهانگیر را سیاست کردم. مفسدین تماما محبوس. شما هم با کمال قدرت مشغول دفع مفسدین باشید و از من هم هر نوع تقویت بخواهید حاضرم. منتظر جواب هستم. جنابان حجج اسلام سلمهم الله را احوالپرسم. همین تلگراف را به ایشان نشان بدهید. محمدعلی شاه قاجار. "

قیام آذربایجان و ستارخان، اسماعیل امیرخیزی، چاپ اول موسسه ی انتشارات نگاه، 1379

یکصد قدمی شهر

همه می دانیم که مرحوم دهخدا در روزنامه ی صور اسرافیل (به مدیریت میرزا جهانگیرخان صور اسرافیل) مطالبی به طنز و تحت عنوان چرند و پرند می نوشت. جالب است که چند قطعه ای که من از این مطالب خوانده ام، به نظرم هنوز و پس از گذشت یک قرن از نوشته شدنشان زنده اند. درواقع من به نظریه ی مالوف و مشهوری که می گوید اثر هنری ای که بخواهد به سیاست – آن هم از نوع روزمره اش – بپردازد، بیشک محکوم به داشتن تاریخ مصرف و ناچار از فراموشی است، اعتقادی ندارم. فکر می کنم کافی ست که آن اثر هنری سیاسی (که حتا لازم نیست حتما آزادیخواهانه هم باشد) با اسلوب هنری درستی ایجاد شده باشد تا جاودانه شود. این نوشته را علامه دهخدا در روز رفتن شاه به همراه سواران و سربازان و ملتزمین رکابش به باغ شاه که با هدف تدارک کودتای نظامی (به توپ بستن مجلس و آغاز دوره ی استبداد صغیر) انجام گرفت و شاه آن را سفری ییلاقی قلمداد کرد، در روزنامه ی صور اسرافیل نوشت:

"چه انقلابی، چه اختلاطی، چه شوری، چه غوغایی! آیا قیامت قیام کرده است؟ آیا صاعقه از آسمان نازل شده است؟ آیا کوه دماوند تجدید آتش فشانی می کند؟ آیا قشون دشمن ما را غافلگیر کرده است؟ هیچ کس نمی داند، هیچ کس نمی فهمد، همه کس در حیرت است، همه کس مات و مبهوت است، چندین دسته سوار عصر چنگیر در دوره ی تربیت، تفنگ ها را با حالت حاضرباش سردست گرفته، بی محابا به هر طرف شهر می دوانند و چندین فرقه سرباز دوره ی ساتراب ها با پاچه های ورمالیده در عهد کنستی توسیون بی اراده به هر سمت شلیک می کنند، یک طرف درشکه ها و کالسکه ها به سرعت برق در حرکت و اطفال صغیر و پیرمردان و زنان را زیر پا می گیرند، یک طرف بچه های معصوم مانند صرعی (ها) از مدرسه های خود بیرون آمد (ه) ملجا و ملاذ یعنی دامن مادر خود را می طلبند، یک سمت زنهای بدبخت به تجسس اولاد و برادر و شوهرهای عزیز خود تقریبا عریان و برهنه از خانه بیرون آمده در کوچه های شهر ضجه می کشند، دکاکین به سرعت هرچه تمامتر بسته می شود. همه جا ناله است، همه جا فریاد است، همه جا چپاول است، همه جا غارت است، همه جا پر از عربده، نعره، تهدید و تخویف است. حقیقت چیست؟ واقع امر کدام است؟ چهار و پنج ساعت بعد یک دستخط آفتاب نقطه ی ملوکانه تقریبا به این مضمون جواب همه ی این سوالات را می دهد:

جناب اشرف مشیرالسلطنه، چون هوای تهران گرم و تحملش بر ما سخت بود، از این رو به باغ شاه حرکت فرمودیم. پنجشنبه 4 جمادی الاولی.

یعنی یک پادشاه رعیت پرور در عهد تمدن دنیا در قرن بیستم به یکصد قدمی شهر حرکت می کند."

برای من این طنازی پس از تصویر کردن آن تصاویر بسیار جالب است (فاجعه و طنز). عجیب مرا یاد برخی نوشته های نبوی می اندازد.

۱۳۸۵/۳/۱۷

فیلمها محشرند


نمی دانستم تولستوی درباره ی سینمای نوپای آن زمان اظهار نظری کرده است؛ جالبتر از آن، خودِ دیدگاه هوشمندانه و بسیار دقیق اوست که مفهوم تدوین و حرکت در هنر سینما را کاملا دریافته بود:

خواهید دید که این ماس ماسک جرینگ دار کوچک با دسته ی دورانی اش (دوربین فیلم برداری) در زندگی ما نویسندگان انقلابی به پا خواهد کرد. این وسیله حمله ای مستقیم به روش های قدیمی هنر ادبی است. ما باید خود را پرده ی سایه دار و ماشین بی احساس وفق دهیم. پس لزوم شکل جدید از نوشتار محسوس می شود. من به این وسیله فکر کرده ام و حس می کنم که چیزی در حال وقع است. اما من این وسیله را دوست دارم. این وسیله ی تغییر آرام صحنه و تلفیق احساس با تجربه، خیلی کارآمدتر از نوشته های پرطمطراق و بسیار رنگ و رورفته ای است که ما بدان عادت کرده ایم. این وسیله به زندگی نزدیک تر است. در زندگی نیز تغییرات و بتدیلات در برابر چشمان ما سوسو می زنند و احساسات روح شبیه یک توفان است. سینما راز حرکت را تقدس بخشیده است و این بسیار ارزشمند است. زمانی که نمایشنامه ی جسد زنده را می نوشتم، از اینکه نمی توانستم صحنه ها و تصاویر کافی خلق کنم و از اینکه نمی توانستم با سرعت کافی از یک ماجرا به ماجرایی دیگر بپردازم، حسابی عصبانی بودم و خودخوری می کردم. صحنه ی لعنتی تئاتر مثل لگامی بود که بر گردن درام نویس زده باشند؛ و لازم بود من حس و حال اثر را طبق ابعاد و مقتضیات صحنه نادیده بگیرم. یادم هست زمانی که به من گفتند افرادی باهوش، طرحی را برای چرخش صحنه ی سالن – برای حرکت متوالی صحنه ها – ابداع کرده اند، مثل بچه ای ذوق زده شدم و به خودم گفتم باید ده صحنه ی دیگر به نمایش اضافه کنم هرچند متاسفانه بعدا نمایش نامه از بین رفت. اما فیلمها محشرند.

از ادبیات تا سینما (مجموعه ی مقالات)، انتشارات بنیاد سینمایی فارابی، 1384، از مقاله ی "تدوین سینمایی، تدوین ادبی" نوشته ی آلن اشپیگل و ترجمه ی ابولفضل حری

۱۳۸۵/۳/۱۶

اولین و آخرین لحظه ی رسالت ادبی

فکر کنم این قطعه، معروفترین قطعه ی درجه ی صفر نوشتار است:

نویسنده تنها درصورتی می تواند خود را یکسره متعهد بداند که آزادی ادبی اش در شرایط زبانی ای جای بگیرد که حدود آن همان مرزهای اجتماع و نه مرزهای قرارداد یا محفلی خاص باشد: به بیان دیگر، تعهد همواره صوری خواهد بود؛ تعهد می تواند پدیدآورنده ی یک خودآگاهی باشد، ولی مبنایی برای کنش فراهم نمی کند. از این رو که بدون زبان اندیشه ای وجود ندارد، فرم اولین و آخرین لحظه ی رسالت ادبی است؛

درجه ی صفر نوشتار، رولان بارت، ترجمه ی شیرین دخت دقیقیان، انتشارات هرمس، چاپ اول، 1378

۱۳۸۵/۳/۱۵

مشتریان بوف کور

سر بوف کور در خطر است، چراکه مستعد جلب خیل خوانندگانی است که از ویوالدی خسته شده اند، از خوش بینی بکت می هراسند، از ذِن فرسوده اند، بنابراین چه بسا به سهولت تازه ترین رعشه ی خود را در این قریحه ی هولناک ایرانی بجویند، بویژه آنکه نویسنده اش هم خودکشی کرده است ... در تسخیر این حکایت بیمارگونه، جانفرسا، ملالت بار، دردآور و هراسان، احیانا بوی چراغ نفتیِ پو (ادگار الن پو) و بودلر را بشنوند و در ملیله دوزی، طرح اسلیمی و خاتم کاری نثر کتاب به سراغ مشرق زمین بروند.

نقل شده از William Kay Archer ویلیام کِی آرچر (استاد کالج هانتر)، Saturday Review، بیست و هفتم دسامبر 1958 در کتاب پایه گذاران نثر جدید فارسی، حسن کامشاد، چاپ اول نشر نی، 1384

شهر مرده


این قطعه از بوف کور را خیلی دوست دارم:
"ناگهان دیدم در کوچه های شهر ناشناسی که خانه های عجیب و غریب به اشکال هندسی، منشور، مخروطی، مکعب، با دریچه های کوتاه و تاریک داشت و به در و دیوار آنها بته ی نیلوفر پیچیده بود، آزادانه گردش می کردم و به راحتی نفس می کشیدم. ولی مردم این شهر به مرگ غریبی مرده بودند: همه سر جای خودشان خشک شده بودند، دو چکه خون از دهنشان تا روی لباسشان پایین آمده بود. به هر کسی دست می زدم، سرش کنده می شد می افتاد ..."

بوف کور، صادق هدایت

۱۳۸۵/۳/۱۴

لانه ی بوف کور

بوی عرق تن، بوی ناخوشی های قدیمی، بوی دهان، بوی پا، بوی تند شاش، بوی روغن خراب شده، حصیر پوسیده، خاگینه ی سوخته، بوی پیازداغ، بوی جوشانده، بوی پنیرک و مامازی بچه، بوی اطاق پسری که تازه
تکلیف شده ...

این تعبیر آخری را فروغ هم در یکی از شعرهایش استفاده کرده.

۱۳۸۵/۳/۱۳

شیوه ی از رده خارج

و بخش بزرگی از ادبیات مدرن از میان پاره های کمابیش ارزشمند این آرزو گذر کرده است: یک زبان ادبی که از نظر طبیعی بودن به پای زبانهای اجتماعی برسد... ولی این تصاویر هرقدر هم که موفق باشند، هرگز چیزی نیستند جز بازسازی و گونه ای فضاسازی در چهارچوب گزارش های بلندِ نوشتاری یکسره قراردادی.

درجه ی صفر نوشتار،رولان بارت، ترجمه ی شیرین دخت دقیقیان، انتشارات هرمس، چاپ اول، 1378

دوستانم می دانند که این آرزوی کهنه هنوز هم هدف من است؛ نوشتن قطعه ای به زبانی کاملا طبیعی منتها هنرمندانه. اخیرا دارم فکر می کنم روی متنی که قرار است نوشته ی یک درویش نعمتی و از اهالی تبریز در حدود 100 سال پیش باشد.

ای امان!

توی مسیری که هر روز میآم سر کار یه یارو هست، راننده ی ماشین خطی تو همون مسیر، که داره کم کم کلافه ام می کنه. هر دفعه منو که می بینه از اون طرف بلوار" سلام مهندس، سلام مهندس" ش شروع می شه و هی میگه" بفرمایید آقای مهندس"، "سر باغشاه بفرمایید." هر دفعه هم منو کلی مونده به سر باغشاه، سر یه بریدگی که می خواد دور بزنه پیاده می کنه با کلی عذرخواهی و شرمندگی و ....
تنها کاری که من می کنم اینه که تا بتونم ازش فرار می کنم و خودمو به ندیدنش می زنم تا با یه ماشین دیگه بیام. کل قضیه عصبیم می کنه.امروز دوباره گیر افتادم. تا سوار شدم تصمیم گرفتم موقع پیاده شدن یا بهش یه چیزی بگم یا دقیق سر باغشاه پیاده شم. تو کل مسیر هم تو فکرش بودم. آخرش فکر می کنید کجا پیاده شدم؟
امان از این مردم و امان از ما(من)!
لینک مطلب علی (مهندس 1) که بی ارتباط نیست به این مطلب اينجاست.

۱۳۸۵/۳/۱۲

بر جای بمان، که تو بس زیبایی!

به نقل از فاوست گوته

۱۳۸۵/۳/۵

رمز و آزادی

"اینک با چشم اندازی که در برابر دیدگانمان گشوده شده، به شرح ویژگی دیگر رمز می پردازیم که چند معنایی یا دو پهلویی (ambivalence) رمز (ناشی از تشابهات و باربرهای متصور و یا موجود میان مراتب مختلف هستی و عالم کون و مکان) و سعی رمز در به هم پیوستن و یگانه ساختن و جمع بستن آنهاست که غالبا یا علی الاصول متضادند و به همین علت در ذات هر اثر رمزی، امکان تاویلپذیری های گوناگون پنهان است و همین خصیصه، وجه فارق رمز از اندیشه ی جزمی است. اندیشه ی رمزی چون مرغی سبکبال در فضایی بیکرانه پرواز می کند و دریچه های روح و ذهن بشر را بر افق هایی گسترده و باز می گشاید و ازاینرو مبشر آزادی است؛ اما جزم اندیشی، خشک اندیشی است و بندنده ی روح و ذهن و بیهوده نیست که ستمگران و خودکامان زمانه، همواره با رمزپردازی و رمزپردازان سر ستیز داشته اند."

مدخلی بر رمزشناسی عرفانی، جلال ستاری، چاپ دوم 1384، نشر مرکز

نوشته ی بالایی به نظر من خیلی خیلی جای تامل دارد. جلال ستاری در این پاراگراف سهل انگاری های زیادی می کند. سهل انگاری هایی که از یک متفکر دقیق باید بسیار به دور باشد. اما چیزی که مرا عصبانی می کند اصل ایده ی نهفته در این پاراگراف است (ایده را می توانید به سبکی ایدئولوژیک بخوانید پیام): تاویل پذیری رمز ما را به آزادی می رساند. درواقع ستاری رمزاندیشی را در مقابل جزم اندیشی قرار می دهد و می گوید چون در جزم اندیشی ما امکان انتخاب نداریم و در رمز اندیشی - به علت خاصیتی ذاتی رمز که امکان تاویل و تعبیر دارد - می توانیم یکی از چندین معنای رمز را اختیار کنیم؛ پس این رمزگرایی ست که ما را به آزادی می رساند. حال اگر بخواهیم مصداق اصلی جزم اندیشی و رمزاندیشی را بیابیم، به موضوع دین یا شریعت و عرفان برسیم. این حرف به نظر من صد در صد اشتباه است. می دانید یعنی چه؟ یعنی پناه بردن از چاله ی یک رمز با یک معنای مشخص به چاه یک رمز با معانی متعدد. و اصلا کدام رمزاندیشی بوده است که به ستمگران با او سر ستیز داشته باشند؟ منصور حلاج را در نظر بگیرید. حلاج مدافع و داعی کدام تفکر آزادی بخشی است یا سهروردی یا حسن صباح؟ و آیا واقعا دامنه ی تعابیری که از یک رمز می توان کرد، واقعا اغلب متضاد هم هستند؟ اشکال کار اینجاست که ستاری به راحتی از چندپهلویی و چندمعنایی می رسد به تضاد. درست است که رمز دارای تعابیری چندپهلوست؛ مثلا وقتی می گوید معشوق اغلب می توان هم معشوق زمینی را مطلوب نظر عارف گرفت و هم معشوق آسمانی را. ولی آیا این دو متضادند؟ کدام رمز عرفانی ست که معنای بی خدایی از آن به مشام برسد؟ مشکل اصلا خود این رمز است و رمزاندیشی. یعنی اینکه ما قائل به وجود رمز باشیم در حوزه ی اجتماعیات. حوزه ی جمع (در مقابل فرد) حوزه ی رمزگرایی نیست، حوزه ی شفافیت قراردادهای زمینی ست و نه تنها نباید از رمزاندیشی انتظار آزادیبخشی داشت بلکه اصلا در حوزه ی اجتماع نباید رمز را به عنوان گزاره ای بامعنا تلقی کرد. درواقع اگر رمز من را به گستره ای باز رهنمون می شود، آن گستره فقط و فقط به اندازه ی من گنجایش دارد و نه بیشتر؛ یعنی این آزادی اگر به دست آمدنی باشد، یک نوعی آزادی فردی ست و نه آزادی همگانی. (آیا بگذریم از اینکه اصلا آزادی فردی اصلا دارای معنایی هست یا نه؟ آیا شبیه و بسیار شبیه به ترکیبات زبانی دیگری نیست که ما ایرانی ها مدام ساخته ایم و خوشحال بوده ایم که با کنار هم گذاشتن ساده ی دو کلمه تمام معنا و کارکرد آن دو کلمه را یکجا جمع کرده ایم؟ بگذارید از این پرانتز خفه کننده بیایم بیرون)

من مدتها بود که فکر می کنم که یکی از مشکلات اساسی ما این است در این صد و اندی سال هر چیزی را که خواسته ایم بکار گیریم اول برده ایم پیش ... تا آن را غسل بدهد و تطهیرشده تحویلمان دهد. وقتی می گویم همه چیز یعنی همه چیز؛ از دوش حمام و بلندگوی مسجد گرفته تا کت و شلوار. از مشروطه گرفته تا دموکراسی. و می دانید آن موقع چه اتفاقی افتاده است؛ اتفاقی که افتاده این است که اغلب آن چیز تازه کارکردش را از دست داده است. مشروطه ی مشروعه دیگر نه مشروطه است و نه مشروعه. مردمسالاری دینی دیگر نه دموکراسی ست و نه دین. هیچ چیز نیست.

بعد فکر کردم مشکل را می توان در ساحت زبان فارسی پیگری کرد. یعنی آن چیز که می آید برای اینکه تطهیر شود، تقریبا همه جا یک مهری می خورد و پسوندی پشت سرش می آید. خواهش می کنم دقت کنید چه می گویم چون این، ناب ترین فکری ست که من در این حیطه دارم. یعنی آن تطهیر مترادف است با تبدیل یک کلمه ی بیگانه به یک ترکیب زبان فارسی؛ ترکیبی از آن کلمه ی بیگانه (که گاهی حتا ترجمه می شود به زبان وطنی) و یک لغت مقدس و آسمانی.

و حالا می بینم که اصلا تمام کاری که ما در این چند هزار سال انجام داده ایم همین بوده. تخت جمشید ما به عنوان سمبل ایرانیت (کلمه را ببینید؛ ایرانیت) ساخته ی معمارانی ست که از جاهای دیگر آورده ایم. تو را به خدا این شعر را نگاه کنید؛ شعری که جوهره ی فرهنگ ایرانی ست. این لغت ها کدامشان فارسی ست؟ شعر، بیت، مصرع، غزل، قصیده، مثنوی، رباعی ... . و مگر نه این است که شعرمان را با مفاعیل مفاعیل مفاعیل می شناسیم. اصلا این دستگاه عروضی مال ماست؟ سبک غزل به عنوان ناب ترین شکل شعرمان اصلش مال ماست؟ اگر تا اینجا آمده اید بگذارید اصل مطلبم را بگویم. مدتهاست که فرهنگ ایرانی فرهنگی چندپاره است. اصالت ما در ترکیب کردن است؛ ترکیب کردن چیزهایی ست که اکثرا مال خودمان نیست. اصلا ببینید این گربه کجا خوابیده است. هنر ما در هضم چیزهای عجیب و غریب و ایجاد چیزی ست که هیچکدام از چیزهای ترکیب شده نیست. دینمان را نگاه کنید و زبانمان را و لباسمان را تا برسید به دکوراسیون خانه هایمان. منتها مساله ای که هست این است که به نظر می رسد صد و اندی سال است که ما این هنرمان را هم از دست داده ایم. چیزهایی را می گیریم و با هم ترکیب می کنیم و نتیجه چیزهایی ست که نه تنها به هیچکدام از آن چیزهای اولیه شبیه نیست بلکه شبیه جانورانی ناقص الخلقه، افلیج و خطرناکند. این قضیه ی رمز و آزادی (که دکتر سروش هم پروژه اش کرده) از آن جمله است.


۱۳۸۵/۳/۱

برکه ی خشک

کتاب قیام آذربایجان و ستارخان نوشته ی اسماعیل امیرخیزی از کتاب های جالبی ست که درباره ی قیام مشروطه و نقش ستارخان در جنبش مشروطه خواهی تبریز نوشته شده است و ازآنجاکه خود حاج اسماعیل امیرخیزی از نزدیک در جریان کوران این قیام بوده، حلاوت جالب توجهی دارد و من فکر می کنم که پس از سالیان دراز ارج و قربی را که شایسته اش است، به درست نیاورده. من سالها پیش این کتاب را خواندم و دیروز بود که به عنوان هدیه دوباره به دستم رسید. یکی از قسمت های کتاب که می خواهم اینجا نقلش کنم، علی رغم اینکه مربوط به حادثه ی پیش پا افتاده ای ست و هیچ ربطی به قائله ی مشروطه ندارد، تاثیر عجیبی روی من گذاشته؛ دلیلش را خودم هم دقیق نمی دانم ولی حدسهایی می زنم. حادثه موقعی رخ می دهد که مشروطه از عهده ی استبداد کوتاه مدتِ پس از به توپ بستن مجلس شورا برآمده و ستارخان در راه اردبیل است تا به تهران برود (و به نوعی در جشن پیروزی مشروطه در پایتخت شرکت کند):

چون از گردنه ی شبلی سرازیر شده به کنار قوری گول رسیدیم، سردار یکی از مرغابیان را که در مرداب شنا می کردند با تیر زد؛ یکی از سواران که از مردم ارومیه و اسمش ابراهیم بود فوری لخت شد که به مرداب داخل شده مرغابی را بیاورد؛ من گفتم از قراری که شنیده ام زمین این مرداب باتلاق است، بهتر است که خود را به خطر نیندازی. سردار فرمود چون این مرغابی اولین شکار من است، بگذارید برود و آن را بیاورد. بیچاره خود را به آب انداخت؛ هنوز خود را به مرغابی نرسانده بود که خسته شد و فروماند. سردار فرمود کسی از سواران به یاری او برود؛ کسی قدم پیش نگذاشت جز صمدآقا که سواره وارد مرداب شد (و) به هر نحوی بود خود را به ابراهیم رسانید و از موی سرش گرفته با خود می آورد که اسب صمدآقا نیز گرفتار باتلاق شد؛ چون اسب اصیل و قوی بود توانست خود را نجات دهد؛ وقتی که ابراهیم را به کنار مرداب آوردند از حال رفته بود و دیگر قدرت تکلم نداشت، تقریبا یک ربع ساعت منتظر بودیم که او را به حال آورند. چون نمی توانست سوار اسب شود، سردار از درشکه پیاده شد و آقای یکانی را به مراقبت حال وی بگماشت و فرمود هروقت که حالش مساعد شد، او را به درشکه گذاشته بیاورید؛ سپس سردار و بنده سوار اسب شده به سوی ارشنتاب رهسپار شدیم.

جالب است؛ مدتها بود که فکر می کردم که ابراهیم در قوری گول (دریاچه ی خشک) خفه شده و حاج اسماعیل امیرخیزی هم از این بابت از ستارخان دل چرکین گشته است.

­­قیام آذربایجان و ستارخان، اسماعیل امیرخیزی، چاپ اول موسسه ی انتشارات نگاه، 1379

۱۳۸۵/۲/۳۰

فقط یه شعر، نه چیز دیگه

"تنها
اگر دمي
کوتاه آيم از تکرار ِ اين پيش ِ پا افتاده‌ترين سخن که «دوست‌ات مي‌دارم»
چون تنديسي بي‌ثبات بر پايه‌های ماسه
به خاک درمي‌غلتي
و پيش از آن‌که لطمه‌ی درد درهم‌ات شکند
به سکوت
مي‌پيوندی.

پس، از تو چه خواهد ماند
چون من بگذرم؟
تعويذ ِ ناگزير ِ تداوم ِ تو
تنها
تکرار ِ «دوست‌ات مي‌دارم» است؟

با اين همه
بغض‌ام اگر بترکد... ــ
نه
پَرّ ِ کاهي حتا بر آب بنخواهد رفت
مي‌دانم!"

شاملو

اینجا یه وبلاگ روزنوشت از ماجراها یا احساس های شخصی نیست. ولی گاهی میشه یه چیزهایی تو این مایه ها نوشت. پس این شعر رو فقط به عنوان یه شعر نخونید.

۱۳۸۵/۲/۲۷

ژاک و اربابش

من کلا از خوندن کارهای کوندرا لذت می برم. توی شماره ی اردیبهشت ماهنامه ی هفت بازخوانی نمایشنامه ی ژاک و اربابش نوشته ی میلان کوندرا چاپ شده. علیرغم اینکه نه فضا جدیده و نه ایده ولی من ازش لذت بردم. چرا؟ نمیدونم.

ارباب: ژاک، من دارم از خودم می پرسم واقعا اون بالابالا ها درباره ی ما چی نوشتن؟ یه چیزی دائم به من میگه: همه چی واقعا غم انگیزه. واقعا غم انگیزه. من نمی دونم چی و چرا غم انگیزه. فقط می دونم که غم انگیزه- شاید همین که چیزی اون بالا بالاها نوشته شده که ما ازش هیچی نمیدونیم، غم انگیزه...
...
ژاک: ...ارباب- وقتی شما از عشق حرف می زنین، یه ارباب از عشق حرف می زنه، شما از اصالت عشق حرف می زنین. معشوق یه ارباب، اگه روی زمین هم راه بره، باز آسمونیه. ولی وقتی ژاک از عشق حرف می زنه، از چی حرف می زنه؟ از شهوت. عشق امثال ژاک، عشق نیست، ارباب، یه کثافت تمومه.
...
ژاک: در تمام سالهایی که من با مادربزرگ و پدربزرگم زندگی می کردم، مادربزرگم دائم خیاطی می کرد و پدربزرگم کتاب مقدس می خوند. در تمام اون روزها هیچ کس کلمه ای حرف نمی زد، چون پدربزرگم سکوت رو دوست داشت و مادربزرگم آرامش رو.
ارباب: تو چی؟ تو چی رو دوست داشتی؟
ژاک: من فرصت نداشتم این چیزها رو بفهمم، چون تمام اون روزها، با دهن بندی که روی دهنم بسته بودن، می شستم و اون دو نفر رو نگاه می کردم. به شما بگم، ارباب، که اون سالها بهترین سالهای عمر من بودن، چون همون روزها فهمیدم که هیچ چیز این جهان قطعی نیست. فهمیدم پیرزن و پیرمردی می تونن یه پسر بچه رو به نام سکوت و آرامش دهن بند بزنن، و همون موقع در سکوت بهش عشق و دوست داشتن رو یاد بدن.

۱۳۸۵/۲/۲۱

وحی موزون

همچنین در ادیان آسمانی، کلام مقدس که وحی و الهام است و اصل مینوی دارد، ذاتا آهنگین است، زیرا ضرباهنگ (ریتم)، هستی بخش است و بدین معنی که هر تجلی حیات، تکرارِ کاری اصلی و آغازین است یعنی با تجدید و تکرار عمل الهی، فعلیت می یابد. می گویند حضرت آدم در بهشت به کلام موزون سخن می گفت که تا آن زمان مزیت فرشتگان و مظاهر نمادی آنان یعنی پرندگان بود.

مدخلی بر رمزشناسی عرفانی، جلال ستاری، چاپ دوم 1384، نشر مرکز

تبعید به اروپا

از روزی که هویدا بازداشت شده بود، مادرش هم در منزل دکتر فرشته انشاء زندگی می کرد. از قضا آن روز افسرالملوک و تنی چند از بانوان هم سن و سالش در اتاق نشیمن منزل انشاء ختم انعام گرفته بودند. مادر هویدا گفته بود نذری داشته. بانوان هر یک قرآنی بر سر گذاشته بودند و عبارتی را به عربی و با صدایی بلند تکرار می کردند و به ندای غم درونشان پیش و پس می تابیدند. خلسه ی خلوتشان را زنگ تلفن شکست. ناگهان دلهره و اضطراب جانشین جمعیت خاطر شد.
دکتر فرشته انشاء گوشی تلفن را برداشت. صدایی از آن سو بلند شد: "تو مادر علی هستی؟" وقتی صدا جواب مثبت شنید، به اختصاری که شاید از قساوت قلب برمی خواست گفت: "دیگر لازم نیست برایش لباس بیاورید. چند دقیقه ی پیش اعدامش کردند." وحشت به جان دکتر فرشته انشاء افتاد. می دانست که چشمان بانوان جمع، از جمله مادر هویدا، خیره ی اوست. چاره ای جز تظاهر به آرامش نداشت. به گفتن "خیلی متشکرم" بسنده کرد. آنگاه در عین خونسردی، با آنکه چشمانش پر از اشک بود، لبخندی بر لبانش سراند و به شادی تظاهر کرد و گفت: "خانم مژده. آقا را به اروپا تبعید کرده اند." مادر هویدا جوابی نداد. سئوالی نکرد. احساساتی هم نشان نداد. ختمش را از سر گرفت. اما انگار در آن لحظه چشمان پر از اشکش یکسره از نور و شوق زندگی تهی شد. گویی به غریزه ی مادری، لحظه ی مرگ فرزندش را می دانست.

معمای هویدا، عباس میلانی، چاپ پانزدهم 1384، نشر اختران

۱۳۸۵/۲/۲۰

گناه نخستین

"انسان از آغازِ ِوجود خود را بسی کم شاد کرده است. برادران، «گناهِ نخستین» همین است و همین! "

باز هم از چنین گفت زرتشت

درباره ی خواندن و نوشتن

"از نوشته ها همه تنها دوستار آن ام که با خون خود نوشته باشند. با خون بنویس تا بدانی که خون جان است.
دریافتن خون بیگانه آسان نیست: از سرسری خوانان بیزار ام."

چنین گفت زرتشت، داریوش آشوری، نشر آگه

۱۳۸۵/۲/۱۶

نام گل سرخ*

و خبر این خون یحیا به همه ی جهان پراگنده شد و مردمان می گفتند که "مَلِک هیرودس با مردمان یکی شد و یحیا را بکشتند و آن خونِ او هیچ نمی آرامد و همچنان می جوشد."
پس مَلِکی اندر آن حوالی بود و سوگند خورد و گفت که "من بروم و بیت المقدس را بستانم و آن مَلِک هیرودس و آن خلقان که اندر آنجااند، جمله را بکشم، تا آن وقت که آن خون از جوش بازایستد."
پس این مَلِک بیامد، با لشکری بسیار، و اندر کنار بیت المقدس لشکرگاه بزد و خلیفتی را نامزد کرد – و نامِ آن خلیفت اذیون بود – و مَر این خلیفت را گفت که "برو و از اینجا که لشکرگاه است تا شهر جویی بکن و چون اندر شهر روی، می باید که چندان خلق بکشی که خون ایشان به این جوی، پیش من آید."
و آن خلیفت برفت و از شهر تا لشکرگاه، جوی بکند و آن شهر بستد و اندر شهر شد و چندان خلق، از مرد و زن و کودک، بکشت که اندر حد نیاید. و آن مَلِک هیرودس را و آن دختر برادرش را – هر دو – بکشت و خون ایشان بیاورد و بر آن خون یحیا ریخت و پس، خون یحیا از جوش بازایستاد و بیارامید.
و همچنان، خلقان را می کشت تا اندر آن جوی خون برود و چندان که خلق را می کشت، خون به لشکرگاه نمی رسید. پس مردمان، آن چه مانده بودند، پیش این خلیفت آمدند و شفاعت کردند و گفتند که "اکنون، از این چهارپایان، چندی بکش و خون اندر این جوی کن، تا مگر خون به لشکرگاه رسد!"
پس، برفتند و چندان که می یافتند از چهارپایان، گاو و خر و اسب و استر و اشتر، هر چه می یافتند، می آوردند و اندر آن جوی می کشتند، تا آخر، خون به لشکرگاه رسید. و چون به لشکرگاه رسید، پس آن مَلِک دست از خلق کشتن کوتاه کرد و بازگشت.
و مقدار یک فرسنگ، زمین – همه – گُل سرخ گشت چون خون، از آن جویها. و آن گُل از آنجا به جهان اندر همی بردند. و هنوز، همی برند.

ترجمه ی تفسیر طبری (قصه ها)، ترجمه ی کتاب جامع البیان فی تفسیر القرآن نوشته ی محمد بن جریر طبری توسط جمعی از علمای ماورءالنهر، ویرایش جعفر مدرس صادقی، نشر مرکز، چاپ سوم 1383

* نام رمانی از امبرتو اکو
می شد یکی از دو عنوان زیر را نیز برای این مطلب برگزید:
1. تا مگر خون به لشکرگاه رسد
2. همی بردند و هنوز، همی برند

۱۳۸۵/۲/۱۴

اندر باب مکتب

یه جایی خوندم که وودی آلن گفته:
ما آدم ها موجودات ناسپاسي هستيم. چون هر روز صبح كه از خواب بيدار مي شويم خدا را به خاطر آنكه ديگر به مدرسه نمي رويم، شكر نمي كنيم.

باب عشق و جوانی

قضیه این بود که در جوانی عاشق پسر زیبایی شدیم. اتفاقا رفتار نسنجیده ای از او دیدیم که نپسندیدیم. شنیدیم که گفت که نیازی به ما ندارد و سفر کرد و ما را پریشان رها کرد. اما پس از مدتی بازگشت؛ بازگشت ولی خبری از ملاحت وزیبایی قبل در او نبود و با این حال انتظار عشق پیشین را از ما داشت. غافل از اینکه دیگر از آتش عشق ما جز خاکستری باقی نمانده است.در عنفوان جوانی چنانکه افتد و دانی با شاهدی سر و سری داشتم بحکم آنکه ...style="font-family:Tahoma;font-size:85%;">گلستان سعدی، باب در عشق و جوانی

۱۳۸۵/۲/۱۱

ساعت ها

تو خونه ی ما همه ی این ساعت ها رو می شه پیدا کرد:
من دو تا ساعت مچی دارم. یکی رو که واسه ی مراسم عقدم هدیه گرفتم و همیشه می ذارمش توی قوطیش و واسه ی مهمونی دستم می کنم. یکی هم که اغلب دستمه و برخلاف صحبت فروشنده اش زوار بندش یه سال نشده دررفته. ساعت شش ضلعی بدون نشانه های ساعت ها و دقیقه ها. بعد از مدتها تازه دارم ماهر می شم تو خوندن این ساعت.
یه ساعت هم دست مریمی هستش. از اون ساعت های کلاسیک زنانه با رنگ طلایی.
یه ساعت مچی با آرم هما هم توی خونه داریم که درواقع ساعت زاپاسه. هر کدوم که ساعتمون به هر دلیلی از کار بیفته این ساعت اشانتیون هواپیمایی هما رو دستمون می کنیم.
یه ساعت رومیزی هم داریم که صبح ها با صدای زنگ اون بیدار می شیم و چراغی داره که کمک می کنه توی تاریکی هم بشه عقربه هاش رو خوند. یکی دیگه هم از همین نوع داریم. یه جنس به تمام معنی Made in China. می شه کوکش کرد و یه چراغی هم بالاش می شه کار گذاشت ولی از بس سروصداش زیاده، ازش استفاده نمی کنیم.
یه ساعت بدون شیشه و درب و داغون هم دارم که یادگار یه شلوغی توی امیرکبیره. بعد از شلوغی تجمع دانشجویی پیداش کردم و گذاشتمش توی قوطی سیگاری که وقتی از یه دانشجویی توی اون بلبشو یه نخ سیگار خواستم، توشو نگاه کرد و گفت یکی بیشتر نداره و داد بهم. یادگاریه.
یه ساعت دیواری هم داریم. یه ساعت گرد کوزه ای که هم شبیه یه جور قمقمه ست و هم شبیه کیسه ی باروتی که لازمه ی تفنگ های قدیمی بود. این یکی خیلی بامزه است. عقربه ی دقیقه اش درست کار می کنه ولی عقربه ی ساعتش نه. مثلا حالا هفت و بیست دقیقه رو مثل شش و بیست دقیقه و شش و چهل دقیقه نشون می ده.
احمد باطبی که به اعدام محکوم شده بوده تخفیف خورده و فقط و فقط به 15 سال زندان محکوم شده؛ یعنی 1393 از زندان آزاد می شه.

همین؛ یه شعر خوب


برمزار شهيدان
هنوز
خطيبان حرفه اي در خوابند .
حفره معلق فرياد ها
درهوا
خالي است .
و گلگون کفنان
به خستگي
در گور
گرده تعويض مي کنند.

این شعر رو یه آقایی (احتمالا به اسم احمد فرهادی) به عنوان کامنت واسه ی این عکس توی سایت کسوف گذاشته بود. نوشته که شعر از احمد شاملو هستش.

۱۳۸۵/۲/۸

کافه و تغییرات فصلی

پنج دقیقه ی پیش در چند قدمی اینجا یکی از همکارانم – یعنی "آدالبرت" داستانویس – را دیدم. با همان لحن خشنی که دارد گفت:
"لعنت بر این بهار! پلیدترین فصلهاست. کروگر! وقتی همه ی خونتان بطرز ناشایستی وول می زند و مشتی احساسات بیجا تحریک تان می کند و وقتی در آن دقیق می شوید می بینید به کلی مبتذل و بی فایده اند، آیا می توانید فکر عاقلانه ای را بیان کنید؟ می توانید با آرامش خاطر کار کنید و نکته ی کوچکی بیابید و نتیجه ی مختصری بگیرید؟ من به سهم خودم به کافه می روم. کافه منطقه ی بی طرفی ست که تغییرات فصل تاثیری در آن ندارد. پس می بینید که کافه تقریبا فضای منزوی و متعالی ادبیات است که در آن فقط افکار برجسته به سراغ انسان می آید."
و به کافه رفت و شاید بهتر بود که من هم با او می رفتم.

تونیو کروگر نوشته ی توماس مان، ترجمه ی رضا سید حسینی، انتشارات هاشمی، چاپ چهارم 1378

۱۳۸۵/۲/۳

و دیگربار به صورت کلمه درآمد

در زیر ترجمه ی یک شعر سریانی را می خوانید که غیر از جذابیت های خاصش، برای من از بابت شباهت فراوانش به یکی از افسانه های اصیل مانوی و نیز داستان یوسف کنعانی جالب است. متاسفانه منبع اسطوره ی مانوی را پیدا نکردم (کتابش را ظاهرا گم کرده ام) ولی مضمون آن، سفر شاهزاده ی سرزمین نور (جایی در شمال و بالا) به سرزمین تاریکی (جایی در جنوب و پایین) بود که در این سفر توسط نیروهای پادشاه تاریکی اسیر و زندانی می شود و طی آن پادشاه و شاهزادگان سرزمین نور جلسه ای ترتیب داده و با هم او را به سرزمین نور فرامی خوانند. داستان یوسف هم که معرف حضور است و فقط کافی ست به سمبل چاه (تاریک و پایین) و مصر بیشتر دقت کنید. درواقع زیبایی اصلی اسطوره ها برای من در همین است که یک اسطوره را بتوانم در زمان های دیگر، سرزمین های دیگر و با شکل های دیگر تشخیص دهم و شاید (شاید) بتوانم در نوشته ای از خودم آن را دوباره تکرار کنم:

منظومه ی موسوم به جامه ی فخر که شاید آن را خلعت تشریف هم بتوان خواند و آن را قصیده ی مروارید هم خوانده اند، در نیمه ی دوم قرن دوم میلادی به زبان سریانی انشاء شده است. ترجمه ی این قصیده از روی چند نقل اروپایی و مخصوصا با توجه به یک نقل انگلیسی آن که در کتاب Happold آمده است، آورده می شود:

1
آنگاه که درست کودکی خردسال بودم
در خانه ی ملکوت پدر خویش بسرمی بردم
و در ثروت و جلالِ آنها که مرا پرورش می دادند، از لذت برخوردار بودم
از شرق که خانه ی ما بود، پدر و مادرم
مرا با توشه ی راه روانه کردند

ادامه ی مطلب در یادداشت های من

۱۳۸۵/۲/۲

میزان الحراره

رونق بحث بدحجابی توی ایران رابطه ی مستقیم داره با میزان دمای هوا (شاید مثل خود بدحجابی شاید هم نه). امسال هم ظاهرا هوا زودتر از پارسال شروع به گرمتر شدن کرده. من این نقل قول رو توی رادیو فردا خوندم ولی خیلی نفهمیدم:
آیت الله ... در قم می گوید: بی حجابی و بدحجابی برخلاف اسلام است، ولی اجبار در کار نیست. فقط باید نصیحت کرد، اگر نصیحت جلو نرفت نباید از خانه بیایند بیرون.

۱۳۸۵/۲/۱

خونه ی همسایه مهمونیه



فیلمنامه ي فیلم کوتاه
نام فیلمنامه: خونه ی همسایه مهمونیه
نویسنده: ناصر فرزین فر
زمان تخمینی: 15 دقیقه

پرویز، قهرمان فیلم، مردی سی و دو سه ساله است. او مردی تحصیل کرده است و با همسرش لاله در خانه ای در تهران زندگی می کند. آپارتمان آنها در جنوب شهر نیست. وضع مالی شان هم بد نیست.

1. بیرونی. شب. داخل ماشین
پرویز را می بینیم که کنار یکی دیگر توی صندلی پشت ماشین نشسته است. کنار راننده زنی مانتویی نشسته. نواری که روشن است، نوار داریوش است. قیافه ی راننده را داخل آینه ی جلوی اتومبیل می بینیم. خیابان، خیابان کوچکی است. پرویز پولی را که در آورده به راننده می دهد و می گوید:

پرویز: آقا سر این کوچه لطف کنین.
راننده: پیاده می شین؟
پرویز: بله مرسی.

راننده سر کوچه ای نگه می دارد. مسافر کناری پرویز پایین می آید تا پرویز بتواند پیاده شود. پرویز پیاده می شود. چند قدم داخل کوچه می شود. کیفی کاری در دست دارد. می ایستد و به ساختمانی در دست راست نگاه می کند. خانه ی پرویز طبقه ی چهارم از این ساختمان شش طبقه است. هر طبقه دو پنجره دارد هم اندازه. از دید پرویز می بینیم که چراغ تمام طبقاتی که دیده می شوند روشن هستند غیر از مال خانه ی خودش. پرویز ساعتش را نگاه می کند و اندکی تعجب می کند از خاموش بودنشان. به راه می افتد.

ادامه ی فیلمنامه در یادداشت های من

فقط آدم های ابله یا نابغه

این تکه ها را ماریو بارگاس یوسا از نامه های فلوبر انتخاب کرده و طی کتاب نقد خود بر رمان "مادام بوواری" نوشته ی فلوبر تحت عنوان "عیش مدام: فلوبر و مادام بوواری" از آنها استفاده کرده و عبدالله کوثری این کتاب را ترجمه کرده و شرق بخشی از این ترجمه را در ویژه نامه ی کتابخانه در روز 30 فروردین طی مطلبی با عنوان "نخستین رمان مدرن" آورده و من هم اینجا می نویسم:
انکار وجود عواطف ولرم – به این دلیل که ولرم هستند – مثل انکار خورشید در ساعتی غیر از صلات ظهر است. در رنگ های سایه روشن همانقدر حقیقت نهفته که در رنگ های تند. (11 دسامبر 1846)
درواقع چیزی که در زندگی باید از آن بترسیم بداقبالی های فاجعه بار نیست، بلکه بدبیاری های پیش پا افتاده است. من از گزش سوزن بیشتر می ترسم تا ضربه ی شمشیر. به همین ترتیب ما به ایثار و فداکاری مدام احتیاج نداریم، چیزی که ما هماره به ان احتیاج نیازمندیم دست کم نشانه های ظاهری دوستی و محبت دیگران است، در یک کلام توجه و ادب دیگران. (26 اوت 1846)
تو یک داستان معمولی را که در محدوده ی تجربه ی هر آمی جای می گیرد، در فرمی اشرافی عرضه کرده ای و از نظر من این نشانه ی قدرت واقعی در ادبیات است. فقط آدم های ابله یا نابغه از چیزهای پیش پا افتاده استفاده می کنند. طبایع متوسط از این چیزها پرهیز دارند، آنها دنبال استثنائات هستند؛ دنبال چیزهای والا یا پست. (16 ژوئیه ی 1853)
زمانی فکر می کردند شکر فقط از نیشکر به دست می آید. امروز شکر را تقریبا از همه چیز می گیرند. شعر هم همین طور است. باید شعر را از هر چیزی به دست بیاوریم، مهم نیست چه چیزی، چرا که شعر در همه چیز و همه جا وجود دارد. هیچ ذره ای از ماده نیست که حاوی فکر نباشد ... .(27 مارس 1853)
من خودم "مادم بوواری" را نخوانده ام.

۱۳۸۵/۱/۲۸

مدرسه روی قبرستان

ظاهرا دوره ی رضاشاه مدارس زیادی روی قبرستان های کوچک و محلی شهرها ساخته شد. من هم توی خاطراتم سه تا از این مدرسه ها دارم که می خواهم درباره ی شان چیزی بنویسم ولی هنوز این کار را نکرده ام.
اولی مدرسه ی امیرکبیر (مدرسه ی دوران ابتدایی ام)  است که یکبار زمین حیاطش نشست کرد. استخوان های مرده ها توی چاله ها دیده می شد. ما، بچه ها، هم می ترسیدیم و هم کنجکاو بودیم تا اسکلت سر و دست بیشتری ببینیم و به هم نشان دهیم.
دومی مدرسه ی راهنمایی شاه حسین ولی (مدرسه ای توی محله ی مان). نام این مدرسه متعلق به زاهد یا درویشی ست که ظاهرا دوران خودش برو و بیایی داشته و توی حیاط مدرسه اتاقکی هنوز برپاست که قبر و ضریح این زاهد داخل آن است و زن های محله بعضی وقتها دسته جمعی برای زیارت می روند به مدرسه و داخل اتاقک به نذر و نیاز مشغول می شوند.
سومی مدرسه ی ابتدایی دخترانه باغبان (توی محله ی معروف دوه چی) که دیوار به دیوار مرکز فرهنگی آموزش و پرورشی بود که من دوره ای کتابخانه ی آن را می گرداندم. این کتابخانه دریچه ای بیست سانت در بیست سانت به حیاط این مدرسه داشت که زنگ های تفریح من آن را باز می کردم و بازی دختربچه های مدرسه را نگاه می کردم. آرامگاه باغبان، شهید معروف مشروطه، داخل همین مدرسه بوده و همین اواخر بود که نواده هایش به وصیت باغبان پس از ده ها سال قبر او را به قم منتقل کردند.

۱۳۸۵/۱/۲۵

حسن کهل:


[حَ سَ] دهی است جزو دهستان سهندآباد، بخش بستان آباد شهرستان تبریز، 20 هزار گزی جنوب بستان آباد، 15 هزار گزی شوسه ی بستان آباد به تبریز. جلگه ی سردسیر. سکنه ی آن 366 تن شیعه ی ترک زبان. آب آن از چشمه. محصول آنجا غلات. شغل اهالی زراعت و گله داری. راه مالرو دارد.

مجموعه ی لغت نامه ی دهخدا که دستم رسید، دومین کلمه ای که توش جستجو کردم همین بود؛ اینجا روستای اجدادی پدران من است.
جلد ششم لغت نامه ی دهخدا

۱۳۸۵/۱/۱۸

جستجو در تصوف

1. از خدای به خدای رفتم تا ندا کردند از من در من که ای تو، من. (نقل از کتاب تذکره الاولیاء شیخ عطلر نیشابوری)

2. درباره ی فضیل بن عیاض می گویند که به عزلت علاقه داشت و خوف و قبض بر وی چندان غلبه یافته بود که با مرگ او گویی حزن نیز از عالم رخت بربست.
علاقه اش به انزوا چندان بود که یکبار عبدالله مبارک را که به دیدارش می رفت، گفت بازگرد وگرنه من بازگردم چرا که تو می آیی تا مشتی سخن بر من بپیمایی و من مشتی سخن بر تو پیمایم.

3. من از اوایل جوانی تا امروز که عمرم از پنجاه برگذشته است همواره در باب عقاید هر فرقه و اسرار هر مذهب جستجو کرده ام و شوق و علاقه یی که به درک حقایق داشتم به جایی رسیده بود که هم از آغاز حال رشته ی تقلید را گسسته بودم و با خود می اندیشیدم که چون مطلوب من علم بر حقیقت چیزهاست ناچار باید نخست بدانم حقیقت خود علم چیست؟ پس دریافتم که علم یقینی آنست که در آن، معلوم به نحوی انکشاف بیابد که جای شک و ریب نباشد و امکان وهم و غلط نرود. از این رو توجه پیدا کردم که آنچه را براین وجه معلوم خویش نکرده ام علمی است که بر آن اعتمادی نیست و آن را نمی توانم علم یقینی بخوانم. وقتی علوم خویش را در خاطر آوردم دریافتم که علمی تا این حد آمیخته به یقین را جز در آنچه به حسیات و ضروریات نباید اعتماد کنم. (نقل از کتاب المنقذ من الضلال امام ابوحامد غزالی)

جستجو در تصوف، عبدالحسین زرین کوب، چاپ ششم، 1379، موسسه ی انتشارات امیرکبیر

۱۳۸۵/۱/۱۶

هر که محبوب است خوب است

فرمود هر که محبوب است، خوب است و لا ینعکس: لازم نیست که هر که خوب باشد، محبوب باشد.

از مقالات مولانا- نشر مرکز با ویرایش جعفر مدرس صادقی

۱۳۸۵/۱/۳

سال نو همگی مبارک

اولین روز سال نو
خورشید طلوع کرد
بسان آخرین روز سال

شعر از عباس کیا رستمی

۱۳۸۴/۱۲/۲۵

آخرین نوشته ی سال 84


آخرین نوشته ی سال 83 رو یادتون هست؟
امیدها و آرزوها همان ها هستند؛ امیدوارم سال جدید، سال بهتری برای همه یمان باشد. کمتر غصه بخوریم و بیشتر بخندیم.
امیدوارم اولین شادی امسالم شنیدن خبر آزادی گنجی عزیز باشد. آزادش می کنند دیگر؛ نه؟ البته که آزاد می شود گنجی.

کوروش کبیر

دوستان خوبم:
مهدی اخوان، علی دهقانیان،
سهیل جان، نازنین نازنین،
علی، مریم و مانی مامانی فتح اللهی،
محمد جعفرپور، خانم فراهانی،
محمد ایزدی، پریسای عزیز،
احسان جان و میترای گرامی

همگی سال خوبی داشته باشید.
مهدی جان امیدوارم تو هم به اندازه ی من از این همکاری لذت برده باشی.

۱۳۸۴/۱۲/۲۳

عنوان مطلب اختیاری ست

من یکی از موارد زیر را پیشنهاد می کنم (بخصوص دومی را):
یک. من به خواب اندر چنان دیدم
دو. یا یارانِ من، زندانیان!
سه. این خواب دروغ بود
چهار. این قضا رفت و بودنی بود
پنج. این خواب ما بدل کردیم

و اما مطلب:
پس چون روزگار برآمد، ملک خشم گرفت بر دو غلام خویش و هر دو را به زندان فرستاد. و یوسف زندانیان را خواب همی گزاردی. واین دو غلام مَلِک گفتند این غلام همی خواب گزارد و ایدون همی گویند که خوابگزاری نیک است. ما دو خواب از برِ خویش بنهیم و از این غلام بپرسیم. پس هر یک خوابی از برِ خویش بنهادند و پیش یوسف آمدند و آن خواب از او پرسیدند. یکی گفت "من به خواب اندر چنان دیدم که اندر عَصیرخانه ی رَزی (کارگاه شرابگیری) بودم و انگور همی فشاردم و از آن انگور همی شیره کردم." و دیگر گفت "من به خواب اندر چنان دیدم که بر سرِ خویش خوانی نهاده بودم و مرغان همی آمدند و از آن خوان همی ربودند و به هوا اندر بردند."
و یوسف، همان گاه، تعبیر خواب ایشان بدانست، و لیکن نخواست که همان گاه ایشان را تعبیر کند – از بهر آن که خواب یک تن از ایشان بد بود: نخواست که به آن غمِ زندان او را غمی دیگر افزاید. یوسف تغافل همی کرد. چون دانست که چاره نیست، آنگاه، گفت "یا یارانِ من، زندانیان! اما یکی از شما باز شرابدار مَلِک شود و ملک خویش را شراب دهد. و اما این دیگر: مَلِک او را به دار کند تا به آن دار بمیرد و مرغان اندرآیند و مزغِ (مغز) سر او همی خورند و به آسمان اندر همی پرند."
چون ایشان این خواب بشنیدند، گفتند "این خواب دروغ بود – که ما همه از بر خویش نهاده بودیم." یوسف گفت "این قضا رفت و بودنی بود. این، همچنین که من گفتم، بر شما بیاید!"
گروهی گویند ایشان هر دو خواب دیده بودند، و لیکن آن خوابِ بد شرابدار دیده بود و آن سَره خوان سالار دیده بود. پس بَدَل کرده بودند: این خواب خویش آن را داده بود و او خواب خویش او را داده بود. چون یوسف این خواب بگزارد، یکی را بد آمد و یکی را سَره. گفتند "این خواب ما بدل کردیم." یوسف گفت "این، همچنان که گفتید، ببود."

ترجمه ی تفسیر طبری (قصه ها)، ترجمه ی کتاب جامع البیان فی تفسیر القرآن نوشته ی محمد بن جریر طبری توسط جمعی از علمای ماورءالنهر، ویرایش جعفر مدرس صادقی، نشر مرکز، چاپ سوم 1383

۱۳۸۴/۱۲/۲۰

کاش شب عید نبود!

کاش شب عید نبود تا دلم بیاد یه شعر غمناک اینجا بنویسم. یکی مثل این:

پل را آهن
یه آواز غمناکه تو هوا.
پل را آهن
یه آواز غمناکه تو هوا.
هر وخ یه قطار از روش رد میشه
دلم میگه سر بذارم به یه جایی.

رفتم به ایسگا
دل تو دلم نبود.
رفتم به ایسگا
دل تو دلم نبود.
دُمبال یه واگن باری می‌گشتم
که غِلَم بده ببرَتَم یه جایی تو جنوب.
آی خدا جونم
آوازای غمناک داشتن
چیز وحشتناکیه!
آوازای غمناک داشتن
چیز وحشتناکیه!
واسه نریختن اشکامه که این جور
نیشمو وا می‌کنم و می‌خندم.

"شعر آوازهای غمناک - از لنگستون هیوز- ترجمه ی احمد شاملو"

All Dressed and Nowhere to Go

"ترکیبی متداول در اشاره به آمادگی کامل برای انجام ماموریتی که به مرحله ی اجرا در نمی آید. آنچه از دل آواز معروف سیلویوهاین و بنجامین هارت با عنوان "وقتی لباست را پوشیده ای و جایی برای رفتن نمی یابی" سرچشمه گرفت. این آواز در نمایش نامه ی موزیکال مغازه ی لوازم آرایش که ریموند هیچکاک آن را در سال 1913 در برادوی در سال 1916 در لندن بر صحنه برد بر سر زبان ها افتاد. در آواز از واژه ی No Place استفاده شده که در گذر زمان به Nowhere بدل شد. از این جمله در اشاره به برنامه های سیاسی که با هیاهو عرضه می شوند و هرگز به مرحله ی اجرا در نمی آیند نیز استفاده می شود."
سیاسی نیستم که بگم ما از این برنامه ها که اجرا نمی شن فراوون دیدیم!!
ولی به نظر من که خیلی دردناکه که جایی برای رفتن نداشته باشی.

۱۳۸۴/۱۲/۱۳

افتضاح اصفهان

امشب کتاب کوچک سقوط اصفهان را خریدم و از بس تلخ بود تماما خواندم. چیزهای عجیب زیاد دارد که شما را فقط به یاد حمله ی اعراب و مغولان می اندازد. خواستم چیز از آن را اینجا بنویسم تا خود را از وسوسه ی مراجعه ی دوباره به آن خلاص کنم (لااقل در کوتاه مدت):
1- محمود که با خطر جدی مواجه شده بود، برای جلوگیری از فرار سربازان دستور داد خانواده های آنان را به اصفهان منتقل کنند. واپسین کاروانی که در زمان حیات محمود به اصفهان رسید، مرکب از سه هزار شتر بود و مادر محمود نیز همراه این کاروان به اصفهان رسید.

مادر شاه جدید، نیمه برهنه و بسیار ژولیده، در لباس کمی که بر تن داشت، بی آنکه همراهانی، اعم از زنان، امیران سپاه و خدمه، داشته باشد، سوار بر مرکبی، درحالی که با حرص و ولع بسیار کلمی را که با دو دست گرفته بود، گاز می زد، از میدانی که در ورودی قصر در آن قرار داشت،
گذر کرد؛ او بیشتر به عجوزه ای هزارداماد می مانست تا به مادر شاهی بزرگ!

2- اشرف در حق شاه خدمت دیگری نیز انجام داد و آن اینکه مستمری شاه را که ماهی 50 تومان بود، به هفته ای 50 تومان رساند و برای اینکه شاه مشغولیتی داشته باشد، مقرر کرد نظرات او را در ساختمان بناهایی که محمود در اطراف قصر سلطنتی آغاز کرده بود، جویا شوند و مطابق نظر شاه عمل کنند. با این دستور، اشرف توانست از نظرات صائب شاه سلطان حسین که در طول سلطنت خود کاری جز ساختن قصر نداشت، برای حسن اجرای کارهای ساختمانی استفاده کند.

سقوط اصفهان به روایت کروسینسکی، بازنویسی سیدجواد طباطبایی، چاپ اول 1382، نشر نگاه معاصر

۱۳۸۴/۱۲/۱۰

در جاهای باصفا

حقیقتا این چه زندگی است که ما می کنیم؟ ما کی هستیم؟ به شما گفته بودم ایرانی باید دو کار بکند: اول اینکه بداند اسیر است بعد این که فکر کند آزادی از چه راه میسر است.
چون نمی خواهم کاغذ را با این حرفها خاتمه بدهم از آن صرفنظر کرده خواهش می کنم در جاهای باصفا یاد از من بکنید. اخیرا دارم یک صوفی حسابی می شوم. تمام آن غرورها رفته سنگینی و متانتی تام و تمام افکار و احساسات مرا تصاحب کرده است.
موی بلند می گذارم و هرجور دلم می خواهد می پوشم. زیرا با کسی کاری ندارم. تمام کارهای من در نوشته های من است.

پردرد کوهستان (زندگی و هنر نیما یوشیج)، سیروس طاهباز، انتشارات زریاب، چاپ دوم 1376